آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

تارزان و گوریلها

شنبه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۴۵ ب.ظ

بذار با این جمله شروع کنم که خیلی وقت پیش یجا نوشتمش، چون خیلی وقت پیش‌تر یجا خونده بودمش:

"او می‌توانست کسی شود که میخواهد باشد."


زندگی من خیلی جالبه، وقتی نوشته‌ها و عکس‌ها و حتی خط‌خطی‌های کنار چکنویسامو از نظرم می‌گذرونم،میبینم رد پای یه روند فکری توی هر مرحله‌ای از زندگیم دنبال میشه.

مثل یه سریالی که توی هر قسمتش یه سوال، یه "ایده" رو دنبال کردم و تا نمیتونستم ازش نمره‌ی قبولی بگیرم، اجازه‌ی ورود به قسمت بعدی رو نداشتم.

یه وقتایی شک می‌کردم که این ترتیبی که داره تو زندگیم لحاظ میشه نمیتونه اتفاقی باشه. انگار یه چشمی هست که می‌بینه و یه دستی هست که نه از روی شانس، بلکه هوشمندانه تاس میریزه. سخت و آسون گذشت و رسیدم جایی که الان هستم.

مثل یه سری واحد دانشگاهی که پاس میشن، این قسمتا هم پیشنیازی و همنیازی داشتن و تا یه مرحله رو رد نمیکردی نمیتونستی وارد مرحله‌ی بعدی بشی. نمیدونم آخرای دبیرستان بود یا اولای دانشگاه، آقا پویا میگفت: "زندگی همیشه همونقدری بهت میده که بتونی هندلش کنی.".

این وسطا یه وقتایی pop quiz از واحدای قبلی گرفته میشد که نمیدونی چقدر میچسبید! منظورمو با یه مثال میگم.

فرض کن یه مشکلی، چیزی برات پیش بیاد، مشکلی که حل کردن یا هندل کردنش واست مثل آب خوردن باشه، بعد با خودت فکر کنی اگه همین مشکل چند وقت پیش برات پیش میومد عمرا نمیتونستی از پسش بر بیای! یا واسه بقیه آدمایی که توی این مسیر نبودن و سختیاشو تحمل نکردن همین مشکل میتونست تیر خلاصی باشه! این حسه خعیلی میارزه!



حالا چیزی که باعث شده بعد از این همه وقت بیام اینجا و بخوام بنویسم اینه که یدفه حس کردم خیلی عوض شدم!

واسه همه پیش میاد که دلشون واسه قدیمشون تنگ شه. گاهی یه‌سری چیزا مثل یه تلنگر تورو یاد قدیمت میندازه.

میدونی؟ دلم واسه شور اشتیاق قدیمم تنگ شده.. این که از همه‌چیز و همه‌جا واسه آدما تعریف می‌کردم. این که انقدر ذوق و اشتیاقم نمود بیرونی داشت که چه تو شادی و چه تو ناراحتی نیازی نبود حرف بزنم! چشمام همه‌چیزو میگفت.

به قول یه دوست زندگی مثل یه جنگله و ما هرکدوممون یه تارزانیم که باید زندگی بین گوریلارو یاد بگیریم..

شاید منم خیلی دوست داشتم هنوز انقدر چشمام شفاف باشه که تا ته دلم توشون معلوم باشه، اما زندگی داره منو میبره به یه سمت دیگه، به دنیای آدم بزرگا. دنیایی که باز هم به قول یه‌نفر تا نتونی مهارتاتو به پول تبدیل کنی توش پذیرفته نیستی. دنیایی که هر آدمی یه زیپ پشتشه(!) و باید از هرکسی انتظار هرچیزی رو داشته باشی. همین که دوتا "هر" آدمو میترسونه.

هر کسی و هر چیزی..

دلم واسه شبایی که تا صبح نمیخوابیدم تا یه تمرین ساده رو واسه درسام انجام بدم یه سوال قشنگ رو واسه دل خودم حل کنم تنگ شده. دلم واسه کبودی زیر چشمام تو روز بعدش تنگ شده.. انگار یه ردی از امید توشون بود که من یه دلگرمی‌ای داشتم که بخوام شب رو تا صبح نخوابم عوضش یه حس خوب رو تجربه کنم.

آخرین باری که یه کاغذ پر از چکنوسی به اضافه‌ی دردودل و چند خط شعر تو اون گوشه کنارا رو میز جلوم بود رو یادم نمیاد.

حتی آخرین باری که به جای ماشینم، با اتوبوس سفر کردم که تو راه بتونم کتاب بخونم یا فرندز ببینم(!) رو یادم نمیاد.. 

عاشق کسی بودم که انقدر درس رو دوست داشت که تا صبح نمیخوابید و با این که روز بعدش خسته بود، ولی پر انرژی ترین بود... چون پر از اعتماد‌به‌نفس بود! مطمئن بود که داره درست پیش میره و نتیجه می‌گیره. 

یادمه با خودم فکر می‌کردم چه کاری با ارزش تر از "فهمیدن" وجود داره؟ تلاش واسم مقدس‌تر بود و چشمام زلال‌تر... دلم پر نور تر.


میدونی چیه؟ اونی که قبلا بودم الگوی خیلیا بود... ولی اینی که الان هستم چیزیه که فقط به زندگی بهتر بین گوریلا کمک میکنه.

وقتی تو اوج سرمستی بودم از این که فکر می‌کردم چقدر خفنم! چقدر خوبم که تونستم از پس خودم بربیام و چقدر خفنم که تونستم این بشم.. وقتی تو دلم داشتم پایکوبی می‌کردم که چقدر دمم گرمه که اینی که الان هستم شدم، مثل یه صاعقه زد به سرم ... یه چیزی که بهم فهموند: "الان منم تبدیل به یه گوریل شدم.." و چشمای زلال یه دوستی که از دور با بغض و دلتنگی نگام میکنه... از این که شادی منو میبینه خوشحاله و لبخند میزنه... ولی توی دلش میگه: " به خواستت رسیدی، تبریک میگم! گوریل خوبی شدی.."


+اشک :‌)



  • آقای مربّع

نظرات (۵)

از وقتی عمیق خندیدم که گوریل شدم ! 
خوشالی+ افتخار :)
همون شاهین بیشتر بت میاد :)
یه حسی ی چیزی گفت نوشتم اما پاکش کردم، ولی حالا میخوام بگم: یا شاهین سابق شو، یا اینی ک هستی رو دوست بدار و خودتو باش تطبیق بده
و اگر نه تا زمانی ک خودتو وفق ندی، وقتی برم ی گردی و ب عقب نگاه میکنی حسرت اون شاهین گذشته رو میخوری.
همون ک از شب تا صبح برای حل ی مساله ساده تلاش میکرد و فردا صبح به خودش افتخار میکرد!!
این پستت خیلی منو تو فکر برد. دوباره اومدم خوندمش. من هنوز چشمام یه کتاب بازه از همه اتفاقات درونم. هنوزم هیجان دارم تو حرفام. نه که ملاک باشه ولی هست. تا یه حد زیادی این تو زندگیامون هست. میدونی آقای مربع..؟ حس میکنم نمیخوام بزرگ شم. نه که احمق بازی در بیارم ولی کاملا مقاومت دارم میکنم درمقابل بزرگ شدن. معلوم نیست کی قراره بخاط این قضیه با مغز برم تو دیوار. یا دیوار بریزه رو سرم حتی! یا این که شاید در حال حاضر این اتفاق در حال وقوعه!!! نمیدونم... من نمیخوام بزرگ شم. 
پاسخ:
عه! خب منم نمیخوام. نشو! بزرگ شدن با باتجربه شدن فرق داره. بزرگ شدن ینی دیگه واسه چیزای کوچیک ذوق نکنی. 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی