توجیه
تصمیمای جدید:
هر روز آخر شب از ساعت ۹ - ۹.۵ به اسکرین گوشی یا موبایل نگاه نکنم. اگه خواستم چیزی بخونم روی کاغذ باشه نه مانیتور. جدا از اون، هر شب یه صفحه بنویسم. روی کاغذ با مداد یا خودکار شایدم نقاشی.
امروز پرسیدم شما به ناخودآگاه اعتقاد دارید؟ همه گفتن آره.
گفتم چجوری میشه باهاش ارتباط برقرار کرد؟
مربیمون میگفت با دست چپ (اگه راستدستید) بنویسید.
یا نقاشی کنید هرچی دوست دارید.. اصن هم مهم نیست که چی میکشید.
یا نمیدونم چقدر از مدیتیشن سر در میارید، شخصا تازه شروع کردم ولی یه حالتی هست که بهش میرسی که -صرفا هستی- و جریان فکرها میان و میرن. اونجا هم میشه به ناخودآگاه سری زد.
البته راهای غیر سالمی هم هست مثلا م-س-ت= کنی یا چی..
روزای بعد از سنگین ترین طوفان زندگیمو به برنده ترین دوران زندگیم تبدیل کردم. کارایی که همیشه آرزوشونو داشتم..
یه سالیه که هربار زمین خوردم بعدش وحشیتر سعی کردم بلند شم. الانم وحشیتر از همیشمم.
میدونم آدم به توجیه زندس. میدونم اگه توجیه نکنیم خودمونو سرزنش میکنیم.
ولی ... حتی اگه توجیهباشه چیزی که واقعا دارم حس میکنمو مینویسم، این که حس میکنم بعد از اون بگایی که رفتم یه کارایی رو دارم میکنم و یه بخشی از خودمو کشف کردم که اگه اون بگاییا نبودن هیچ وقت نمیکردم.
نمینوشتم یه مدت چون هنوز فکر میکردم آدمی شدم که فقط حرفای خوب میزد. اگه به حرفاش عمل هم میکرد هیچوقت یه سری اشتباهارو تکرار نمیکرد. مثلا مسلمترین اشتباه دنیا چیه؟ از یه بچه هم بپرسی میدونه اعتیاد بده.
ولی یه سوال. مگه فکر کردی اونایی که معتاد میشن، دزدی میکن آدم میکشن یا سیگار میکشن یا هرچی فک میکنن این کارا خوبه؟
هیچ آدمی دلش نمیخواد اشتباه کنه ولی بعضی وقتا اشتباهای دیگمونن که به اینجاها ختم میشن.
اونی که سیگار میکشه یا عصبیه یا استرسی یا تنها یا هر چیزی.. من نمیدونم. خودشم نمیدونه! اگه میدونست که حلش میکرد. ولی این آدم اگه به خودش بیاد چه آدم قشنگتری میشه.
حتی اگه همهی این حرفا صرفا توجیهات باشه، یادمه وقتی هنوز چاق بودم مینوشتم:
آرزوی یه آدم چاق این نیست که لاغر باشه، اینه که آدمی بشه که در حال لاغر شدنه.
دوباره، حتی اگه همهی این حرفا توجیه باشه، از این اشتباهای اخیر خیلی چیزا یاد گرفتم!
واقعا میگم.. باعث شد جاهایی برم و آدماییو ببینم و کاراییو شرو کنم که بخش ثابت و قشنگی از زندگیم شدن. مهارتهاییو یاد بگیرم که همیشه کمشون داشتم.
چیا؟ به مرور میگمشون...
به خودم اومدم و در کمال پشمریزونی دیدم که من الان خودمو بیشتر از اون دورانِ قبل سقوط دوست دارم! چرا؟ چون تونستم برگردم.. نه تنها برگشتم.. الان اون آدمی شدم که اون موقعا آرزوم بود.
فکر میکردم سالها باید طول بکشه تا اینی بشه که الان هست ولی انگار مجبور شدم از comfort zone خودم بیام بیرون. زندگی رام شدنی نیست ینی اگه کسی هیچ مشکلی نداشته باشه مرده.
بخووای یا نخوای زندگی از دستت در میره، یا حتی بدتر از اون اشتباه میکنی.
باید زندگی کنی تا به جوابا برسی.. البته که هرچی میری جلوتر و هرچی بیشتر کسب میکنی بهای اشتباهات بیشتر میشه ولی ..
میدونم مسخرس میدونم بخدا چقد مسخره به نظر میاد اگه بگم خوشحالم از این اشتباهات.
ولی هیچ مسخره نیست اگه بگم: خوشحالم که اینی شدم که الان هستم.
بارها به خودم میگفتم فصل دوم زندگیم دیگه از فلان لحظه شرو میشه. اما هیچوقت به معنی واقعی حس و حال و شورشو حس نمیکردم. اما این روزا واقعا فصل جدیدی از زندگیم شروع شده.
فصلی که قراره پر از اشتباه باشه. بالاخره بخشی از مسیره.. فصلی که قراره خیلی جدید باشه.
- ۹۸/۰۴/۰۱