آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

تا امشب

پنجشنبه, ۱۴ تیر ۱۳۹۷، ۰۴:۵۵ ق.ظ

ایران، اصفهان.


آخرین روزای ایران بودنه. حالِ امشبمو با دنیا عوض نمیکنم. داشتم سعی میکردم اشک بریزم بلکه سبک شم یکم ولی نشد.. خیلی وقته گریه نکردم نمیدونم چرا.

برخلاف تصورِ همه و حتی خودم، حالم خوب نیست.

اصلا هم خوب نیست چیزی نیس مثل تمام اون وقتای دیگه‌ای که تو این سال‌ها خوب نبوده.

باز جای شکرش هست که فشار و استرس درس یا کار بیهوده‌ای روم نیست.

کمتر از دوماهِ دیگه از ایران میرم این روزا مثلا باید اووووووج روزای جوونیم و آزادی و سلامتیم میبود ولی خب...

نبود.


یه روند منفی و رو به پایین با شیب منفی. تا این که خیلی کم‌کم خیلی آروم یه تحرکاتی کردم.

شاید باورتون نشه بگم داشتم معتاد میشدم حتی. خطر خیلی نزدیکه... درست وقتی که فکرشم نمیکنی. یا اینقد به خودت مغرور شدی که باورت نمیشه.

ترکِ تهران انتخاب درستی بود.. چند روزه اومدم اینجا.

جالبته اولین باره که به اینجا حس خونه دارم همیشه خونم تهران بود. مسخرس نه؟ اخرین هفته‌ها تازه دارم اینو تجربه میکننم.

همین چند روز کافی بود یکم فقططططططط یکم با سرعت بسیار کم بتونم یه تکونی به مغزم بدم.

یکم فقط یکم با خودم وقت بگذرونم.


مثل تمام دفعات دیگه که سعی میکردم بالاخره به یه‌چیزی چنگ بزنم و از یه جایی شروع کنم و هیچ ایده‌ای نداشتم... از خوندن اینجا شروع کردم.

میدونی؟ که یادم بیاد من کیم و کجام؟

شرو کردم از اینجا یادداشت برمیداشتم و کم‌کم یادم میودم که من کیم؟ تاحالا یادت رفته خودتو؟ ینی اصلا زندگی و کل این زمین بازیو یادت بره فقط توی یه فضای سیاه بی‌نهایت معلق باشی؟ احتمالا نمیفهمی چی میگم و امیدوارم هیچوقت هم نفهمی.

افسردی داره با تمام زورش آخرین ضربه‌هاشو میزنه. آره شاید این همون افسردگیِ معروفه.



تا امشب.

که دستم رفت به نوشتن 

یا اقلا دلم خواست گریه کنم

اینا نشونه‌های خوبیه.


:‌)

  • آقای مربّع

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی