لوبیا
آدم زمین خورده رو دیدی؟ یه جنمی میخواد که از جاش بلند شه.
نمیدونم الان زمینخورده محسوب میشم یا ناامید یه هرچی که اسمشو بذاری.. گاهی فقط با دیدن یه عکس قدیمی به خودم میگم شت! این من بودم؟ انقدر شاداب و سرحال؟
آخه پسر بار چندمته که اینجوری وا میدی؟ مگه اون همه ساختنا و رشد کردنا آسون بودن که اینجوری میدیشون به امون خدا؟ چرا وقتی حتی یکم افسار زندگیتو ول میکنی دیگه مثل یه اسب سرکش بهش اجازه میدی به هرجا خواست ببرتت؟
چقدر از خودم دلخور و دلگیرم..
قشنگ معلومه که انگیزهای هم برای بلند شدن ندارم. انگیزه واسه هیچی ندارم اگه هم دارم انقدر اون زیر میرا دفن شده که نمیبینمش.
فقط دلم تنگ میشه. گاهی به خودم میگم زندگی چقدر میتونه ناب باشه. ببین چجوری دارم حرومش میکنم. انگار خاصیت آدمه که همش منتظره یه چیزی بشه. انگار قدرت لحظه رو یادمون میره.. لعنت به زمان که همیشه گولمون میزنه.
چی شدیم ما؟
چی شدم من؟
بغض داره خفم میکنه ولی حتی حسش نمیکنم.
میدونی؟ فقط نمیدونم که این منم یا اون من بودم؟ نکنه اونی که فکر میکردم منم فقط اثری از یه سری هورمون بود و منِ واقعی اینه؟
جالبه. آدم همونقدر که میتونه امیدوارانه و شاداب زندگی کنه، میتونه سرافکنده و ناامید باشه. من هر دوطرفُ تجربه کردم. لامصب یه وقتایی انگار این زندگی هر لحظش یه معجزس و بعضی وقتا مثل الان... فقط میخوام گریه کنم.
داره میشه بیستوچهار سالم و هنوز نتونستم ثبات رو تجربه کنم. هنوز نتونستم کارایی که میخوام رو بکنم و هنوز نتونستم به خودم واسه مدت طولانی افتخار کنم.
ناامیدم... دارم جو میدم خودم میدونم که فقط ناامیدم. حرصم گرفته خشمگینم چون این همه بالا و پایین رفتنا تهش هیچ. آخرش نشستم یه گوشه و فقط از سیگارم کام میگیرم.
الانم خیلی دوست دارم غر زدنارو تموم کنم و بشینم از امید و آرزو بگم ولی کو امید؟ :(
هیچی تاسفبار تر از اون لحظه نیست که میپذری افسردهای و در عین حال میدونی که همممش دست خودته. آره که تو یه لحظه میتونی ازش بیای بیرون.
خب اولین قدم پوشیدن شلوارم بود.. حالا بهترم : )
میدونی؟ ذهن چیز عجیبیه. واقعا تو زندگی همیشه همیییییشه حق با شماست. آره هرچی بخوای میشه و روی هرچی تمرکز کنی همون همون همون میشه. و من اگه نمیخواستم کاری واسه خودم بکنم هیچوقت اینجارو باز نمیکردم که بنویسم.
شاید همون ناخودآگاهیه که فکر میکنه اگه بدون غر زدن و کلی ریشه یابی و فلان و فلان و فلان بخواد خوب شه انگار کم لطفی کرده یه اهمیتِ موضوع رو کم جلوه داده. در صورتی که برعکس. من میخوام خوب شم بدون هیچ مقدمه. مگه نه این که میتونم؟ بذار برم چای سبز بذارم.
خب
من میدونم تهش قراره چی بشه. فک کن الان کللللی غر زدم کلی ریشه یابی و چس ناله.
از بررسی این که چی شد که اینجوری شد بگیر تا این که چرا همونا رخ دادن و چه عامل قابل حل یا غیر قابل حلی هست که هیچوقت نمیذاره همه چیز واسه طولانی مدت خوب بمونه. بعد به این میرسی که آیا الان اصلا به صرفه هست بخوایم کلی تصمیم بگیریم که از جامون پاشیم یا نه؟ اصلا تا چقدر وقت دیگه اوضاع میتونه با ثبات بمونه و فلان. بعد مثلا به این فکر میکنی که به فرض که این تصمیمارو گرفتم اگه قبلا نشد چرا الان بشه و شکستات میاد جلو چشت تازه شانس بیاری این وسط دچار دور و تسلسل و هزار کسشعر دیگه نشی.... من بلدم این چرخه رو با تمام وجودم حسش کردم.
من این زمانی که باید قربانی بشه رو از حفظم میدونم که انگار آدم نمیخواد بپذیره همه چیز تو یه لحظس و بقیهی اون زمان این فقط ماییم که داریم خودمونو آماده میکنیم. شاید یجور سوگواری درونی..
خلاصه سرتو درد نیارم میخوام بگم بلدم دیگه و میخوام سنت شکنی کنم. همینش قشنگه که هربار که شکست میخوری توی یه مسیری، باید بلند شدنت اقلا یکم یکم آسون تر از قبل بشه.
من آدمی نیستم که رو زمین بمونم و قبول دارم -اشتباه کردم- که انقدر داشتم طولش میدادم. حتی الانشم که دارم اینارو مینویسم دارم طولش میدم که سرِ اصل مطلب نمیرم. فقط میخوام اینجا ثبت بشه واسه بقیهای که شاید یه روز بخونن و بگم برای خوب شدن هیچ پیشنیازی لازم نیست.
خوب شو.
- ۹۵/۱۲/۲۵