عزنف
سلام.
میدونم دارم کملطفی میکنم و خیلی برات وقت نمیذارم. میدونم لیاقت و البته پتانسیلهات خیلی خیلی بیشتر از ایناست و من اونجور که باید حواسم بهت نیست. دروغ چرا؟ مشغولِ دنیا شدم. گاهی به خودم میام و میبینم مشغولِ نوازشِ زنی هستم که انگار آرامشمو توی لطافت ذاتیِ روحِ اون جستجو میکنم. گاهی خودمو میبینم که لابهلای روزمرگیهای آدما چرخ میزنم و معنیِ وجودِ خودمو تو گذشتهی بقیه کندوکاو میکنم.. یه وقتاییم که از همهجا خسته میشم، تنها چیزی که دلخوشم میکنه اینه که بدونم حتی اگه شده واسه یه لحظه، تونستم یهجای دنیا اثری داشته باشم.
هنوز همون آدمم. شاید یکم کِدِر تر. یکم بیرحم تر یکم دروغگوتر و البته مادی تر. ولی راس میگن که سرشتِ آدما عوض نمیشه. هنوز گاهی میشه که زمان مجبورم میکنه تمام لایههای نقابمانندِ روی روحمو کنار بزنم و مثل الان بتونم با خودم یه گپی بزنم. آره مخاطب خودِ بینقابمم. اینجور وقتاس که میبینم هنوز رویاهای بزرگی توی سرم دارم. هنوزم میخوام دنیارو تغییر بدم.. هنوزم یه چیزی تو وجودم هست که با تمام وجود به نشانهها گوش میکنه. یه وقتایی عاجزانه ازشون میخوام راهنماییمکنن و یه وقتای دیگه هم انقدر مصممم که تو مشتم میگیرمشون.
چند وقتیه از خودم راضی نیستم. چیز جدیدی نیست... راست میگن که اولین شرطِ بهتر شدن همین نارضایته. دلیلاشم زیادن شاید اولیش همین که کمتر واست وقت میذارم و خیلی به حرفام عمل نمیکنم. میدونم.. بزرگترین دغدغهی روزام میدونی چیه؟ اینه که قبحِ خیلی چیزا واسم ریخته. حتی قبحِ ریختنِ قبحها هم واسم کمرنگ شده. اینجوری میشه که ممکنه به شکست عادت کنی. ا این که صبحها پتورو بکشی رو سرت و بخوابی بگیر تا این که تصمیما و درنتیجه عزتنفستو ببری زیر سوال. این که پای حرفا و تصمیمات نباشی..
همیشه آدما خودشونن که میدونن چشونه.
میخوام دوباره بسازمت. محکمتر از همیشه.
بهت قول میدم قدرِ فرصتی که بهم میدی رو میدونم : )
امشب شب مهمیه چون میتونم با اطمینان دربارهی یکی از مشخص ترین ارزشهای زندگیم حرف بزنم..
عزّتِ نفس
- ۹۵/۱۲/۱۰