ژان ۱۹
شنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۷، ۰۷:۱۸ ق.ظ
دوم دبیرستان که بودم بزرگترین آرزوم این بود که بتونم یه جوری مایه افتخار اول خونوادم،دوم خودم باشم.
اینقد انگیزم بالا بود که وقتی دوستامو میدیدم تو دبیرستان تیزهوشان مدالشونو میگرفتم تو دستم که فقط سنگینیشو حس کنم این واسم اوج افتخار بود.
تیزهوشان قبول شده بودم و از همه طرف تعریف میشنیدم از فامیل.. باعث شده بود که کمکم باور کنم که میتونم کارای مهمتر بکنم. خیلی هم جالبه که توی اون سن هرچیزی به آدم نوجوون بگن میشه ملکهی ذهنش.
ما خوش شانس بودیم و به ما گفتن باهوش.
گفتن با استعداد گفتن تیزهوش.
ما هم باورمون شد.
خدا گواهه اینو به هر نوجوونی تو اون سن بگی همونم میشه... همینه که من همیشه یه فکر فقط میاد تو ذهنم وقتی کسی ازم تعریفی میکنه:
وقتی یکیو میبینم که از پس کاری که واسه من راحت بوده، بر نمیاد خیلی خجالت میکشم. شاید اگه اونم شرایط منو داشت خب میتونست..
--------------------------------------
فکر میکردم بالاترین کاری که میتونم به عنوان هدف واسه خودم قرار بدمش چیه؟ توی اون سن ارزش واسم فقط درس بود و ظاهرا هم چیزی بود که توش خوب بودم... تصمیم گرفتم واسه المپیاد ریاضی بخونم و مدال آور بشم.
نشد.
نتونستم..
دوباره تلاش کردم سال سوم دبیرستان بلکه اینبار بشه.
اینقد انگیزم بالا بود که وقتی دوستامو میدیدم تو دبیرستان تیزهوشان مدالشونو میگرفتم تو دستم که فقط سنگینیشو حس کنم این واسم اوج افتخار بود.

اولین بار بود تو عمرم که اینقد جدی و متمرکز روی چیزی زوم کرده بودم. شبا تا صبح بیدار میبوندم رو ذهنم کار میکردم شبا رادیو گوش میکردم تا صب و با ریاضیات خودمو سرگرم میکردم. یه دوست داشتم که از من ۲ سال بزرگتر بود، نغمه الان کالیفرنیاس داره دکتریشو میگیره البته ارتباطمون قطع شده سر چیزای کسشر ولی اونم آرزوش بود المپیادی باشه و نتونسته بود. یادمه شبی که نتایج اومد و قبول نشده بود چقدر سعی میکردم آرومش کنم.
وقتی داشت کنکور میخوند واسه یه هدیه فرستاد، مدالی که واسه انگیزه داشتن با مقوا واسه خودش درست کرده بود.
حالا این مدال انگیزهی من قرار بود باشه این بار باید دیگه میتونستم!
کلی کتاب خوندم کلی تمرین کردم حتی وقتی از استادی خواستم که باهام ریاضی کار کنه گفت من دیگه چیزی بلد نیستم به شما یاد بدم آمادهاید واسه المپیاد..
نشد.
قبول نشدم.
حالا باید کنکور میخوندم اما من کل ۴ سال دبیرستان رو یه درسای دیگه متمرکز بودم نه عربی بلد بودن نه ادبیات نه شیمی نه هیچی فقط ریاضی حتی این ریاضی هم چیزی نبود که مث حسابان یا دیفرانسیل کنکور باشه. ینی میشد دانشگاه قبول شد؟
شد.
ینی میشد سراسری قبول شد؟
شد.
دانشگاه شد.. میخواستم بدرخشم.
نشد.
میخواستم اپلای کنم، باید تافل میدادم.
بار اول تافل ثبتنام کردم نشد.
باید اون ترم فارغ میشدم، که بتونم به ادمیشنام برسم، باید همه درسارو پاس میشدم،
نشد.
دوباره تافل ثبتنام کردم، ترامپ اومدم گفت ایرانیارو راه نمیدم.
نشد. حتی سر تافل نرفتم هیچ انگیزهای نداشتم. اون شبو یادمه رفتم تنهایی تجریش.
کف زمین نشستم یه عید مذهبی بود چای دارچین میدادن تو این لیوان پلاستیکیا.
یه چایی گرفتم نشستم یه گوشه کف زمین به صدایی که از بلندگوها پخش میشد گوش میکردم خیلی سرد بود خیلی دل گرفته بودم و تنها. میخواستم دیگه خوب شم یه آدم قوی باشم.
نشد.
دوباره فکر کردم باید همه تلاشمو بکنم،
دوباره تافل ثبتنام کردم، میخواستم خیلی بخونم واسش
نشد.
ولی دیگه این آخرین شانس بود، باید شرکت میکردم امتحانو،
باید مدرکمو میگرفتم،
باید کلی مصاحبه میکردم پذیرش میگیرفتم،
ویزا؟
شد.
شد.
شد.
شد.
---------------------------------------------
پس باید همهچی از این ببعد بشه؟
البته که نه.
۵ ماه شد که اومدم.
۵ ماه خیلی غلط اندازه لامصب.
هم کمه هم خیلیه.. نمیشه دربارش قضاوت کرد.
ولی آیا این ۵ ماه در کل موفقیتآمیز بوده؟ آره.
ولی آیا باید همین فرمون ادامه د اد؟ نه به هیچ عنوان.
این یه ماه اخیر ژانویه ۲۰۱۹ پر از اشتباه بود. پر از اشتباههای پشت هم و لجبازی و حاشیه.
اشتباه نیست اگه بگم ژانویه ۲۰۱۹ از دستم در رفت. این روزا دقیقا همون روزای المپیادو یادم میاره.
چون همهچیز سر یه سری اشتباه مسخره به باد رفت. وقتایی هست که حسابی تمرین کردی و آمادهای ولی درست وقتی که باید آخرین ضربهرو بزنی و کارو تموم کنی.. یهو میکشی کنار.
میخوام باز هم از تغییرات حرف بزنم.
خیلی نزدیکه اون چیزی که میخوام و بازهم باید خودمو با شرایط تغییر بدم.
زندگی همیشه اونقدری بهم داده که تونستم هندلش کنم،
اگه این روزا سختتر از همیشه بودن، منم گردنکلفتتر از همیشمم..
باورم نمیشه تا اینجای راهو یهتنه که نه ولی خب به هر شکلی اومدم دیگه.
الان فقط دارم مینویسم چون فکر میکنم اینم یکی از نقاط عطف زندگیم خواهد بود،
بعد از یکسری اشتباهی واسه منِ تجربهگرا لازم بود، فکر میکنم وقتشه که یبار دیگه با دشنه و چکش بیفتم به جون خودم.
- متنفرم از این که بذاری یه چیزی خراب شه که بعد بخوای جبرانش کنی.
ماها بذهکار بار اومدیم
همیشه داریم جبران میکنیم..
از یه جایی باید تو باشی که افسارو دست میگیری.
- ۹۷/۱۱/۱۳