شدنیه
خب داستانِ ما به اینجا رسیده بود که مربعمون دیگه تنها نبود.
حسسسابی دورش شلوغ شده بود و واسه خودش تو همین تهران کلی رفیق دستوپا کرده بود. مهم تر از اون رفیقا یه خانواده داشت. جوری پاییز و مخصوصا آذرو گذروند که باورش نمیشد این خودش باشه.
بهش میگفت پاییز دوست داشتنی، پاییز طلایی. زندگی عجیب خوب شده. و شدتِ معجزه رو فقط وقتی میتونم بفهمم که پستای قدیمیِ اینجارو میخونم. پستایی که از زندگی ایدهآلم نوشته بودم از آرزوهام از زندگیای که میخواستم داشته باشم و نمیتونستم. الان به طور عجیبی دارمش.
انقدر کامل و وسیع که گاهی دهنم از شدتِ تعجب باز میمونه.
هفتهای یکی دوتار کوه میرم، طلوعو از اون بالا میبینم
شبا میرم ورزش... تونستم چند نفر رو با خودم همراه کنم که حتی موقع ورزشهم تنها نباشم.
غذای سالم و خونگی میخورم، سیگار نمیکشم شاید فقط وقتای خاص..
شادم!
تو خونم یه گلخونهی نقلی دارم و دوتا کتابخونه، عکاسی میکنم و مینویسم و از آدما حسابی فیدبک میگیرم. خیلیا تشویقم میکنن، آدمای بزرگتر از خودم که خیلی قبولشون دارم و تشویقشون دلگرمیِ غیر قابل وصفیه.
آدمای جالبی میشناسم از همه مدل و همه نوعی،
روزام جوری میگذره که هر روزش یه ماجراجویِ به تمام معناس ینی جوری که اگه چند سال پیش حتی فصلی یدونه روزم اینجوری میگذشت میشستم کلی دربارش مینوشتم و تعریف میکردم و عکس میگرفتم ولی الان وقتِ هیچکدوم از این کارا نمیشه. همین دیشبی که میتونم ۱۰ صفه دربارش بنویسم یا دیروز عصر یا حتی دیروز صبح!
یه سیریِ خوبی دارم یه سیری از دنیا سیریِ روح. نه که جذابیتهای زندگی واسم کم شده باشهها نه! اینجوری بگم که فریبهای زندگی واسم کم شده. دیگه میتونم بفهمم چی واقعیه و چی فقط ظاهرِ خوبی داره. مزهی خیلی چیزارو چشیدم و حتی فهمیدم این سیری روح توی ظاهرمم نمود پیدا کرده.
کتاب میخونم، با آدما حرف میزنم تو اجتماع میگردم، درسارو پاس میکنم.. میخندم شوخی میکنم. آدمارو دورِ هم جمع میکنم و انقدر توی روابط و احساساتِ انسانی با تجربه شدم که میتونم حالِ خیلیارو درک کنم. بفهمم کجای کارشون میلنگه و به روش خودم حالشونو خوب کنم.
کساییو دارم که اونا هم حال منو خوب میکنن. چیزی که شاید هیچوقت نداشتم.
رو نقشه زیاد جابجا میشم، درآمدِ خوبی دارم...
ماهی دو-سه بار از تهران میزنم بیرون.. رانندگی میکنم و آهنگ گوش میدم. میرم یهجا پیدا میکنم یه چایی بخورم یه سیگار اوکیژنال دود کنم یه عکس بگیرم و برگردم.
زبان میخونم و هنوزم کارای مختلفو تجربه میکنم. مثلا چند وقتیه دارم از یه باریستا کار یاد میگیرم. قهوه لاته یا آمریکانو یا موکا میتونم بزنم. از یکی دیگه شنا یاد میگیرم و از یکی هم آشپزی. همین الان که دارم اینو مینویسم اومدم توی کافهی همیشگی و سالندار تا منو دید بلند شد گفت چند وقته نیمدی. همین که بهت میگن همون همیشگی؟
از افراد فامیل خبر دارم با تلگرام یا تماس تلغنی صداشونو میشنوم هم حالِ اونا خوب میشه و هم من.
خونه تمیزه یه کمد دارم از انواع دمنوشهای گیاهی... یه چراغ مطالعه و میزی که دیوار روبهروش با چند تا عکس و نقاشی یادگاری پوشونده شده. پنجرهای که چند تا گلدون گذاشتم لبش و هر روز ۷ صبح نور میاد تو خونه چشمامو که باز میکنم نور رو میبینم. گاهی عود روشن میکنم و مشغول آشپزی یا ظرف شستن میشم..
اندامِ متناسب و لباسای مرتب. بوی ادکلنی که از واجباته و حتی این که گاهی ماشین نبری و پیاده بیفتی تو تهران. این که کیف سفر یا کوهنوردی همیشه پشت ماشینت باشه. این که یهو بزنی بری پای کوه زیر برف پوتین بپوشی پاچههای شلوار نو (پلو خوری) تو بدی بالا که گلی نشه یه دستت فلاسک چای دارچین باشه و دست دیگت دوربین و یه لیوان بری بالا. این که وقتی تشنت میشه بزنی به کوه بری تا چشمه و اونجا آب بخوری ! چین این آدم عادیا که از لوله یا آب معدنی میخورن :))
این که هنوزم عاشق درس باشی و موقع کار رادیو گوش بدی. این که هنوزم هیچی واست لذت یه میز کار پر از چکنویس و معادله و کلی مقالات پرینت شده رو نداشته باشه یه لیوان چای هم اون گوشه.
خب حالا چی؟ نوکِ قلهای میخوای بالاتر ری هی!
به زودی اسب سواری رو شروع میکنم!
یادت باشه لحظهای که بالا رفتن رو متوقف کنی محکومی به لغزیدن به سمت پایین. پس هر ساعتی که میگذره سعی کن حداقل یه چیز رو هرقدر کم هم که شده بهتر کنی.
زندگی برآیندِ حسای کوچیک کوچیکه که رو هم دیگه دنیاتو میسازن.
--------
- ۹۵/۱۰/۲۴