چیز ناله !
هنوز خیلی "نمیدونم"
نه این جملهی درستی نیست!
من "هیچی" نمیدونم
تو هر زمینه ای نگاه میکنم "هیچی" نمیدونم..
چرا اینقدر عمر کمه؟
حتی اینم نمیدونم که چرا باید بدونم.
کاش یه برده بودم.
کاش یه ارباب ظالم داشتم
اربابی که انقدر زندگی رو برام سخت میکرد;
که فرصت فکر کردن به ندونستن ها رو پیدا نمیکردم
کاش اختیار نداشتم
یا لااقل میدونستم با این نیمچه اختیارم چیکار باید بکنم؟
حتی همین که میدونستم قرار نیست کاری بکنم،
میتونست آرومم کنه.
حالا میفهمم چرا مردم تن به این سیستم مزخرف میدن.
به همین روزمرگیهای عادی، خیلی از کارایی که ته دلشون میدونن به هیچ دردی نخواهد خورد. از پاس کردن ۱۴۰ واحد به جای ۲۰ واحد درست حسابی برای مهندس شدن بگیر، تا صرف ۱۰ - ۱۱ ساعت از روز برای کسب درآمدی که آخر روز فقط ۱-۲ ساعت برات میمونه که ازش استفاده کنی، تازه اگه رمقی مونده باشه.
و انقدر زیر فشار همین کار له میشی که آخر هفته ها یا تعطیلات نوروز رو باید حسابی ریلکس کنی و از اون همه فشار فرار کنی. فکر میکنی جایزهی این همه تلاشته در صورتی که اگه اینقدر توی این سیستم زیر فشار نبودی،نیازی به این کارا هم نبود.
تلاش برای خوشبخت جلوه کردن، به جای خوشبخت زندگی کردن.
حالا میفهمم چرا هرکس دیر یا زود یک یا چند دغدغهرو واسه خودش انتخاب میکنه و اننننقدر وقت و انرژیشو صرف اونا میکنه که دیگه چیزی واسش نمونه که بخواد "فکر" کنه.
چقدر زیرکانه داریم اختیار رو دور میزنیم! چقدر زیرکانه داریم از زیر آزاد بودن درمیریم و هرجور شده یکی دوتا "ارباب" واسه خودمون دستوپا میکنیم که این اختیار رو ازمون بگیره.
آخر روزم اگه وقتی موند میشینیم استیج یا نود میبینیم که فکر کنیم آزادیم! همیشه هم سیستم آموزشی یا فلان و فلان مقصره دیگه نه؟
علی شکوتی تو بلاگش نوشته بود: " دروغ میگن وقت طلاست! کشتنِ وقت طلاست!".
- ۹۴/۱۲/۱۳