آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

شُکرِت

شنبه, ۲ شهریور ۱۳۹۸، ۱۰:۱۷ ب.ظ

گاهی وقتا فکر میکنم دارم آدمارو میخونم.

 

نشستم توی کافه‌ی همیشگیم. کنار پنجره نور ملایم افتاده رو میزم و لپتاپم... دارم آهنگ فارسی گوش میدم و آسمون سفید و آبی بوستونو نگاه میکنم.

قراره یه ساعتِ دیگه همه خونه کپتن جمع شیم. آره از این به بعد اسم واقعی آدمارو نمینویسم. آخه پیزی‌خان اومده بوستون و خلاصه بهونه‌ای شده که همه جمع شیم.

داشتم دونه دونه به بچه‌ها زنگ و تکست میزدم که دعوتشون کنم خونه یکی دیگه :)) در حالی که توی یه کافه‌ی خاورمیانه‌ای با حاجی داشتیم صبحونه میخوردیم.

یهو پشمام ریخت.. چقددد دورم شلوغ شده! بالاخره توی بوستون تنها نیستم :) بچه‌های بعد از مهاجرت خیلی خوبن چون تازه خونوادشونو از دست دادن و انگار میخوان یه خونواده‌ی جدید بسازی.

جالبیش اینه که خونواده‌ای که خودت میسازیش، با مهربونی و بخشنده‌بودن و فداکاری به مراتب بهتر از خونواده‌ای از آب در میاد که توش صرفا متولد شدی.

ینی میخوام بگم جانم خدا کیفیت روابطمون اینجا بالاس با این که قدمتش خیلی طولانی نیست. خدایا خودت میدونی با این که رابطم باهات شکرآبه این مدت چقدر شکرت کردم. یبار دیگه هم شکرت.

حتی اگه نشنوی که چی دارم میگم.. شکرت.

زندگی خیلی باهام سخاوت‌مندانه رفتار میکنه.. دنیا لبخند میزنه. گاهی وقتا حس میکنم لبخند و سخاوتِ آدما منعکس میشه. مثل نور... از تو میرسه به آینه و از آینه هم .. منعکس میشه.

 

شُکرِت

 

اوضاع خیلی خوب داره پیش‌میره.

روزای سختی تو راهن ولی دلِ منه که روشن‌تر از همیشس.

 

 

شُکرِت.

 

 

 

  • آقای مربّع

نظرات (۱)

من عاشق این استیکر پشت لپ تاپ شدم ^_^

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی