آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

امتحان اندازه‌گیری

سه شنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۵، ۰۳:۱۹ ب.ظ

۳ خرداد ۹۴


با زنگ دکتر از خواب بیدار شدم. نزدیک ددلاینیم و وقت و بی‌وقت زنگ میزنه یه عالمه کار غیر منتظره بهم میده و منم فورا انجام میدم.  دیگه حتی غر هم نمیزنم چون گاهی وقتا چه غر بزنی چه نزنی، چه حالت خوب باشه چه نباشه باید کارت رو انجام بدی.

خیلی وقتا این که تو تو ذهنت چه فکری باشه یا نباشه،‌این که به چی دلخوشی به چی ایمان داری خیلی توی انجام کارا و وظایفت تاثیری نداره.

دوش گرفتم و اومدم دانشگاه که حالا باید واسه امتحان فردام میخوندم. از جلو دانشکده رد میشدم خیلی گرم بود کیفمم سنگین بود، داشتم فکر میکردم که چقدر دارم گند میزنم..  صبح رفته بودم چند تا  از پستای قدیممو خونده بودم. 

از وقتی یادم میاد درگیر همین سینوسیام... به نظر میاد بیشتر تو دره بودم تا تو قله ینی انگار بای دیفالت تو دره بودم و گاهی یه سری به قله زدم.

به همین یکی دو هفته‌ی اخیر فکر کردم که حتی نتونستم دیگه تو خودم بریزم و زیاد دغدغه‌هامو به زبون می‌اوردم.

ولی یه چیزی اومد تو ذهنم. زیر همون آفتاب درحالی که از گرما داشتم میپختم و کیف سنگین رو دوشم بود... فهمیدم دارم کارامو میکنم.

شاید فرقی که با گذشتم کردم همینه... دیگه غر نمیزنم. کارامو میکنم.. کاری که باید بکنمو میکنم، نو متر وات ! 

لازمه شب نخوابم؟ لازمه وسطاش برم تا اون سر تهران و بیام؟ بیمار میشم؟ مجبور به اسباب‌کشی میشم؟  و هزار چیز دیگه که اینجا جای گفتنش نیست.

گاهی از در و دیوار از زمین و آسمون کار میبارید و مشکل پشت مشکل که هرکدومشون به تنهایی میتونست منِ یه سال پیشو واسه یه ماه درگیر کنه. یادمه یه روز بود که صبش یکی زده بود به ماشینم که پارک بود، ظهرش یه خبر خیلی بد بهم رسید که بگذریم، عصرشم یه پروژه‌ای که یه سال و نیمه دارم روش کار میکنم دود شد رفت هوا :)) ولی میدونی؟ بازم همه‌ی کارامو انجام دادم.

دارم دووم میارم و زنده میمونم. جالبه که با این که حوادث(!) از گذشته خیلی بیشتر شدن ولی من هنوز سرپام، با این که تو دلم خالیه و پشتم خالیه... با این که گاهی خودمو خیلی تنها میبینم، دارم میتونم و هندل میکنم.

با این که دلم پر از غم بوده.. کار رو به آخر رسوندم..

و یه چیزی میخوام بگم که گفتنش به طور احمقانه‌ای راحته ولی عملش نه.


اعتراف میکنم حالم خوب نیست.. نمیدونم چرا این همه وقته همش تو تکاپوام. همش دارم تغییر میکنم. باورت نمیشه که گاهی ممکنه دو هفته پیشتو هم یادت نیاد. اینا بزرگ شدن نیست کیه که دوست داشته باشه بزرگ بشه؟ 

گاهی به خودم میگم: بیخیال.. فقط طی کن. بشین عقب و کارتو انجام بده. به این راحتیا نیست که بخوای بفهمی با زندگیت چیکار کنی؟ که دنیا چجوری کار میکنه؟ شاید هیچکس نمیدونه! منم خستم از فکر. دنبال یه تغییرم... منظورم تغییر درونیه. انگار این همه تغییر هنوز بس نبود واسم. یه چیز بزرگ میخوام مثل یه تیر خلاص..


  • آقای مربّع

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی