حسن یوسفی که حامد ازش نا امید نشد
حامد یکی از دوستای جدید منه که ۶ -۷ سالی ازم بزرگ تره. ایشونم جزو افرادیه که علاقه ی زیادی به گیاهان داره و سعی میکنه در جاهایی که به طور زیاد رفت و آمد داره یکی دوتا گلدون داشته باشه.
یکیش همین محیط ریسرچ ما ینی طبقه ۷ دانشکده کامپیوتر که الان اونجا هستم و دارم مینویسم.
چند وقت یبار یه گیاهی رو قلمه میزنه که ازش تکثیر کنه و میاره اینجا میذاره قلمه زدن گیاها کاری نیست که همیشه جواب بده ینی خیلی وقتا گیاهی که شما قلمه میزنی خشک میشه و میمیره.
دو سه هفته پیش بود که حامد با دوتا لیوان کاغذی تو دستش اومد توی آزمایشگاه که دو شاخه ی بریده شده از گیاه حسن یوسف توشون گذاشته بود و لیوانا رو تا نصفه با آب پر کرده بود. قرار بود که تا یه هفته توی آب بمونن و بعدش بکاریمشون توی خاک.
یه هفته گذشت و این دوتا گیاه شروع کردن به پژمردن و زرد شدن ... روز به روز بی حال تر و زرد تر میشدن جوری که ما همه میخواستیم بندازیمشون دور تا فاسد نشدن و بوی بد تولید نکردن...
ولی حامد از اونا نا امید نشده بود و دور هرکدوم یه پلاستیک کشیده بود که یه حالتی مثل گلخونه دورشون ایجاد شه و گذاشته بودشون بیرون پنجره ی آزمایشگاه زیر نور آقتاب. حدود یه هفته ینی تا همین دو سه روز پیش این حالت بود و هیج فرقی نکرده بودن. اصلا فکرشم نمیکردم که امیدی به دوباره سبز شدنشون باشه.
۴شنبه شب رفتم اصفهان و امروز برگشتم تهران و توی آزمایشگاه دیدم که جفتشون سبز و محکم شدن انقدر سرحال که اصلا انگار نه انگار همین هفته ی پیش در حال مردن بودن!
امید خیلی مهمه... مثلا همین دوتا گیاه که حامد ازشون نا امید نشد : )
- ۹۴/۰۷/۲۵