ماجراهای من و پوتین - ۵
پنجشنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۲۵ ق.ظ
اونجا حفاظت شده بود. اون زمینا قبل انقلاب واسه شاه بودن. کلی سرباز داره نمیذارن هیشکی سرک بکشه. یواشکی تونستم رد شم از یه مسیری که پام تا بالای زانو میرفت تو برگای خشک که از پاییز مونده بودن. دوتا انبار متروک پیدا کردم، یکی پر از عتیقه یکی پر از کتاب.. رفتم بالا شانس آوردم پوتین پام بود یه جنگل بود تو شیب ۴۵ درجه لای درختا دوییدم. یه در آهنی بود از روش پریدم رسیدم به یه چشمه و اونطرف یجور عبادتگاه بود! خاک زمینم نرم و سیاه انگار نفتخیز بود. رفتم بالا تر جایی که حس میکردم ردپا بود دوتا کلبهی متروک و شکسته دیدم با ترس سرک کشیدم هیشکی نبود.. درختا داشتن متراکم تر میشدن و صدای جریان آب رو میشد از زیر زمین شنید..
داشت تاریک میشد برگشتم که یروز دیگه برم ببینم تهش کجاس..
پ.ن۱: یه فیلم کوتاه از اونجا تو کانال هست.
پ.ن۲: عکسا با گوشی
- ۹۵/۱۰/۲۳