آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

امروز!

يكشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۳، ۰۳:۲۸ ق.ظ

- به خودم میگفتم کاش یه برده بودم که آزاد نبودم. که هرکاری که ارباب میگفت انجام میدادم بدون این که  حتی به شدنی بودنش بخوام فکر کنم. مهم تر از اون بدون اینکه بخوام به این فکر کنم که "آیا این بهترین تصمیم هست تو این لحظه؟"... این آزادی عمل خیلی سنگینه! 

با این ابزار به کجاها که نمیشه رسید! چه مسئولیت بزرگیه بهترین ورژنِ خودت باشی.

- یه داک تو گوگل دارم گاهی یه سری جمله ول میدم توش! دیگه سال جدید داره میاد و باید داک تکونی کنیم میخوام بخشیشو خالی کنم.  خلاصه ی خوبیه از اسفند :دی

من خیلی جدی شروع کردم به غذای سالم خوردن
چجوری Legendary میشه ساخت؟
قسم نخور ایرانی.
آدمی شدم که خیلی بیشتر از قبل دوست دارم توی دانشگاه باشم!! شت!
سیگار ؟! 
من آدمی شدم که دوست دارم صبح های خیلی زود بیدار شم
که صبحانه بخورم ...
D:
من آدمی شدم که دوست دارم کلللی دوست داشته باشم. از همه مدل!
من یه داده ی پرتم :) من نمیخوام زیادی هم منظم باشم!
Stop Wishing and Start Doing.
من آدمی هستم که با 7.5 ساعت خواب میتونم بدون ساعت از خواب بیدار شم !!! شت!
I need my self-confidence back!
درس؟ ببین واقعا تابع ضربس!

- دیگه عرض شود shahin selection شماره 4 آماده شده اصن از اول باید DJ میشدم :/ 
شما تنوع مودی رو ببین تو آهنگا :

- واسه عید خانواده دارن با یسری از دوستان میرن کیش. هم خونه ی اصفهان خالیه هم خونه ی شیراز... بابا برای یه جلسه دیروز اومده تهران و قراره امروز من و مهدی باهاش برگردیم... برنامه این بود که تا دوم-سوم اصفهان باشیم و بعد با پویا با پرواز بریم شیراز. 

بچه های شیراز (اینا که تو عکسن)  که فهمیده بودن ما داریم میایم هم حسابی برنامه چیدن پویا هم تو اصفهان! 
امروز به پویا گفتم کنسله همه ی برنامه ها...خیلی خورد تو ذوقش معلوم بود اما حتی نپرسید چرا... لحن جدی طور منو میشناسه! بهش گفتم "یکم وقت میخوام واسه خودم". 
میفهمیم همو!
بعدش همینجوری حالم گرفته بود تصمیم گرفتم برم دانشگاه تو راه پشت فرمون همینجور گرفته طور بودم. داشتم از کنار مهراباد رد میشدم که یه هواپیمای ایلوشین غوووووووول پیکر از بالا سرم رد شد کل ماشین لرزید اصن کییییییییییییییییییییییف کردم. زدم کنار کل مراحل فرودشو نگاه گردم (از میدون فتح همه ی باند فرودگاه مهراباد معلومه) خلاصه کلی حالم خوب شد.
دانشگاه بچه هارو دیدم دلم میخواست دور هم باشیم اما صدرا و فرزانه که زود رفتن خونه. زهرا با خشایار روفتن مکانیک درس بخونن پیش ما نموندن خیلی کم میبینمش زهرارو...
یاسمن رفته بود کاخ گلستان (چه عکس خوبیم گذاشت اینستا! :دی) نسترن کلش گهی بود انگار طبق معمول! نسترنه دیگه! نگار با امین داشتن رو پروژه دکتر اسدی کار میکردن... رضا هم نبود (میس هیم تو!) خلاصه من موندم و توتیا (که ناراحت بود). جفتمون ددلاین داشتیم اون داشت کد میزد منم مشغول کرک کردن یه سری نرم افزار شدم.
بابا زنگ زد : شام بیا اینجا همه خلبانا هستن حالتو میپرسن بیا دور هم باشیم - معذرت خواستم گفتم باید رو پروژه کار کنم. اینو گفتم حس کار رفت که رفت !
ارمغان زنگ زد : شاهین! من و شایان (دوست پسرش) و آرمیتا و حسین (دوست پسرش) و رامین و مینا داریم میریم پارک آب و آتش.. تو هم با پگاه بیا دلمون واسه جفتتون تنگ شده... - پگاه جایی بود دیگه تنها نرفتم. تازه دیشب اونجا بودم.
زنگ زدم پگاه : با همون لحن شیرینش (کلللی غش و ضعف داریم اینجا) : شاهیییییییییییین من و یاسمن و مهرشید و یه یاسمن دیگه داریم میریم بام تهران آتیش درست کنیم اون بالا پاشو بیا ! دیدم تا من برسم کلی دیر میشه... دلم نیمد اصرار کنم بیاد بریم جای دیگه با هم...
علی زنگ زد : شاهین! پاشو شام بیا خونه ما دلم تنگه پسر! - شریفی بازی درآوردم گفتم پروژم رو گازه!
ارمیتا زنگ زد فحش داد که چرا نمیای پگاهو بیار خودت نیا :))
مهدی زنگ زد: همیشه میگه "کوجااای" ادا اصفهانیا مثلا. ایندفه اصن له له بود قرار بود بریم سبوس (یه کافی شاپ) که کنسل شده بود. برام تعریف کرد چه اتفاقی افتاده... گفت دارم میرم توچالو برم بالا!!! اعصاب ندارم میای ؟ گفتم این وقت شب؟؟؟؟؟ نرفتم اونم تنها رفت.
الناز زنگ زد: الناز یکی از دوستای قدیمی من و مهدیه گفت بیاید بریم پارک پرواز که اونم نرفتیم.

حالا توتیا پیش من داره تمرین مینویسه این همه گوشی من زنگ میخوره..گفتم به خدا همیشه اینجوری نیست امشب که من کلافم همه مهربون شدن ! :)) دیگه هیچی نشستیم تو لابی دانشکده گاهی حرف میزدیم...
به شدت هوس سوسیس بندری یا پیتزا کرده بودم رفتم دم رستوران اما یادم اومد به خودم قول دادم درست غذا بخورم دیگه! سر ماشینو کج کردم. 
نون خریدم و شیر! میخواستم نیمرو بزنم که یادم اومد خورش فسنجون داریم تو فریزر دانشجوییمون. 
به این فکر میکردم پیتزا 25 تومن میشد اما نون و شیر هزارتومن شدن. 24 تومن ولخرجی طلبم!! مدتیه دارم خرجو کنترل میکنم آخه.
گذاشتم گرم شه که با نون بخورم... سوخت :دی
خورشت فسنجون سوخته با نون و شیر داشتم چند لقمه خوردم به زور (2 روزه غذا نخوردم)... مهدی رسیده بود خونه گفت خورش خالی میخواد بخوره. قاشق اولو خورد فحش داد برد خالیش کرد تو سطل! :)) 
بقیه شب هم مثل شبای دیگه...
یکم فیلم یکم قهوه یکم اینستاگرام صحبت با مهدی و پگاه ... یه شب بخیر که جزو قشنگ ترین همیشگی هاست!

و پروژه که فهمیدم تا فردا 4.5 عصر زمان داره :|||




  • آقای مربّع

نظرات (۴)

چقدر تحویلتون میگیرن:دی
پاسخ:
نه بابا کم پیش میاد به این شدت :))
  • صدرا ارجمند
  • دیدی بعضی وقتا نمیشه ؟ دیروز داییم از رودهن راه افتاده بود که بریم برام هارد بخریم و بندازیمش رو لپتاپم :| تا روز قبلش هر روز ساعت 6-7 میزدم بیرون از یونی !! خلاصه که خیلی دوست داشتم میتونستم کاری کنم که روزتو متفاوت با اینی که تعریف کردی تعریف کنی :|
    پاسخ:
    :) 
    :-دست زیر چونه 
    :-لذت 
    :-لبخند ...
    ریگاردلس تو اینکه روز خیلی خوبی نبوده برات، توصیفات ساده ات دوست داشتنی بودن ! مرسی :) 
    پاسخ:
    :)) مچکرم.
    دلمان تنگتان است!
    اینو یادم رفت بگم درباره این حرفات : لایک کاملا :|
     "به خودم میگفتم کاش یه برده بودم که آزاد نبودم. که هرکاری که ارباب میگفت انجام میدادم بدون این که  حتی به شدنی بودنش بخوام فکر کنم. مهم تر از اون بدون اینکه بخوام به این فکر کنم که "آیا این بهترین تصمیم هست تو این لحظه؟"... این آزادی عمل خیلی سنگینه! " 
    پاسخ:
    :) کنجکاویِ مقدسِ بچگانه! که ببینم چیکارا میتونم بکنم
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی