آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

ساز

يكشنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۷، ۰۹:۱۹ ق.ظ

نه که رفته باشم تو خودم نه که درونگرا شده باشم یا تنها،

انگار صبور شدم.

یا واقعا چیز جدیدی اتفاق نمیفته.

سخته ولی سختیای تکراری.

تنهایی هست

غم هست

امید هست

پیشرفت هس

ناامیدی هست

بغض هست.

فک کنم این همون سرازیری‌ای باشه که زندگی از یه جایی به بعد میفته توش.


یه حقوقی میگیری

خرید میکنی واسه خودت غذا درس میکنی

پس انداز میکنی واسه خودت لباس مباس و وسایل ضروری میخری

حواست هست که پول و وقتتو چجوری خرج میکنی

رئییس داری باید بهش جواب پس بدی

اجاره نشینی خودت اجاره‌ی خودتو میدی

تختتو از همه‌جای دنیا بیشتر دوست داری و ..


خلاصه  یه روتینِ‌ دانشجویی مجردی.

خوبم هست. به هر حال معامله‌ای بوده که من با خودم کردم.

که حاضر شدم این ۵ سالو واسه همین قضیه بذارم کنار.

ولی شما که غریبه نیستین،

آرزو میکردم میشد جلوی زمان رو بگیرم.

کاش میشد برگشت به خیلی قدیما به هممون چیزایی که اون موقعا فکر میکردم دیگه اوج بگاییه.

به همون ۵ سال پیش به بهمن ۹۲ که وبلاگ شروع شد. اون شب یادمه داشت برف میومد و منم مثل همین امشب یهو بغضم ترکیده بود. راستش من زیاد گریه نمیکنم اتفاقا از اون آدمای خشکی هستم که فکر میکنم مردا نباید گریه کنن. تازه یه سال ونیم بود که از خونه جدا شده بودم ولی برگشته‌بودم خونه واسه تعطیلات، مامان بابا خواب بودن داداش کوچیکه هم تو اتاقش بود من توی نشیمن نشسته بودم از پنجره برفو نگاه میکردم ... الانم همینه. حال دلم هییییییییییچ فرقی با اون‌شب ۶ سال و نیم  پیش نداره.


چند وقت دیگه هم واسه الآنم همین حرفارو میزنم.


چشم به هم بزنیم داریم میان‌سالی رو میگذرونیم و بعدش پیری، تازه اگه خوش شانس باشیم.

کاری ندارم، ولی دلم میخواست اگه خدایی اون بالا بود و میشنید، میشد ازش پرسید واسه چی اینقد ما و خودتو علاف کردی؟

کاش اقلا وجود نداشته باشی که اگه داشته باشی خیلی ازت گله دارم. نه واسه خودم، من که اوضام تازه خیلی خوبه... 


شدم بیست‌وچهار سال و ۶ماه.

و هیچی نمیدونم.

ول معطلم


کاش ساز بلد بودم..


هر دمی چون نی، ازدل نالان، شکوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهیست، از دل خونین
لحظه های عمر بی سامان، میرود سنگین
اشک خون آلوده ام  دامان، می کند رنگین

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از این دم سردیها، خدایا
آه از این دم سردیها، خدایا

نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغ روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهی
که ناله ای خرد با آهی
داد از این بی دردیها، خدایا
داد از این بی دردیها، خدایا

نه صفایی ز دمسازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی همرازی خدایا
وای از این بی همرازی خدایا

وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد و خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد...یارا
دل نهم ز بی شکیبی
با فسون خود فریبی
چه فسون نافرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی، خدایا
وای از این افسون سازی، خدایا

  • آقای مربّع

نظرات (۱)

سلام
چیزی که به زندگی انسان مسیر میده و رنگ و لعاب زندگی انسان هست ، عشق هست .
این حرفایی که میزنید برای سن شما زوده .
من خودم این حرفا رو از سن 35 سالگی به ذهنم رسیده بود .
زیاد روی این چیزا فکر نکنید . این روند طبیعی زندگیه .
هر انسانی ی روزی به دنیا میاد و ی روزی از دنیا میره . مهم اینه که با توجه به داشته هاش ، چه میراثی از خودش به جا میذاره .
گاهی داشتن ی فرزند صالح ، این خودش ی میراث هست .
گاهی امور خیری رو پایه گذاشتن ، این خودش ی میراث هست .
در هر حال امیدوارم موفق باشید .
پاسخ:
ممنون از نظرتون. واقعا هم همینطوره. 
انگار در نهایت همه‌چیز توی میل به reproduction خلاصه میشه.
ولی من یه مشکل منطقی دارم با این قضیه. پدر من من رو با تمام توجه و توانش بزرگ کرد و احتمالا دیگه هیچوقت نبینمش.
این باگ نیست؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی