قطار زمان
اگه نخوای همه چیزو بسپاری به دست زمان؛ باید سختیشو به جون بخری.
زمان از بیگ بنگ شروع شد؛ از جایی که یکی بود یکی نبود محسوب میشده! وقتی که همه چیز تنها یک چیز بود و هنوزم هست ولی دچار انکسار شده.
خلاصه زمان اومد که به همه چیز نظم بده؛ دلا رو تسکین بده؛ و شاید مهم تر از همه به خاطرات فرصت پالایش بده. زمان خیلی کارا میکنه... ولی به روش خودش.
فک اگه بین ایستگاه های زندگی اسیر زمان نبودیم؛ فک کن اگه برای خروج از رخوت ها و سستی ها نیازمند گذر زمان نبودیم.
البته زمان خوبیای خودشم داره.. گاهی زندگی دقیقا بین همون ایستگاه ها جریان پیدا میکنه. گاهی فقط باید از مسیر لذت برد که همون زمان حاله.
ولی گاهی هم مثل این روزای من وقت لذت بردن نیست. وقت پیشرویه به سمت ایستگاه بعدی و قطار زمانت درست وسطای راهه. راهی که حتی شاید خیلی قشنگ و سرسبز باشه. تنها راهی که برات باقی میمونه اینه که از قطار بپری پایین و تا پای جون بدوی. انقدر سریع که از قطار هم جلو بزنی و اسیر زمان نباشی در عین حال یه وقتایی برات بمونه که مسیر رو هم ببینی. شاید اصن بشه پرواز کرد! نمیدونم.. هیچوقت درست حسابی از بعد زمان آزاد نشدم؛ فقط یه چیز رو با همه ی وجودم میدونم!
این که این روز ها هرقدر هم که مسیر قشنگ باشه نمیخوام اسیر زمانی باشم که بخواد منو با خودش ببره به یه مقصدی که نمیدونم کجاس.
میخوام پیاده شم.
آقای مربع
آخرین روزای سال 94
------------
کسی که اولین بار زمان رو به قطار تشبیه کرده واقعا نابغه بوده.
- ۹۴/۱۲/۲۴