آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

چیز ناله !

پنجشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۳۶ ق.ظ

هنوز خیلی "نمیدونم"

نه این جمله‌ی درستی نیست!

من "هیچی" نمیدونم

تو هر زمینه ای نگاه میکنم "هیچی" نمیدونم..

چرا اینقدر عمر کمه؟


حتی اینم نمیدونم که چرا باید بدونم.

کاش یه برده بودم.

کاش یه ارباب ظالم داشتم 

اربابی که انقدر زندگی رو برام سخت می‌کرد;

 که فرصت فکر کردن به ندونستن ها رو پیدا نمیکردم

کاش اختیار نداشتم

یا لااقل می‌دونستم با این نیمچه اختیارم چیکار باید بکنم؟

حتی همین که میدونستم قرار نیست کاری بکنم،

میتونست آرومم کنه.


حالا میفهمم چرا مردم تن به این سیستم مزخرف میدن.

به همین روزمرگی‌های عادی، خیلی از کارایی که ته‌ دلشون میدونن به هیچ دردی نخواهد خورد. از پاس کردن ۱۴۰ واحد به جای ۲۰ واحد درست حسابی برای مهندس شدن بگیر، تا صرف ۱۰ - ۱۱ ساعت از روز برای کسب درآمدی که آخر روز فقط ۱-۲ ساعت برات میمونه که ازش استفاده کنی، تازه اگه رمقی مونده باشه. 

و انقدر زیر فشار همین کار له میشی که آخر هفته ها یا تعطیلات نوروز رو باید حسابی ریلکس کنی و از اون همه فشار فرار کنی. فکر میکنی جایزه‌ی این همه تلاشته در صورتی که اگه اینقدر توی این سیستم زیر فشار نبودی،‌نیازی به این کارا هم نبود.


 تلاش برای خوشبخت جلوه کردن، به جای خوشبخت زندگی کردن.


حالا میفهمم چرا هرکس دیر یا زود یک یا چند دغدغه‌رو واسه خودش انتخاب می‌کنه و اننننقدر وقت و انرژیشو صرف اونا می‌کنه  که دیگه چیزی واسش نمونه که بخواد "فکر" کنه.

چقدر زیرکانه داریم اختیار رو دور میزنیم! چقدر زیرکانه داریم از زیر آزاد بودن در‌میریم و هرجور شده یکی دوتا "ارباب" واسه خودمون دست‌وپا می‌کنیم که این اختیار رو ازمون بگیره.

آخر روزم اگه وقتی موند میشینیم استیج یا نود میبینیم که فکر کنیم آزادیم! همیشه هم سیستم آموزشی یا فلان و فلان مقصره دیگه نه؟ 

علی شکوتی تو بلاگش نوشته بود: " دروغ می‌گن وقت طلاست! کشتنِ وقت طلاست!".



  • آقای مربّع

نظرات (۸)

میفهمم چی میگی.
با اینکه تو وضعیت دوگانه‌ایم ولی سعی میکنم از همینم لذت ببرم.
خیلی سیستم بیشعور از زیرکار در رویی دارم:)))) بعد یه ماه  من هنوز دانشگاه نرفتم چون حوصلشو ندارم بجاش وقتمو تماما به نوشتن و خوندن و با پررویی تمام کارای حاشیه‌ای می‌گذرونم.
ولی حس دوگانه‌اب هم خرمو گرفته، واقعا نمیخوام تهران بمونم این لعنتیو نمیدونم چطور میشه حلش کرد :))))

پاسخ:
منم که ۳ هفته نرفتم. این یه هفته ایم که میرم، ته کلاس میشینم کتاب میخونم :)) البته جز یه کلاس :دی
من فهمیدم خود تهرانیا نمیدونن با زندگی اینجا چه آرامشیو دارن از دست میدن!

ولی به نظرم زیرکانه این اختیار رو دور نمیزنم
خیلی احمقانه؛   شاید از تنها چیز خوبی که داریم، فرار میکنیم
خیلی وقتا درگیر این موضوع میشم.از کجا معلوم حتی این همه ندونسته کار همون ارباب ظالم نباشه؟
  • حانیه رحمانی
  • من یکی آرزوم اینه اییینقدر سرم شلوغ شه که وقت فکرکردن نداشته باشم:|||
    وشبش ازخستگی سرمومیزارم رو بالشت خوابمم ببره فوری...

    از اون روزی که حرف زدیم هنوز یاد نگرفتم خودمودوست داشته باشم : )

    یاعلی...
    آنقدر سخت نگیر. لذت ببر. قبل از اینکه به خودت بیایی میمیری میری رد کارت:))
    کاش اختیار نداشتیم؟
    یا کاش این اختیارِ نداشترو نداشتیم!
    جسم سراسر محدودیته!روی یه چیز دیگه باید کار کرد...
    اینکه میدونید که هیچی نمیدونید،خودش انتهای دونستنه!
    اسم پست هات رو باید بذاری چند مین تفکر 
    تکون دهنده بودن
    میدونی دی، ه خبری از انرژی پست های قبلت نیس
    ولی عجیب بوی کامل شدنت میاد
    باید خوشحال باشی که انقد کنجکاو زندگی هستی...اصلش همینه! یعنی تو واقعا فک میکنی زندگی همون دور زدن اختیاره؟ خب نه نیست....اونا اشتباه میرن
    ولی من با نظرت موافق نیستم که نباید اختیار داشت....یا اینکه کاش اختیار نداشتیم....
    بنظرم ارزش ادما با همین اختیاره روشن میشه دیگه! نه؟
    دوست دارد یار این آشفتگی
    کوشش بیهوده به از مردگی
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی