آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

خود نیوتون پنداری در دانشکده

دوشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۸:۱۵ ب.ظ

کارامو تو دانشگاه انجام داده بودم.. رفتم سمت ماشین، یه کارگر رو دیدم که یه موتور-وانت پر از گل داشت و یه گوشه وایساده بود. رفتم جلو که ببینم میتونم باهاش دوست شم و ازش عکس بگیرم که نشد :دی بداخلاق بود... نه! بیشتر ناامید بود ینی همین که فهمید قصد خرید ازش رو ندارم دیگه ترش‌رو شد.

ماشینو روشن کردم و پیچیدم تو خیابون آزادی; ترافیک بود. فکر کردم که برم خونه هم خیلی کار خاصی ندارم انجام بدم و حوصلم سر میره. آخه هفته‌ی پیش باز هم اسباب‌کشی کردم و دو هفته یه جای موقتیم تا بعد بریم تو یه جای بهتر! یه جای خیلی خوب :)

و تقریبا اگه بعد از عیدو هم حساب کنی ششمین اسباب کشی من تو دوران دانشجویی بود یا حتی نهمی!!!! چون خونواده هم دوبار شهرشونو عوض کردن.

خلاصه داشتم فکر میکردم که برم یکم پیاده روی کنم تا شب شه ولی ترافیک اذیت میکرد! دور زدم و برگشتم دانشگاه.

تو راه تا در دانشگاه همش حس میکردم یه چیزی کمه! یکم عشق‌ یکم ذوق میخوام! نه از اون عشق دونفره ها ها! از اون عشق قدیمیا عشقی که تو خون باشه... گوشیمو درآوردم و شماره‌ی پدربزرگمو گرفتم.. چقدر حالم جا اومد!

بعدشم مادربزرگ مثل همشیه مشتی و سرحال.. بهش گفتم که چقدر دلم لک زده بیام شیراز.. تو حیاتشون همونجوری که اون گلدوناشو آب میده رو قالی‌ای که همیشه گوشه‌ی حیاط پهن میکنه بشینم و چای و بهارنارنج خوش عطری که واسم درست کرده رو بخورم... بهارنارنجی از همون حیاط :)

دیشب چون پهنای‌باند بالا میخواستم ساعت ۱۰ شب اومده بودم دانشکده که دیدم چراغا خاموشن و یه پسر ورودی ۹۴ نشسته وسط لابی داره تار میزنه...  نشستم کارامو کردم و اونم همینجوری تار میزد..

شبای دانشگاه خیلی عالیه! کلا دانشگاه عالیه. همین الان از در ماشین تا اینجا که تو دانشگاه قدم میزدم داشتم فکر میکردم که چرا یکی دو سال از دوران لیسانسمو از اینجا متنفر بودم؟ از جو و آدماش؟ خداییشم زیاد بالا پایین داشتم من تو این سالها..


یجا یه چیزی خوندم با این مضمون: 

تمام اتفاق‌هایی که واسه شما میفتن فرآیندی هستن که شمارو به اون چیزی که میخواید باشید یا میخواید به‌ دست بیارید میرسونه.

اتفاقا دیشب سر شام با دلبر بحث همین شد و فهمیدم اونم همینجوری فکر میکنه :) خیلی حس خوبیه که بفهمین تو بنیادی ترین "جهان‌بینی" نسبت به زندگی دید مشترکی دارین.

خلاصه که داشتم از بالا پایینای این سالها میگفتم. 

همش یه حسی دارم که هممه‌ی اینا برنامه ریزی شده بوده نه که کسی از بیرون برنامه‌ریزی کرده باشه..
خودم برنامه ریزی کردم با این که شاید حتی نمیدونستم چطور.

من فکر میکنم دنیا، همین دنیای مادی خیلی قانونا داره که هنوز کشف نشدن. 

مثلا قبل از این که نیوتون جاذبه رو کشف کنه‌ هم جاذبه وجود داشت، ولی کسی نمیدونست، نه؟ :)




  • آقای مربّع

نظرات (۲)

مثلا مثل کلمب که فکر کرد خودش امریکا رو کشف کرده ولی بعد دید که نه :)))
94 ای های ما به درد لا جرز میخورن:دی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی