زامبی
چهارشنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۲:۱۱ ق.ظ
قدیما بلندتر فکر میکردم, صاف و ساده همونجوری که آدم تو ذهنش با خودش فکر میکنه
بزرگ تر که شدم انگار ترسیدم بلند بلند فکر کنم ... یدفه ترسناک شد جلوی جمع غریبه انقدر غیر مسلح "خودت" باشی.
جوری شد که حتی بیان تصمیما سخت شد.
اگه نشه چی؟ اگه نتونم یا نظرم عوض شه؟ اگه زمین بخورم؟
مثل خیلیای دیگه داشتم آدم بزرگ میشدم.مسن و ترسو ...لاکپشت پیر.
دلم میخواد اگه کوچیک ترین خوشحالی ای دارم همه دنیارو باهاش پر کنم! دوست و دشمن, آشنا و غریبه
دوس دارم فاصله ی بین "ذوق دونیم" تا زبونم کم بمونه... اصن هر روزم کمتر شه.
این آدم بزرگا با اون قضاوتای باستانیشون
این آدم سختا
اون شهریار کوچولوهایی که ادای لاکپشتارو در میارن
یه قسمتی از من داره یکی از اونا میشه.
دارم یکی از زامبیا میشم
باید خیلی بهتر از اینا باشم انقدری که حرف واسه گفتن داشته باشم. حرفایی که همین آدم بزرگا با شنیدنشون دلشون واسه خودشون تنگ
شه .
- ۹۴/۰۲/۱۶