شروع
هیچوقت نمیفهمیم شرایطی که توشیم خوبه یا بده. خوبیِ امروز میتونه فاجعهی فردارو با خودش بیاره و بدشانسیِ امروز سعادت فردامونو.
فقط اگه یاد بگیریم بهترینِ خودمونو به نمایش بذاریم چهها که نمیتونیم بکنیم.
معمولا باید اینجوری باشه که درحال ساخت باشی. اینجوری احساس خوب میکنی این وسطاهم گاهی تصمیم میگیری استراحت کنی و میزنی بغل.
خیلیا به یه دستِ بالا دست اعتقاد دارن که مثل آموزش کل دانشگاه عمل میکنه و برنامهی درسی و امتحانامونو میچینه. انگار این دسته یه سری زمانارو فقط واست مشخص میکنه اینجوری که میگه الان حرکت کن الان وایسا و هیچ کاری نکن الان بمیر!
باید از یجا شروع میکردم. خونه بیسِ آرمشِ آدماس. هنوز دستم بو جوهرنمک میده. کل خونه رو شستم و تازه ۱۵ فروردین خونهتکونی سال جدیدو تموم کردم. و چقد اون نخ سیگاری که بعدش میشینی رو صندلی دم پنجره میچسبه.
میدونم که فقط باید حرکت کرد یا به قول معروف Take an action خیلی کارا تو ذهنمه که میخوام انجام بدم.
رضا پیشمه امشب مهدیم خوابیده. رضا باز خوابش نبرد صدام زد رفتیم دم در یکم هوا خوردیم یه قرص بهش دادم بخوابه واسه خودم نوشیدنی درست کردم. یه حالِ خوبی داره امشب وقتی همهجا مرتبه و تمیز وقتی خونتو دوست داری. امشب سهتا گلدون درست کردم. خیلی کیف میده گلدوناتو تکثیر کنی یه حال خوبی به خونه میدن.
رفتم سراغ یادداشتام. که یادم بیاد کجای کار بودم و مسیری که میخوام برم رو مرور کردم.
سفر نوروز که خیلی عجیب بود باعث شد یه نیروی مضاعفی بگیرم. اولش فکرمیکردم جوگیری باشه یکم که گذشت مطمئن شدم اشتباه نمیکنم. از اون جنس تجربههایی بود که حقیقتا کاری با آدم میکنه که دیگه اون قبلیه نیستی.
حس میکنم فرق کردم. فرقِ خوب. بهم کمک کردن..
یه چیز بزرگ فهمیدم. این که خیلی دارم به خودم ظلم میکنم که واسه خودم وقت نمیذارم.
واقعا گاهی زندگی یهجای دیگس... درست همونجایی که ما نمیگردیمش.
انگار بهم زندگی تزریق شده. دلم میخواد زندگی کنم جای این که صرفا زنده باشم.
پ.ن: دوستای خوبی دارم :)
- ۹۶/۰۱/۱۶