آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

۱۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

پیش‌دستی

پنجشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۸، ۰۹:۰۵ ق.ظ

خب من از دویدن از بچّگی بدم میومد.

هیچوقتم نتونستم دونده‌ی خوبی باشم یکی دوباری تلاش کرده بودم واسش. یادمه از ۳ دقیقه شروع کردم (نهایت توانم) و با تمرین رسوندمش به ۴۰ دیقه. اون دوره که میتونستم بالای نیم ساعت بدوم واقعا خیلی درخشان یادمه! شبای زمستون تو سرما با مهدی و رضا میرفتیم تمرین ولی تو تهران خیلی دردسر داشت چون باید با آلودگی هوا هماهنگ میشدیم.


مشکل نه سرما بود نه حجم کارا بود و نه حتی مقابله با تنبلی اینا که همیشه هستن! اگه تهران زندگی کرده باشین میدونین که آلودگی تو تهران توی یکی دو ماه واقعا اسیب‌زنندس جوری که حتی نمیشه بیرون پیاده‌روی کرد این سال اخری که ایران بودم یه روز که آلودگی اوجش بود از خونه‌ تا دم مترو نتونستم برم (۱۰ دیقه) و با سرگیجه برگشتم خونه. حالا ما هر روز هوارو چک میکردیم که کی میشه رفت ورزش و کی نمیشه مهدی که انواع این اپلیکیشن‌های هواشناسیو داشت و واسه خودش مفسری شده بود. هفته پیش تلفنی صحبت میکردیم فهمیدم  هنوزم آلودگی هوای تهرانو چک میکنه :| اونم الان اینجاس.


بعد از اون دوره‌ی تمرین من اصلا ورزشو از اساس ول کردم. حجم کار و استرس و بد‌بیاری و انواع فشار‌هایی که از همه‌سمت میومدن کافی بود که به یه دوران سخت و طولانی فرو برم که یادمه اون روزا همش به خودم میگفتم کاش اینا همش یه پیله باشه کاش از اون سمتش بتونم یه پروانه بیام بیرون. یادمه اون شبی که پشت در اتاقی که تو تهران داشتم یه صندلی گذاشته بودم و نشسته بودم که هوای بیرون بهم بخوره زنگ زده بودم به خونه به مادرم میگفتم من نمیتونم لیسانسمو تموم کنم... میدونستم اونا تمام امید‌ و آرزوهاشونو توی من میبینن حتی شاید زیادی هم توی من میدیدن ولی مهم  این بود که دنیا داشت تو سرم خراب میشد و این قضیه‌ی درس فقط یکی از مشکلا بود. آدمی که تمرزکشو از دست داده معلومه که نمیتونه درس بخونه منم همیشه فشارهای جانبی روم کم نبوده این معنیش نیست که من آدم قوی‌ایم اتفاقا شاید نشونه‌ی ضعف باشه. اون دورانِ -پیله- همینجوری شروع شد من جز کوهی که واسم حکمِ عبادت رو داشت دیگه هیچ ورزشی نمیکردم. دوباره سیگار میکشیدم و دوباره ۲۴ ۲۵ کیلو اضافه وزن داشتم چون من عاشق غذا خوردنم. تنها تفریحمم همین بود شاید دلخوشیم همین بود. اون روزا بود که تصمیم گرفتم باید انرژیمو متمرکز کنم که بتونم درسمو تموم کنم و به از ایران رفتن فکر کنم و زبان یاد بگیرم و خیلی چیزای دیگه.. شروع کردم به تمرکز. یه سری کار کردم یه سری تصمیم گرفتم مثلا عکاسی و اینستاگرامو به کل گذاشتم کنار، تعداد زیادی از دوستامو از دست دادم سعی کردم واقع‌بین باشم تو اون روزا وقتی همه‌چیز فاکد‌آپ بود نمیشد همه‌چیزو با هم هم درست کرد.


باید بتونی بپذیری قرار نیست همه‌چیز در بهترین حالتش باشه. حتی ممکنه همه‌چیز در بدترین تو باید یکیو انتخاب کنی روی اون متمرکز شی.


خراب کردن همیشه آسونه و ساختن .. ؟  این که آدم بتونه به خودش وقت بده خیلی حرفه. ماها هممون کمالگراییم اصن مگه میشه نباشیم مخصوصا تو این سن. مخصوصا وقتی بارها تا دم چشمه(ایده‌آل‌های نسبی) رفتی و تشنه برگشتی صدها بار با ظرافت تمام ساختی ولی تو یه چشم به هم زدن خراب شده وقتی تا دم دم دم دم زندگی ایده‌آلی که از خودت انتظار داری اون ۰خود-ِ ایده‌آل رفتی که میشه مثل یه قله بهش نگاه‌کرد و زرتی پرت شدی پایین. حالا باید از صفر بسازی.


باید به خودت حق بدی با خودت حرف بزنی و خودتو قانع‌کنی که اشتباه جرم نیست. شاید آدم هیچوقت به اون نقطه نرسه که دیگه اشتباه نکنه شاید زندگی همینه ماها زندگی میکنیم تا یاد بگیریم. باید خودتو دوست داشته‌باشی این الان مثل رووووز واسم روشنه که تماام اجزای شخصیتیت باید با همدیگه در صلح و تعامل کامل باشن تا بتونی کاری از پیش ببری. رسیدن به این صلح و آرامش درونی اصلا  آسون نیست اما اگه بشه بهش رسید بعدش هیچی دیگه جلوتو نمیگیره..... تا وقتی که دوباره اون آرامشو از دست بدی.


امروز یکم فروردینه. ۱۳۹۸ ! 

اینجا که اصلا حال‌وهوای نوروز نیست. یه دوست ایرانیم که سر یه کلاسی با همیم حتی نمیدونست نوروز امروزه. همه بهم میگن تو تازه اومدی هنوز داغی وگرنه اینجا نوروز خیلی معنی نداره. این عین جمله‌ایه که شاید امروز سه نفر تلفنی بهم گفتن.  منم چه الان احساساتی باشم چه نه دوست دارم همون کلیشه‌ی پست سالِ نو رو داشته باشم. همون کلیشه‌ی سالی که گذشت چطور بود؟ بهترین خاطره بدترین خاطره؟ حتی خاطره‌ی نوروز ۹۷ که اونو هم تنها بودم تو ماشین در حال رانندگی از تهران به شیراز. شبایی که اشک ریختم صبحایی که با طلوع خورشید توی چادرم بالای کوه بیدار شدم. روزایی که احساس بدبخت‌ترین موجود دنیارو داشتم و روزایی که احساس جای درست بودن تو زمان درست بودنو داشتم. دوست دارم تصمیم بگیرم واسه سال آیندم از اون تصمیمایی که میدونم بهشون عمل‌میکنم.


این که من حالم این روزا بخصوص بعد از آتیش‌سوزی خوب نیست رو به راحتی میشه از ورق زدن(!) پستای اخیر وبلاگ فهمید. نوروز هم که فقط  لرزش و حس پیری توی صدای پدر مادرتو یادت میاره.. سال‌تحویل به وقت ایران نصفه‌شب بود و اونا حتی بیدار نبودن. چون تنها بودن شایدم بیدار بودن و نخواستن با من حرف بزنن چون ماها خونوادگی نمیتونیم غمو تو صدامون پنهان کنیم. نمیخوام زیاد منفی بافی کنم فقط میخوام مطمئن باشی که وقتی میگم هم حال خودم هم حال دلم و هم روحم خراب بود. هم انگیزه‌ای واسه بلند شدن نبود هم هم صلحِ درونم تیکه‌ و پاره..


دو ساعت مونده بود به سال‌تحویل... من تنها تو خونه‌ی سرد دم پنجره وایساده بودم به آهنگای قدیمی ایرانی گوش میدادم به این فکر میکردم که این آخرین بسته‌ی چای کیسه‌ایه ایرانیه که واسم مونده. به درختای باغ جلوی ساختمون نگاه میکردم اصلا شبیه موجود زنده نبودن چه برسه که تا دو هفته دیگه بخوان پر از برگ و شکوفه بشن. بعد از کارای صبح بقیه روز رو از دانشگاه پیچونده بودم که مثلا نوروزه اما.. ۵ عصر یه روز سرد زمستونیه و من تنها دم پنجره با کلی درد تو دلم یه تنهایی عجیب و بدتر از همه این که حتی نمیخواستم خوب شم. 


اینجور وقتا باید پیش‌دستی کرد. دو ساعت مونده به سال‌تحویل و هرچقدرم کلیشه من نمیخوام سال جدیدو اینجوری شروع کنم. اصن دلم میخواست بگیرم شرایطو یه تکون بدم ولی آخه چجوری میشد؟ 


باید کاری میکردم که حتی خودم از خودم تعجب کنم! کاری که حتی به ذهن نیاد ولی چیکار؟ چیکار باید باشه که حتی فکرش‌هم به ذهن نیاد؟؟؟؟  چیه که اصلا به ذهنم‌هم نرسه از بس خوب باشه؟ 

شاید روبه‌رو شدن با یکی از بزرگ‌ترین ضعف‌هام؟ یا با یکی از بزرگ‌ترین ترس‌هام؟ یا جفتش؟


کی فکرشو میکرد من لحظه‌ی تحویل سال در حال دویدن باشم؟!




در بیایم از این بــــــگـــــــاییا،

سال نو مبارک :)  👊

  • آقای مربّع

جمعه، هشت مارچ ۲۰۱۹ - بوستون

پنجشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۸، ۰۲:۲۸ ق.ظ

========================================================



 

========================================================

جمعه، هشت مارچ ۲۰۱۹ - بوستون


 

 پنیییک پنییییک پنییییک

موهامو زدم

کچل کردم

میخواستم به خودم هیر کات بدم و ریدم

AM بودم چون

مجبور ش دم همشو بزنم

با ریش بلند خیلی زشت شدم

دارم میرینم تو خودم از ترس

نمیدونم سر کار چجوری باهام برخورد میکنن.

واقعا ترسناکه

اومدم تو اتاق درو بستم و خودمو زندانی کردم.  

 

بچه‌ها اومدن خونه موهامو دیدن و میگن اتفاقا خیلیم بهتت میاد.

دارم میرینم تو خودم..

دارم جر میخورم


 

========================================================

  • آقای مربّع