پست های ده دقیقه ای شماره ۳ - ۳۰ بهمن ۹۴
جمعه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۴، ۰۵:۵۱ ب.ظ
دیر میگذشت!
هر روز انگار اندازهی دو-سه روز اینپوت بهم وارد میشد.
همزمان داشتم روی یه پروژه ای کار میکردم که واسه اون نیاز داشتیم یه عااالمه اطلاعات رو بگیریم و دسته بندی کنیم و با هم مقایسه کنیم همین الان هم که دارم مینویسم مشغول کار روی اون پروژه هستم. شاید گیگابایت ها اطلاعات به صورت عددی که باید از اونا سر در آورد و به یک نحو مناسب چیدشون کنار هم که همین میتونست به یه کشف بزرگ توی پردازنده های گرافیکی منجر بشه.
چرا اینارو میگم؟ چون من از یجایی تو زندگیم از این درسهای روزمرهی دانشگاهی ناامید شدم و به نظرم چیزی جر خرکاری و سعی در مثل بقیه فکر کردن نبود. وقتی آدم میتونه خودش فکر کنه و کلی راه رو باز کنه چرا باید افکار بقیه و راه هایی که قبلا باز شدن رو با این دقت مطالعه کرد؟
همش فکر میکردم که همین که ما بدونیم چی کجاست کافیه!! واقعا لزومی نداره به همهجا سرک بکشیم و مثلا انتگرال دستی گرفتن رو یاد بگیریم و توش ماهر شیم.
اینجا بود که با یه افت شدید تحصیلی مواجه شدم چون هیچجوره درک نمیکردم که چرا باید واسه یه درس ۱۲ سری تمرین توی ۳ ماه تحویل داد و این که چرا این همه دانشجوهای به اصطلاح برتر(!) کشور جوری این حقارت هارو تحمل میکنن و از خیلی چیزای زندگیشون کم میکنن که توی این سیستم بمونن؟ هنوز هم نمیدونم اینارو از سر تنبلی ذاتی ای که دارم میگم یا واقعا دارم سعی میکنم از بیرون یه سیستم به داخلش نگاه کنم؟
به هرحال از یجایی به بعد به طرز خیلی خیلی اتفاقی یه دری تو زندگیم باز شد که با آدمای بزرگ تر از خودم آشنا شدم دانشجوهای دکتری یا افرادی که درسشون تموم شده و همشون داشتن میرفتن تا شرکت های بزرگ دنیا مشغول شن یا شرکت خودشونو تاسیس کنن.
جالبه که همه مدلی توشون بود مثلا یکی بود که معدل لیسانسش بالای ۱۹.۵ هست و یکی دیگه معدل لیسانسش ۱۲ همه دارن دکتری میگیرن و به نظر نمیاد که فرق زیادی با هم داشته باشن.
خلاصه به واسطهی این آشنایی افتادم تو مسیر ریسرچ و به زبون خودمونی کشف و طراحی و اختراع و این چیزا.
بعد از کلی فراز و نشیب و شاید کلی ضایع شدن حقم به خاطر سن کمی که بین این آدما داشتم بالاخره تونستم یه مقاله چاپ کنم البته خب خیییلی بهم کمک شد و من اسم سوم توی ۵ تا اسمِ این مقاله بودم ولی همین شد یه روزنهی امیدی که لزومی نداره جزو این سیستم هر هفته تمرین بده ی کوئیز بده شد.
اصلا بحث اصلی یادم رفت خلاصه تو ریسرچ کاری که ما میکنیم اینه که بعد از کلللللی مطالعه و فکر یهسری حدث میزنیم بعد بیشتر مطالعه و مشورت میکنیم و از حدسمون مطمئن تر میشیم اونموقست که این حدس رو با هزاران حالت ممکن امتحان میکنیم. این کار هفته ها طول میکشه و با کلی سوپرکامپیوتر سروکله میزنیم و گیگابایت ها حافظه و مگاوات ها برق و انرژی مصرف میکنیم که تهش یه عالمه دیتا دستمون میاد.
مثل یه پازل اگه این دیتا هارو کنار هم بچینیم و با دیتاهای قدیمی مقایسه کنیم (مثل شکل زیر) میتونیم بفهمیم که آیا روشی که ما ارایه میدیم بهتره یا نه. به همین سادگی واقعا ساده تر از اونیه که به نظر میاد.
خب رسیدم جایی که از بحث منحرف شده بودم!
من یه عااالمه دیتا از زندگیم داشتم از حس هام و تجربه هام. همین وبلاگ همین دفتر خاطرات.
بعضی وقتا فقط لازمه که دیتا هارو به شکل درست کنار هم چید تا چیزی رو ببینی که قبلا ندیده بودی.
پس کنجکاوی مقدس بچگانهای که همیشه داشتم تبدیل شد به یه ریسرچ از سر کنجکاوی و خوشخیالی!
- ۹۴/۱۱/۳۰