ایدهآل
من اگه فقط یه طرز فکر رو توی خودم بخوام حذفش کنم این باور مزخرفمه که همیشه فکر میکنم برای شروع کارهایی که میخوام بکنم باید زمان مناسبش برسه و شرایط به اصطلاح ایدهآلی باشه. من قدرتِ لحظه رو، قدرت ثانیه رو خیلی دستکم میگیرم.
همینم خودش ریشه توی ترس داره. ترس از شکست و نتونستن. این ترس انقدر زیاده که انگار میخوام مطمئن بشم میتونم برنده باشم.
ولی تاحالاش کم شکست نخوردم ینی زیاد شده کم بیارم و نتونم کاری رو که شروع کردم رو به پایان برسونم. بارها و بارها و بارها تو شرایط به اصطلاح خاصی که بعد از کلی انتظار کشیدن رسیده، همون شنبههه (!) خیلی تصمیما با خودم گرفتم که نتونستم حفظشون کنم.
شاید ارزش امتحان کردن داشته باشه که این باورِ به اصطلاح "زمان ایدهآل" رو بریزم دور. دیشب تو همین فکرا بودم که توی اینستاگرام نوشتم:
..
تو نُتِ گوشی فقط یه چیز یادداشت کرده بودم، میخوام بلند از روش بخونم:
همین الان! همین لحظه چه چیزی جلوتو گرفته که بخوای بهترین ورژنِ خودت باشی.. بهترینِ خودت بودنو تجربه کنی؟
مثلا الان از خودت بپرس:
"بهترین منِ ممکن الان چه تصمیمی میگیره؟ چجوری عمل میکنه؟ "
🌱
..
منتظر همچین لحظهی ایدهآلی که بخوای باشی یدفه میبینی همه چیز به هم ربط پیدا میکنه. ربطِ بیخود! مثل دومینوهایی که یه لوپ تشکیل دادن خلاصه جوری میشه که اون لحظه ایدهآلِ نه تنها نمیرسه بلکه هر روز اون سطح انتظارت بالاتر هم میره.
بالاخره از یجا باید این الگوهارو شکست... قبلا هم به اینا فکر کرده بودم. اونجایی که گفتم الانم به خوبی هر وقت دیگست.
یکم درددل.
چند ساله همش دارم از دردای تکراری میگم. از مشکلای تکراریای که هر روز و هر هفته واسشون دنبال راهحل بودم. اومدم اینجا نوشتم از کارایی که کردم بگیر تا کارایی که میخوام بکنم.
منم خسته میشم.. ناامید میشم از این درجا زدنها. از این که گاهی خیلی چیزارو میدونم ولی بهشون عمل نمیکنم. آخرین باری که دچار این حس شدم این فکر که باز خوبه دست از تلاش برنداشتم، تونست یکم آرومم کنه. ولی خیلی دلم میخواست میدیدم توی این چند سال اقلا تونستم فرقی کنم. نمیدونم! شاید خودمو باید از بیرون ببینم تا متوجهش بشم ولی خیلی دلسرد میشم وقتی میبینم عموم دغدغههای این روزام همونایی هستن که 3 - 4 سال پیش بودن.
گاهی نمیدونم کجارو دارم اشتباه میکنم. فکر میکنم شاید باید اوضارو همینجوری که هست بپذیرم و انقدر دنبال تغییر نباشم. شاید اگه نصف این انرژیای که برای تغییر دارم میذارم رو برای "کنار اومدن" بذارم همه چیز حل بشه. خیلی وقتا واسه مدتهای طولانی کنار میکشم که این دردِ ناامیدی یکم تسکین پیدا کنه. وقتاییم میشه که میبینم به ساده ترین چیزایی که میدونم نمیتونم عمل کنم این حس بهم دست میده که اینجا بهونهای شده که فقط حرف بزنم. فکرِ زیبا به تنهایی مفت نمیرزه.. به خودم میگم نکنه شبیه حرفام نیستم؟ شاید باید اصلا ننویسم تا وقتی که بتونم شبیه حرفام باشم. این میشه که دلم میخواد واسه یه مدت طولانی برم و هیچ جایی پیدام نشه.
ولی شعار ندادم اگه بگم یه عالمه راه هست که هنوز امتحانشون نکردم. واسه چیزایی که دنبالشونم هزاران راه هست که مطمئنم بالاخره پیداشون میکنم. حتی شده از این بترسم که تا به جواب نزدیک شم صورتسوال برام عوض شه. کم هم پیش نیمده که اینطور بشه. اتفاقا شک کردن به سوالها هم خوبه. یا باعث میشه واسه رسیدن بهشون مصممتر از اینی که هستم بشم، و یا باعث میشه با ملایمت کمی تغییر جهت بدم. و توی زندگی باید انقددر تغییر جهت داد تا به جایی که در اون بازهی زمانی واست مناسب ترینه برسی.
هنوز توی خودم امید میبینم. و البته از حق نگذریم کلی تجربه. ایندفعه میدونم که قبل از هرچیز باید بتونم چیزی که میخوام رو به وضوح ببینم. وقتی چشمامو میبندم باید بتونم جوری تصورش کنم که ضربان قلبم بره بالا. حتی کوچیکترین جزئیات رو باید بتونم ببینم.
میدونم که هدفت باید انقدر بزرگ و معرکه باشه که بترسونتت باید لرزه به اندامت بندازه. هدفت واقعا باید ضربان قلبتو تندتر کنه...
ببینیم چی میشه : )
- ۹۶/۰۳/۲۶