حس و حال این روزا - ۶ هفتهای که گذشت!
آدم وقتی خودش حال خوب نداشته باشه از شنیدن حال خوب بقیه شاید خوشحال نشه.
نه که بخیل باشه، ناخودآگاه میخواد خودشو مقایسه کنه. من این روزا حالم خوبه خیلی هم خوبه. میخوام تعریف کنم.. نه که تصمیم بگیرم. اگه حالتون خوب نیست، این پست رو نخونید و بذارید با حال خوب بخونید. این پست شامل تعریف از خوده. معمولا پستهایی که از خودم تعریف میکنم رو رمزدار میکنم چون ... متنفرم از آدمایی که از خود راضین به خصوص تو فضاهای مجازی. ولی اینجا بلاگه.. کسایی به بلاگ سر میزنن که اتفاقا میخوان از دلِ نویسندهها خبر داشته باشن. خب.. همونجور که آدم از غمها و فکراش میگه، میتونه هم از حال خوبش بگه. فقط میخوام بگم نمیدونم منتشر کردن این پست کار درستیه یا نه، چون شاملِ تعریف از خوده...
اگه میخونید.. این پستو با حال خوب بخونید :)
بهترین حسهایی که اینروزا تجربه میکنم:
- احساس باهوشی میکنم!!! دوباره مغزم مث موتور داره کار میکنه. کاملا حس میکنم که همهچیزو فقط تو چند کلاک مغزی میگیرم، ایدههای خوب میزنم و سرعتم رفته بالا. آخرینباری که همچین حسی داشتم ۸ سال پیش بود. تو یه کلام حس میکنم مغزم ۸ سال جوون شده.
- احساس قدرت فیزیکی میکنم. قطعا به خاطر ورزشه. تو طول هفته: ۴ روز بدنسازی با مربی(رفیقم) - دو روز دو استقامت چربیسوزی - ۳ روز الپتیکال چربیسوزی - ۴ روز دوچرخهسواری بیرون اقلا ۵۰ کیلومتر تو شیب سربالایی. اینقدر انرژی تومه که خسته نمیشم انگار... هفتهی ۵امه که این برنامه رو دارم به نسبت هفتهی اول تمام وزنههام تو باشگاه دو برابر شده، تو دوچرخهسواری و دو واقعا بیشرفت کردم هم از نظر نفس هم عضله.
- سبکم! صبحا با سبکی و لبخند بیدار میشم. حتی منی که روزی ۵ لیوان قهوهمیخوردم دیگه فقط یه لیوان میخورم که امیدوارم اونو هم به زودی ترک کنم. قهوه این روزا تنها تقلبیه که واسه زندگی دارم. روزی ۱۰-۱۲ لیوان آب میخورم، صبحتا ظهر فقط میوه و سبزیجات. ۴ روز تو هفته کاملا گیاهخواری (به جز تخممرغ آبپز بعضی شباش). هر روز یک یا دو شات عصارهی جوانهی گندم و ۴-۵ روز تو هفته مدیتیشن که زندگیمو عوض کرده.
نه قرص خوابی نیازه که خوابم ببره و نه قهوهای که بیدارم کنه. قهوه کمک میکنه به سرحال شدن ولی -الزامی- نیست دیگه.
- خوشحالم! چشمام برق میزنه. مردم تو خیابون بهم لبخند میزنن منم با لبخند گرم جوابشونو میدم.. تعجب نکنید کلا تو آمریکا فاز اینجوریه. مردم خیلی برونگراطورن و دوست دارن این برونگراییو به همه منتقل کنن. یه باور عمومی هست که اگه حس مثبت و خوبتو تو دنیا پخش کنی، در نهایت به خودت برمیگرده... این همون تعریفِ دینه واسه من.
- آدما! دلم معاشرت میخواد و مردم دلشون میخواد با من معاشرت کنن. وقتی با کسی حرف میزنم با یه لبخند باریک تو چشماش نگاه میکنم. وقتی یه مکالمهای دارم با کسی کاملا اونجا حضور دارم با تمام ذهن و وجودم. مکالمه! سادهترین ابزار واسه کسب و نشر حس و دانش. دورم شلوغ شده جوری که دیگه واقعا گاهی گوشیمو خاموش میکنم که بتونم رو کارم تمرکز کنم.. بازم بچهها میان آزمایشگاه دنبالم که بریم قدمی بزنیم یا ... مثلا یه کار خوبی که واسه خودم کردم دیگه ناهارهامو تنها نمیخورم. همیشه با یک یا دوتا دوست میریم یه رستوران و -مکالمه- میکنیم.
- عاشق کارمم. صبحا راش میکنم که زود برسم به ازمایشگاه. دلم میخواد بیشتر و بیشتر بدونم و بخونم و انجام بدم. وقتی میام پشت میزم میشینم، باور دارم که دقیقا جایی هستم که باید باشم و دقیقا کاری رو میکنم که باید بکنم... این روزا حس میکنم اگه قادر مطلق بودم و میخواستم واسه خودم یه زندگی طراحی کنم دقیقا همینی که الان هست رو طراحی میکردم. حسِ جای درست بودن در زمان درست.
- روی گوشیم هیچ شبکهی اجتماعیای ندارم. شاید هفتهای یه بار به اینستاگرام یا فیس.....بوک سر میزنم اونم به زور که جواب پیاما رو بدم. کاملا میتونم بگم خودمو از شبکههای مزخرف اجتماعی آزاد کردم و توی دنیای واقعی زندگی میکنم.
- واسم مهم نیست بقیه دربارم چی فکر میکنن. تاحالا اینقدر خودم نبودم.. و چقدر آدم دوست داشتنی تره وقتی واقعا خودشه. بخصوص خودی که همیشه میخواسته باشه.
زندگی قلهها و درههاست. (یه کتاب خوب هست به همین اسم که توصیش میکنم). معلومه که این حال پایدار نخواهد بود. معلومه که شکست و سختی و لغزش تو راهه. بخصوص که زمستون سرد و سخت بوستون داره میاد. توی اون کتابه نوشته بود که هربار که به قلهمیرسی، خودتو واسهی دره آماده کن.
وینتر ایز کامینگ.
- ادامه دارد...
- ۹۸/۰۴/۱۷