Ross
دلم میخواد هم شب تا صبح هارو داشته باشم ، هم صبحهای زود رو ... شب تا صبحها واسه رادیو گوش کردن، واسه چک نویس پر کردن ، آره همون چک نویس هایی که قاطی کلی فرمول و محاسبت پیچیده ریاضی کلی کد C نوشته شده ، عمق فاجعه اینجاس که اون گوش کنارا بگردی چند تا شعر خیّام پیدا میشه !!!
صبحهای زود برای کوه رفتنها برای دیدن تهرانی (لس آنجلس/تورنتو/سیدنی/مگه مهمه؟؟) که داره کم کم بیدار میشه از اون بالاو پیرمردهای تو مسیر کوه که میگن "خسته نباشی جوون ، ماشالّا" ...
دلم میخواد بعضی وقتا که یهچیزی به ذهنم میرسه ، یه ایده یه درگیری یه سوال هرچی ، فورا جیمیل رو باز کنمو با چند نفر از جمله محمد درمیون بذارم... هر روز که میلمو چک میکنم قاطی ایمیلهای روتین روزانه چند تا ایمیل باشه از همین تایپ ... همیشه چند تا ایمیل باشه که اینجوری شروع میشه : "سلام شاهین جان ..."
دلم میخواد صبحها یه میز صبحانه داشته باشم... شاید نون تست شاید آب پرتغال ، مثلا رادیو داره اخبار میگه اگه هم من زود تر بیدار شده بودم من میز رو بچینم تا بقیه بیدار شن...
دلم میخواد عصر هم مال خودم باشه ، مثل همه آدمای عادی یه سریال رو دنبال کنم ، یه یه میز کنار پنجره که با نور آفتاب عصر یه عصرونه و یه کتاب ، یا یه پارک همیشگی واسه پیاده روی! همیشگی بودن خیلی مهمه... همیشه دنبال "همیشگی"ها بودم و هر "جدیدی" که رخ میده اول از همه به این فکر میکنم که آیا این "جدید" میتونه تبدیل به یه "همیشگی" بشه یا نه؟ اگه همیشگی نباشه انگار که مال من نیست ... انگار مال یکی دیگست که به من اجازه داده شده فقط تجربه کنم... از تجربهای که نتونه همیشگی باشه میترسم!...
یه "همیشگی" ای که باید باشه غیر قابل پیشبینی بودنه ، برای هرکس لازمه... هرکسی نیاز داره که گاهی تو زندگیش وقتی یکی بهش زنگ میزنه و میپرسه:
-فلانی خون ای؟ میخوام بیام پیشت...
-آقا من شمالم! (با خنده)
-ایییی عوضی کی رفتی؟ دیشب که با ما بودی تو کافه!!!
-آره دیگه از پیش شما که برمیگشتم خونه دلم دریا خواست ، سر ماشینو کج کردم...
اینجوری بودن سخت نیست، حداقل واسه ما که یه گوز استقلالی داریم سخت نیست، اما سوال اینه که وقتش کیه؟ شاید اگه بخوای خیلی محتاطانه زندگی کنی هیچوقت! زندگی محتاطانه اعتیاد میاره... شاید نظم اعتیاد میاره اصلا... شایدم الان وقتش نیست ، مثلا یکسری کارا هستن که امسال نشن ۳ سال دیگه میشن سوختو سوز نداره! اما بعضیاشونم هستن که بازم ۳ سال دیگه میشن ها،اما سخت تر میشن، یجورایی به صرفه تره که الان بشن(بشونیشون)! نمیدونم چرا خیلی وقتا فکر میکنم "جوونی" که میگن همین ۲۰ تا ۲۴ ساله... ۱۵ سال دیگه تازه ۳۵ سالمه!
ولی خودمونیم انقدری وقت داریم که در هفته ۱ یا ۲ روز رو بتونیم غیر منتظره باشیم... و همین غیر منتظره بودنس که یکی از قشنگترین همیشگی هاست.
همونجور که نباید به "غیر منتظره" ها معتاد شد، به "نظم" هم نباید معتاد شد، اما همین خودش یکجور نظم در بینظمی میشه... تناقض!
"شاید این تناقضی که زندگی هممون داره همینجاست که همیشه یا به طور منظم بی نظمیم ، یا به طور بی نظم منظمیم..."
roozkhosh theory #11
*بیشتر fact بود تا theory
*باز هم این تناقض رو ترجیح میدم به منظم/نامنظم مطلق بودن!
دلم میخواد مثل راس تو فرندز وقتی یه تلویزیون جدید میخرم دوستامو دعوت کنم خونم... یکی نوشیدنی بیاره یکی خوراکی یکی گیتار میاره بزنه ... آخرشم پوکری چیزی! یا نه! مونوپولی حتی... همونجا هم قرار میشه هفته آینده خونه فلانی جمع شیم همگی اما هرکی غذاشو بیاره یا همگی کالباس مثلا...آخه میدونی؟ قرار نیست ما که زیاد دور همیم صابخونه رو تو زحمت بندازیم! بعد پویا شروع میکنه غر زدن که نع کالباس سالم نیست من میگ...چند تا کفش از چند جهت پرتاب میشه سمتش :))
دلم میخواد وقتی توی محل کار/تحصیل دارم کار میکنم نفهمم کی شب شده ، یه نگاه به ساعت میندازمو تو دلم میگم اوخ! گفته بود سر راه یه کیلو هویج بخر امشب شام درست میکنم... همینجور که میدوام تا به ماشین برسم دارم فکر میکنم دستبندی که براش خریدمو بذارم تو همون نایلون هویج که سورپرایز باشه یا وقتی درو باز میکنه با یه لبخند احمقانه ی شاهینی بدم بهش ؟
دلم میخواد آخر هفتهها که دوره داریم و ما مردا نشستیم یه گوشه داریم خاطرات سال ۹۳ رو مرور میکنیم با همون لحن کلیشهای میگیم "عجب روزایی بود!" خانوما صدا میزنن : بفرمایید شام!! من رو میکنم به پسر مهدی که تازه پشت لبش سبز شده میگم عمو اون زمونا یه برنامه بود به همین اسم "بفرمایید شام" و اون موقعها ۲۰۰ تا کانال بیشتر نبود که ...
دلم میخواد تو ماشین تو راه برگشت سر آهنگ دعوا باشه ، من بخوام ویگن گوش کنم ، آخه ویگن منو یاد بابا میندازه ... اما بچه نمیفهمه که! چیکار کنیم آخرش خانوم تصمیم میگیره یکم ویگن بعد عوضش میکنیم...
----------------------------------------
-خیلیا دلشون نمیخواد برای اونجا بودن برن، دلشون میخواد برن چون از "اینجا" بودن لذت نمیبرن ، یعنی فکر میکنن دلیل اینکه از زندگیشون لذت نمیبرن همین "اینجا" بودنه. و با یجور دید fresh start زدن میرن و معمولا هم مهم نیست کجا میرن، هرجا برن یه fresh start مردونه و بعدشم همهچیز شروع میکنه به بهتر شدن و چقدر اونجا خوبه که همچی بهتر شده! شاید همون fresh start رو اگه همینجا هم میزدن همین میشد نه ؟ شاید اشتباه زندگی میکنن... نمیگم نباید رفت! نمیگم هم باید رفت...
-و منی که کوبیدم... که بسازم...
- ۹۳/۱۰/۲۷