شنبه - ۱۵خرداد ۹۵ - ادامه ادامه
شادی بطلب که حاصل عمر دمیست
از حق که نگذریم دونستن لذت داره.. آدم دلش میخواد بدونه که چی کجاس؟ چرا اونجاس؟ کجا باید باشه؟
بعد که بیشتر تو این باتلاق فرو میره میپرسه اصلا چرا هست!؟ هست یعنی چی؟ پس عدم ینی چی؟
محسن میگفت باتلاقیه که کف اون باتلاق با ارزش ترین مروارید وجود داره...
آدمایی که به جنون کشیده شدن.. آدمایی که دلشون حس چشاییشو از دست داده.
نه کمن جزو اون دسته باشم.. من خودمم نمیدونم چم شده بابا... سختیای کاملا هماهنگ زندگی از یه طرف، و این سیر سلوک ناقص عرفانی از یه طرف.. اصلا اینا به درک! چرا تو تهران دورم خالیه؟ پسر من کی اینقدر منزوی و تنها شدم؟
روز به روز بیشتر و بیشتر به انزوا کشیده شدم.
خستهام از سرزنش کردن ... دو سال دانشگاه شریفو سرزنش کردم یه سال این دختره گلاره و یهسال هم مهدیو..
و توی تمام این ۴ سال... خودمو!
اگه بخوام پست فلسفه بافی بنویسم مینویسم راستی با آدمی که حس چشاییشو از دست داده چیکار میکنن؟ بعدشم یه تشبیه ادبی شیک واسه وجوه اشتراک روح و زبان ماوردمو تهشم چند تا جملهی امیدوار کننده و یه جمع بندی!
بعدشم خوشحال و خندون واسه یه روز حداکثر حالم خوب میبود... اقلا تخلیه بودم... تهشم هیچی به هیچی.
ولی نه برادر!
اینجوری کار نمیکنه... دنیا دنیای فیزیکه. دنیا دنیای برنامه نویسیه program شده!
هیچ چیز اتفاقی نیست آره ! چون همهی چیزی که توی این لحظه داره رخ میده، حاصلِ همهی اون چیزیه که تو دقیقا یه لحظه قبل رخ داده الی آخر.
و این انقدر ادامه پیدا میکنه تا به قول این گنده گوزا به بیگبنگ میرسه...
ول کن این حرفارو... چی میخوای بشنوی تا همونو بهت بگم. میخوای بهت بگم هست؟ میخوای بهت بگم هست؟ میخوام بهت بگم هست!
میتونی یه گوشهی علمو بگیری و بری تا ته و هیچوقتم به این فکر نکنی که دلیل همهی اینا چیه؟
شاید باید یجای کار ندونستن رو پذیرفت... شاید شاید شاید...
هزاران شاید هست...
شاید اصلا دلیل خودکشی صادق همین بود.. که نمیخوام!نمیخوام این محدودیتو... شاید اونم مثل من نمیتونست محدود بودنو تحمل کنه.
هیچی نمیدونم
هیچی نمیدونم !
و به هیچ سمتی نمیرم..
خیام میگه: شادی بطلب که حاصل عمر دمیست...
میدونی چیه؟ خیام راست میگه.
- ۹۴/۱۲/۰۱