کلید
پس باید تن داد به سختیا و پیش رفت.
میدونی بعضی از مسیرا اینجورین که اگه پیشروی نکنی لزوما به عقب پرت میشی حتی درجا زدن هم معنی نداره.
میدونی کیا سخت میشه؟ وقتایی که بخوای به سختیش فکر کنی..
مثلا وقتی بخوای واسهی ینفر تعریف کنی. وقتایی بوده که تا اومدم واسه یهنفر تعریف کنم از حال و روز اون لحظم یهو فهمیدم که شت! بیچاره من :)) این شده که به نظرم اومده بود که بیام منم مثل بقیه فکر نکنم حرف نزنم.. اینجوری بودن کار میکنه ها ! ولی غمگینه.
آقا من همیشه مشتاق بودم کنترل این کلید فکر و احساساتو بتونم یاد بگیرم.
از اولم میدونستم احتمالا چیز غمگینی باشه ها ولی انگار یه چیزی تو دلم همش ورجهوورجه میکرد که باید تجربش کنی. مثل وقتایی که میخواستم ببینم بخاری واقعا داغه؟ میدونستم داغه ولی یه بخشی از وجود آدم هست که میخواد سوزش دستشو حس کنه تا باورش بشه.
وقتی به خودت میای و میبینی چقدر خاموشی، اولش یه حس آزادی داره. که هرکاری بخوای میتونی بکنی و به هیچ کس و هیچ چیزی هم نیاز نداری. آدما انگار فقط هستن که بیان و برن... وقتی رفتن آدمارو میبینی دیگه واسه موندنشون تلاش نمیکنی و حتی سوگواری هم نمیکنی!
هیچوقت نمیدونستم که چی خوبه و چی بد! کاش مجبور نبودم اینقدر با تجربه همهچیزو یاد بگیرم. چیزی که مسلمه دوتا چیزی رو تجربه کردم که هیچکدوم نیمخوام باشم.. زندگی میتونه یجایی بین شوری و بینمکی به تعادل برسه.
هنوز نمیدونم کدوموری باید تلاش کنم.. ولی یه چیزو مطمئنم! این که نمیخوام احساساتم حتی ذرهای خاموش باشه !
من زندم و میخوام زندگی کنم با همهی تلخی ها و شادی ها و اوج هاش!
من این بالا پایین های زندگی رو میخوام با تمام وجود زندگی کنم و حس کنم!
همین : )
- ۹۵/۰۲/۱۲