جهت
فردا ینی امروز میرم اصفهان واسه چند روز.
نه لپتاپ با خودم میبرم و نه دوربین. بجاش کتاب میبرم و دفتر یادداشت میبرم.
میخوام سبک برم و سبکتر برگردم.
روزا دوباره دارن خوب میگذرن، طنابو چرخوندم انداختم دور گردن زندگی از یکی دوتا قرار و مدار کوچولو با خودم شروع کردم و باورت نمیشه از همون روز اول چقدر احساس سرزندگی بیشتری داشتم.
آدم حتی تو سختی دادن به خودشم حریصه. باورت نمیشه بعد چند روز که حسابی به خودت سخت میگیریو واست شروع میکنه به آسون شدن، میخوای به خودت سخت تر تر بگیری.
یه مسیریو دارم میرم که اگه با موفقیت تونستم عبور کنم میام به همه یاد میدم چجوریشو. خوشبختانه این روزا مخاطبای زیادی دارم جوری که میتونم یه حرف یا ایده رو به ذهن خیییلی از آدما وارد کنم که حتی واسه چند ثانیه هم که شده بهش فکر کنن و همین نمیدونی چقدر حس مفید بودن و البته انگیزه واسه خط شکن بودن بهم میده.
دیشب تو اتاق دوستم پوریا نشسته بودم و داشت بهم میگفت به حرفام گوش کرده و چه تغییرات واقعا بزرگ و خفنی تو زندگیش داده. پدر پوریا یه روز قبل به دنیا اومدنش شهید میشه، خلبان جنگنده بوده. عکسشو زده بود بالا میز مطالعش..
بعد شروع کرد به منی که بعد از شنیدن یه خبر یکم حال و روز خوبی نداشتم هموون حرفایی که یروز من بهش گفته بودمو گفت. خندم گرفت که چه زنبور بی عسلی شدم و کلی به خودم اومدم... 🌱
- ۹۶/۰۳/۱۳