فیلسوفِ عوضی
اسمش رایانه.
چندباری دیده بودمش تا این که امروز بالاخره باهاش حرف زدم.
دیشب بازم خواب ایران دیدم. همش شادی بود همه دور هم بودن سر سفره.
امروزم از آفتاب خبری نیست... همه جا سایس. میرم میگردم توی اسپاتیفای، دنگشو رو پیدا میکنم: به شط آهسته میرانم..
صدای آب در گوشم.
چه سردم هست...
سعی میکنم به حسام گوش کنم. به حسایِ پشتِ حسام گوش کنم.
فشارِ روم صعودیه و داره بالا و بالاتر میره. وقتی دقیق گوش میکنم، میبینم مشکلم این فشارها نیست، ترسه.
ترس از این که خب الان که مثلا ۱۰ تا فشار رومه، فردا میشه ۱۱ تا و پسفردا میشه ۲۰ تا. تازه ممکنه روزی بیاد که بشه ۱۰۰ تا.
دو سه هفته بدون شبکههای اجتماعی. چقد خوبه!
هرچی بیشتر توی خودم تغییر ایجاد میکنم بیشتر میفهمم عادتهای گذشتم رو چرا داشتم.
وقتایی که میخواستم به هر قیمتی -حال- لحظمو عوض کنم. وقتایی که دلیل خیلی از کج رفتنام این بود که: فکر میکردم هر روز و هر آخر هفته باید خارقالعاده باشه. اگه نبود، ینی من مشکلی داشتم که بود. این که به آدما گوش نمیکردم. فقط منتظر بودم نوبت من شه تا نظرمو بگم. این که بلد نبودم بلد نبودم راحت باشم. راحت با آدما صحبت کنم.. تو چشماشون نگاه کنم و به سادگی بهشون گوش کنم.
بلد بودم که باورم بشه که من به اندازهی کافی خوب هستم. دیروز داشتم با یه دختر روس ناهار میخوردم، با هم رفته بودیم باشگاه و اون به من حرکات کششی یاد میداد من بهش درست دویدن رو. اینارو بهش گفتم گفتم حس میکنم از پارسال تاحالا یه آدم دیگه شدم یا اصلا حس میکنم هر دوماهی که میگذره دارم یه آدم دیگه میشم. همین که الان میتونم بشینم جلوت باهات حرف بزنم از فکرام و خودم باشم. حتی به این فکر نکنم که تو از وقت گذروندن با من خوشت میاد یا نه؟ به این فکر نکنم که چی بگم که -تو- خوشت بیاد و بجاش به این فکر کنم چی بگم که بتونم خودِ واقعیمو بهت نشون بدم. با چشمای سبزش نگام میکرد و میگفت منم همینجور تا چند وقت پیش خجالت میکشیدم بخصوص چون انگلیسیم خیلی خوب نیست یا همش فکر میکردم که این طرف واقعا میخواد اینجا باشه یا داره ادا در میاره؟
همه آدما مثل همن. اگه چیزی واسه تو سخته واسه همه سخته.
فقط باید بگردی و احساساتِ پشتِ احساساتتو پیدا کنی.
این هفته، سخرهنوردیو شروع کردم !!! و همون لحظهی اول فهمیدم که This is itThis is what I want.
این هفته کلی حرکت ورزشی جدید یاد گرفتم که میخوام به برنامم اضافه کنم،
سفرم رو به سیدنی و مونیخ کنسل کردم و تصمیم گرفتم همینجا بمونم و روی خودم تمرکز کنم.
کارای نهایی مقالرو تموم کردم و بالاخره میتونم پروژهی بعدیو شروع کنم و، برای دوتا ارائه انتخاب شدم.
یکی برای شرکت Bosch و یکی دیگه IBM که قراره کاری که انجام دادمو توضیح بدم.
اینجا میخوام یکی فلسفی شم. قضیه به سه بخش تقسیم میشه:
۱- بدونی چی میخوای و چی نمیخوای
۲- اون چیزی که میخوای یا نمیخوای رو به دست بیاری یا نه؟
قضیه وقتی پیچیده میشه که شماره۲ با شماره ۳ دچار تناقض میشه.
۳- بدونی تو چجور آدمی هستی؟ خودتو خوب بشناسی و ارزشهات و خطوط قرمزت مشخص باشه.
واسه بعضی چیزا هم ۱ رو بلد بودم هم ۲ رو و هم ۳ رو اما هنوز مشکل بود. مشکل اون تصمیمه بود که اگه ۲ و ۳ با هم جور در نمیان، اونوقت چی؟ باید ۱ رو عوض کنی یا ۲ رو یا ۳ رو؟
میدونی؟ زندگی رو به این راحتیا نمیشه مدل کرد که توی تعداد متناهی قضیه و لم و تبصره خلاصه بشه. اگه میشد که میشد کدشو نوشت و آدم ساخت. شاید یه روزی بشه، اقلا الآن که نمیشه. اینه که گیج میشیم گاهی.. یه سری قانون واسه خودمون درست کردیم از بچگی که بهش میگن فرآیند یادگیری Learning ولی یه قانونی بالای همهی اون قانونا هست که تصمیم میگیره گاهی هم قانونا عوض شن یا گاهی هم خلاف قانونات عمل کنی.. یا حداقل به خودت، تواناییات یا قانونات شک کنی.
حالا که علم و فلسفه رو درنوردیدیم، یکم عوضی شیم 😙
و اما چیزی که میدونم که دیگه نمیخوام!
مدتیه که با یکی توی رابطه که نه، نمیدونم چی میشه اسمشو گذاشت یهجور نزدیکی هستم بیشتر هم فیزیکیه. وقتشه که تمومش کنم. چیزایی که میخواستم رو به دست آوردم و چیزایی که ارزش به اشتراکگذاشتن داشت رو به اشتراک گذاشتم. وقتی که میدونی وقت وقتِ رفتنه اگه بمونی به خودت احترام نذاشتی. من تا الانشم یکم دست دست کردم. همیشه به دلم گوش کردم و خواهمکرد.. دلم داره میگه این آدم از جنس من نیست، اقلا در حال حاضر نیست. البته این مدت خیلی چیزا ازش یاد گرفتم و بهش یاد دادم و بخصوص باعث شد خودمو بهتر بشناسم و .. اعتمادبنفسم خیلی بره بالا! میخوام خودمو ازش بگیرم. نمیخوام تصمیم کلی و هیجانیای بگیرم فکر کنم غریزم بهتر از من عمل میکنه تو این چیزا پس میذارم که به روش خودش پیش بره. 🐙
و چیزی که میدونم میخوام!
میخوام مجرد بمونم و بیشتر یاد بگیرم. خودمو، بقیه رو. سالها بین پسری که میخواد سروسامون بگیره و پسری که میخواد مجردی کنه در نوسان بودم. آدمی که تکلیف خودشو نمیدونه و باعث میشه بقیه هم درگیرش شن بهتره یا کسی که تکلیفشو خوب میدونه؟ میخوام مرز تعهد واسم مشخص باشه و با این که سالها با باورهایی خلافِ این زندگی کردم، میدونم که -میخوام- باورهامو عوض کنم.
کدومش؟ این که به همه باید عشق و محبت داد. نباید رایگان باشه. نباید رایگان باشی. سخاوت داشته باش ولی روسپیگری نکن. حتی روسپیها هم یه پولی میگیرن.
میخوام یکم بریز بپاش کنم ; )
- ۹۸/۱۱/۱۴
کجا زندگی میکنید؟