دلم میخود! دلم میخواد؟ دل؟ بام؟
از کار و پروژه حرف میزدیم... از پروژه هایی که شکست خوردن.
هرچی میگفتم خیلی ریلکس و با آرامش میگفت: "خوب دیگه وقتش بود" بعد یه جرعه از قهوش میخورد.
میگفت اون چیزی که لازم بود بفهمیو فهمیدی ،از یجایی دیگه اون علاقه هه نبود... منم فکر میکردم وقتشه!
کلا فازش این بود که لزومی نداره وقتی "علاقه" نیست یه شرایطی رو تحمل کرد. همیشه بیشترین محرکم علاقه بوده... از "کندن"ها نباید ترسید.
وقتایی میشه که یهچیزی صرفاً feels right مثلا.
بعضی وقتا صرفاً جواب خیلی چیزا میشه این باشه که "دلم میخواد" ... مثلا این روزای من که دارم به هر دری میزنم که یه دلیل غیر احساسی واسه ایران موندن پیدا کنم. که پسفردا اگه از خودم دلیل خواستم جواب احساسی ندم... مگه احساس ننگه؟
احساس به خانواده و مهدی و پگاه و چند تا دوست...
غیر از خاطرات ایران و کوچه خیابونای اصفهان و پاتوقهای شیراز ... تهران و تلخ و شیرینش ...جاهائی که "همون همیشگیم" میشدن واسه یه بازهٔ خاص تو زندگیم.
سپیدگاه ، بام ، ایستگاه ۲ توچال ، نزدیک باند پرواز ، اون زمین بسکتبال ، پارک پرواز ، کهف ، میدون ولیعصر ، زمین فوتبال ،نشاط(!) ،خانلری ،طبقه ۶ قائم ،دم در سعدآباد ... هر کدوم از اینا تو این ۲ سال واسه خودشون "همیشگی" ای بودن!
...نمیدونم چرا انقدر با این عبارت "دلم میخواد" غریبه شدم... یادم نمیاد آخرین باری که یکاریو کردم چون صرفا دلم میخواسته کی بوده ... حتا اگه واقعا دلم میخواست چنان توجیهی توی ناخوداگاه براش چیدم که در لحظه منطقیترین کار دنیا به نظر میرسید!!
نمیدونم چرا نمیشه simply بگم خوب دلم میخواد!
باگش اینجاس که وقتی یچیزیو ته ته دلت نخواد، یجای کارت میلنگه ... اینجاس همش میری تو کف که فلان کار یا فلان چیز که قبلا "میشد" چرا الان "نمیشه" ؟
آدمای تایپِ منم که دل و رودهٔ قضیهرو در میارن مثل یه تلویزیون که جو میگیرتت میخوای تعمیرش کنی همه قطعه هاشو باز میکنی میذاری رو میز دونه دونه دل و روده همون قطعه ها رو هم میریزی بیرون و این روند ادامه دارد !
دل و روده ی دل و روده ی دل و روده ی ... ! کی میخواد اینارو بذاره سر جاش ؟ :))
"وقتی دیپ اینساید دلت نمیخواد، وقتی با این که مطمئنی جائی اشتباه نمیکنی ولی بازم نمیشه، نگرد! نیست!"
roozkhosh theory #9
*روی دیپ اینساید خیلی تاکید دارم وگرنه چه گشادی هایی که میشه با این حرف توجیه کرد!
------------------------------
- یه وقتایی هست که مثلا توی تمام جنبههای خودت ۸۰-۹۰ درصدی، اما مثلا ۹۸ درصد از افراد دورت توی یک و فقط یک چیز خاص ۹۹.۹ درصدن! که متاسفانه توی اون محیطی هستی که همون چیز خاص ملاک برتری میشه.
با مفهومی مواجه میشی به نام "زیر میانگین بودن".
اونقدرا هم بدم نیست ... مثل اون خانومه تو یه فیلمی که اسمش یادم نیست که توی یه جاده ماشینش خراب شده بود و اینا بعد یه پیرمرد روستائی اومده بود کمکش و قرار شده بود با هم برن یه شهر نزدیک یه تعمیر کار بیارن پای ماشین ... تو راه این خانوم روی خر(!) ایشون نشسته بودو اون آقا جلو میرفت و افسار خره هم تو دستش بود... توی راه از جلوی یه درخت بلند رد میشدن که خانومه میگه : "این درخته همیشه اینجا بوده ؟ چرا من ندیده بودمش؟" پیرمرده هم میگه "شماها همیشه سوار ماشینهاتون با سرعت از اینجاها رد میشید و اصن حواستون نیست به زیباییهای جاده. من هر روز از اینجا رد میشم میبینم این درخت رو باهاش حرف میزنم... ".
خلاصه از این فازها :دی
------------------------
- وقتی از یه سطحی پائین تر میری تک تک کلمات معنیشونو از دست میدن.
- یا مثلا به این حس قشنگ میرسی که یشبه این نشدم که یه شبه از دستش بدم ! یشبه فلان چیزو به دست نیوردم که یشبه از دستش بدم!
- یا مثلا هرچی اون دیپ اینساید درباره خودت باور کنی همون میشی.
- یا مثلا با یه ذهن قوی سر و کلّه زدن خیلی سخته! قوی و بی منطق و تنبل...
- یا مثلا هرچی بیشتر از جسم کار بکشی بیشتر ریسپانس میده!
- یا این حرف که هرجا بگی میخندن بهت که زندگی زیادی آسونه و از آسونی مسخرس...!!!
و صدای مهدی که این تیکه رو میخونه : زندگی سخت نیس آدما بی عرضن!
- یا این که فقط کافیه پیشرفت خودت رو هرقدر هم کم باشه ببینی ... همین که ببینی داره کار میکنه!
- میگفت برو از بابات بپرس مثلا وقتی یه هواپیما داره سقوط میکنه و میخوان بکشنش بالا چه فشاری رو تحمل میکنن!
"رشد درد داره! بدون درد نمیشه رشد کرد یا بهتر شد. جسمی یا غیر جسمی فرق نداره."
roozkhosh theory #10
- ۹۳/۱۰/۲۲