شنبه - ۲۹ خرداد ۱۳۹۵ - ظهر - ادامه
صدای رادیو تو خونه :)
خب خب خب...
بیا یه کاری کنیم! انقدر نکنیم.
اگه میخوایم یه کاریو بکنم چند ساعت قبلش فقط تمرکز کنیم. وانمود کنیم سالهاست داریم این کارو میکنیم.
چی خوشحالت میکنه؟
ادعا میکنی اینو میدونی نه؟
بیا به زور هم که شده به زووووور هر زوری که شده یکم فکر خوب کنیم.
بیا چشامونو ببندیم و اون ایدهآلمونو زندگی کنیم!
مشکل اینه که همیشه چند تا چیز هستن که همزمان نا به سامانن..
شاید اگه نابهسامانیهای روزمرمون محدود به یکی دوتا چیز بودن ما هم ایدهآل زندگی میکردیم.
ذهن ذهن انقدر قویه که نمیشه با یکی دو جمله گفت...
میدونی؟ بزرگ ترین تغییر منفیِ من همینه که قبلاها خیلی به خودم ایمان داشتم. به خودم به ذهنم...
زندگی یه مسابقس... گاهی جلو و گاهی عقب. وقتی عقب باشی همه ازت جلو میزنن... اون عقب موندی و اونارو میبینی. تو ناامید تر میشی و اونا بیشتر پیش میرن.
فاصله روز به روز بیشتر میشه ولی یجایی تو هم شروع میکنی. شاید وقتی باشه که اونا انقدر دور شده باشن که یهو به خودت بیای و بفهمی رقابتی در کار نیست! اصلا مسابقه ای نیست. وقتی انقدر عقب موندی که جر خودت کسیو نمیبینی میفهمی اینا با خودشون تو مسابقن نه با بقیه.
حرف حرف حرف... از حرف خستم.
تا میام رو یه چیزی فکوس کنم کالی حرف از اینور و اونورش در میره. همش از موضوع اصلی دور میشم...
بسه.
من به هیچ وجه برام مهم نیست چرا ریده بودم ! چرا افتادم ته چاه
کجا بودم و کجا هستم
چرا من از خیلیا عقب ترم..
من به هیچ وجه دیگه به یهورمم نیست که چرا چرا چرا و چرا
هرچی که تا الان شده شده. بررسی و تحلیلشم الان فایده نداره. فقط وقتی فایده داره که دوباره نخوام دچار شم.
حرف آخر:
به سه چیز دیگه فکر نمیکنم!
اول گذشتهایه که به هر دلیلی گذشت و مهم نیست که چرا و چجوری گذشت.
دوم به آینده ای که که چی قراره بشه و چرا اصلا باید ادامه داد و زندگی که چی و فلان؟
سوم مقایسهی خودم با ادمای دیگه... که همون حالتی از مورد اول میشه.
بشکن بزن! یادته؟ میتونم از تمام تجربیاتم استفاده کنم. ایندفه قوی تر از همیشه.
و این اولین قدم واسه شروعه.
گذشتهی من
- ۹۴/۱۲/۰۱