یکسال، اینقدره
امروز با این که روز تعطیله، ۶ صبح بیدار شده بودم.
هر روز صبح سه لیوان نوشیدنی درست میکنم!
قهوه که بیدارم کنه،
پروتئین چون هرروز دارم میرم باشگاه،
آبِ جوانهی گندم چون عصارهی طبیعته.
قرار بود ساعت ۹ باشگاه باشم با دوستم عرفان که مربی بدنسازیم شده قرار داشتم.
همینجوری که آروم آروم قهوهمو زیر بینیم جابجا میکردم و بو میکشیدم، با یه دست دیگم اون مقالهی ریسرچی که یه قسمتیشو نمیفهمیدم نگهداشته بودم و به حاشیهنویسیهایی که دیروز نوشته بودم نگاه میکردم.
امروز گذشت.. باشگاه، رستوران،آزمایشگاه.. هنوزم آزمایشگاهم ساعت ۸ شبه. یه شب تابستونیِ بارونی. بارونا خیلی قشنگه ولی چرتم همراهم نیست، وسط کار خسته شدم میخواستم برم بیرون قدمی بزنم که نمیشد.. نه که شبیه آدمبزرگا شده باشم و از خیس شدن بترسم، باید بعدش برگردم آزمایشگاه و دوتا مقالهی دیگه رو تموم کنم، لباس اضافی همرام نیست.
این شد که پست قبلی رو نوشتم.
پایین بلاگ تاریخو به شمسی مینویسه. تیرِ ۹۸ شده!...
کنجکاویم گلکرد، از این فهرست کنار رفتم ببینم تیر ۹۷ چه حالوروزی داشتم؟
پشمام ریخت!
نوشته بودم:
دیروز تاحالا یکم فکر کردم که منِ ۳۴ساله چهشکلیه؟
[ ] صبحا زود بیدار میشه. یک یا دوساعت حداقل قبل از خارج شدن از خونه واسه خودش داره که همینجور که داره قهوشو میخوره یه چیزی بخونه یا بنویسه یا گوش کنه.
[ ] خودم تعجب کردم از فهمیدنش ولی مثکه باشگاه میره :))
[ ] آکادمیکه. سرش تو ریسرچ و مقالس تمام مقالههای روز رو دنبال میکنه و سعی میکنه دقیقا بدونه که مرز تکنولوژی کجاست؟
- ۹۸/۰۴/۱۶