شنبه - ۱۵خرداد ۹۵ - ادامه
شنبه - ۱۵خرداد ۹۵
حالا این منم اینجا
منی که خیلی چیزارو از سر گذروندم... چیزایی که فکرشم نمیکردم...
منی که فقط وقتی میتونم خودمو ببینم که به یه دوست قدیمی نگاه میکنم، اونموقس که یادم میاد گذشتمو ... خودم باورم نمیشه این همه تغییرو.
همین دیروز نیلوفر تو ماشینم بود. داشتیم یه جمع خانوادگی میرفتیم کنار پل خواجو یه پیتزا بخوریم. نیلو همبازی بچگیام بود.
دیروز وقتی حرف میزدیم به این فکر میکردم که دنیای من کجا و دنیای اون کجا.. اونم کم ماجرا نداشته ولی حس کردم من خیلی آروم تر از اونم.
نه آرومِ خوب..
حالا منم اینجا..
یه پسر آرومی که نصف فکراش زیر زمینه. شنیدی به آدمای قد کوتاه به شوخی میگن فلانی! نصفت زیر زمینه؟
رنگ دنیا واسم عوض شده.. نه بد تر شده نه بهتر.. فقط عوض شده. حالا دارم میفهمم معنی اون جملرو که میگفت از هیچ چیز خوشحال نشو از هیچ چیزم ناراحت نشو. اینا فقط یهسری اتفاقن.
رنگ دنیا نه خوبه و نه بد... چیزای که قبلا دلمو میلرزوند دیگه کار نمیکنن. وقتی به آخرِ بازی میرسی، زمین بازی جمع میشه.
میری مرحله بعد،
قیامت !
حالا منم اینجا... نه فکری دارم به اون شکل و نه آرزویی.. نه غمی و نه امیدی.
اگه بخوام به زور یکی دوتا بتراشم میتونم ولی... چشاییمو از دست دادم! میدونی؟ خیلی چیزی مزه نداره.
اگه بخوام یه چیزی که بیشتر از هر چیز دیگه دلم براش تنگ شده رو بگم، اژدهای درونمه..
یه چیزی بود... از جنس نور و شوق! یه جنگنده بود با لطافت یه کودک. چقدر باهم کوه رفتیم و چقدر با هم اینجا پست نوشتیم.
اون نیست! تو این دنیای جدید انگار دوتا من هست... منِ شاد و منِ ناراحت... متنفرم از این که انقدر قابل کنترل شدم.
متنفرم از این که دارم تمام تکلیفا و پروژه های دانشگاهیمو انجام میدم... از این که نمرههای خوب میگیرم.
متنفرم از این که انقدر رامِ خودم شدم...
متنفرم از این که تا به آرزوهات میرسی میفهمی اونقدرا هم قشنگ نبودن... میخوای برگردی ولی بهای این رسیدن از قبل پرداخت شده.
بهای سنگینی که منجر به عوض شدن رنگِ دنیات شده.
حالا منم اینجا..
یه پسرِ رام شده.. یه مرد جوان.
دنبال یه سوال... سوالی که باز هم اژدهای درونمو از عمق خاکسترِ این دلِِ سوخته متولد کنه.. : )
که دوباره چیزی باشه که منو خوشخال و یا غمگین کنه.
- ۹۴/۱۲/۰۱