کاکو و دوستان
حاجی تصمیم گرفته بودم که یهمدت دنبال کسی ندوم. کسیو وارد زندگیم نکنم ینی واسه بهدست آوردن آدما تلاش نکنم.
جالبه که کلی آدم اومد سمتم و توی این مدت بهقدری آدم شناختم که تاحالا نشناخته بودم. وقتی که شبکههای اجتماعیو گذاشتم کنار و مغز و تمرکزمو به جای این که با دیدن این که فلانی فلان غذا رو خورده یا توی فلان مهمونیه و فلان مزخرف پر کنم، با نگاه کردن توی چشم آدمایی که دورمن پر کردم. با دعوتکردنِ آدمایی که میخواستم وقتمو باهاشون بگذرونم به ناهار یا چای یا قهوه.
یادمه یهروز دفترمو باز کردم و نوشتم که مهمترین تصمیمی که هر آدم میتونه بگیره، مهمترینچیزی که دستِ منوتوئه اینه که وقتمونو با کی میگذرونیم و چجوری؟ همینقد ساده شروع کردم و اسمِ چندتا آدمی که میخوام باهاشون دوستِ نزدیک باشم رو نوشتم. همین! ناخودآگاهم شروع کرد به نزدیک شدن به اون آدما. اول این هفته که گذشت، دوشنبه با هواپیمای شخصیِ یکی از اون آدما که الان یجورایی شده یکی از نزدیکترن دوستام، داشتیم از ایالت ماساچوست پرواز میکردیم و رفتم دو سه تا ایالت بالاتر فرود اومدیم که منو ببره به دونات فروشیِ مورد علاقش توی آمریکا! رفتیم دونات خوردیم و قهوه و برگشتیم رفتیم دانشگاه سر کلاس.
میگفت وقتی روزتو اینجوری شروع میکنی چجوری میتونی استرس داشته باشی؟ راست میگفت :)) آدم عجیبیه. شاید عجیبترین آدمی که دیدم توی ۲۲ سالگی کلی پول و سرمایه بههم زده و واقعا نابغس. سعی میکردم بیشتر و بیشتر باهاش حرف بزنم و بفهمم چطوری اینجوریه؟ قراره از پاییز آینده به عنوان دانشجوی دکتری بیاد توی تیم ما و از الان شروع کردیم روی دوتا پروژه با هم کار کنیم. خیلی خوشحالم که قراره با این آدم کار کنم کسی که خیلی از من بهتره. یه ویژگی بارز داره، سعی میکنه fun داشته باشه. هرکاری که میکنه رو به یجور تفریح واسه خودش تبدیل میکنه و کلمهی فان رو خیلی استفاده میکنه. جدا از اون وقتشو صرف کارای پیشپا افتاده نمیکنه.. دوتا دستیار داره که بهشون حقوق میده ولی باعث میشن چندبرابر درآمدش بیشتر شه. امرز اومد آفیسم که یه قطعه رو برداره و گفت آخرین مدل ماشین تسلارو واسه خودش خریده. این پسر عالیه! و فقط ۲۲ سالشه...
هفتهی پیش با یکی دیگه از آدمای اون لیست دعوت شدم به صخرهنوردی. ینی دعوتم کرد به باشگاه همیشگیش و به عنوان مهمان منو برد داخل. دو ساعت با همدیگه از دیوار صاف بالا رفتیم و کلی صمیمیتر شدیم. دانشجوی دانشگاه هاروارده و ریسرچش خیلی نزدیک به منه قرار شده بیشتر همو ببینیم و هفتهی آینده برم هاروارد به عنوان ویزیتور. اهل رومانیه و اینجوری آشنا شدیم که به خواهرش کمک کردم توی یه پروگرم دکتری وارد بشه. همون یکبار که دیدمشون کافی بود که بدونیم میخوایم با هم دوست باشیم...
میگفت این ورزش بیشتر از این که یه ورزش فیزیکی باشه ورزش روحیه. این که باید بارها و بارها یه مسیرو بری بالا و شکست بخوری تا موفق شی. این که باید قبل از بالارفتن فقط نگاه کنی و مسیری که میخوای بری رو تو ذهنت ترسیم کنی چون موقع بالا رفتن هرچی بیشتر طول بکشه که قدم بعدیتو انتخاب کنی انرژی بیشتری از دست میدی. وقتی اولین تلاش رو برای بالا رفتن از یه مسیر ساده کردم باورم نمیشد که چرا الان تازه دارم این ورزشو شروع میکنم؟ چرا سالها زودتر شروعش نکرده بودم؟ همون پسفرداش رفتم و توی باشگاه اسم نوشتم و فهمیدم واسه من رایگان میشه! این هفته میرم کفشای مناسبشو میخرم و شروع میکنم به صخرهنورد شدن!
توی همین هفتهای که گذشت با تکتک آدمایی که دلم میخواست وقت بگذرونم، نزدیک شدم. بدون این که هیچ تلاشی کرده باشم!
یکی دیگشون یه خانومِ تاتار بود. دوستیمون اینجوری شروع شد که دعوتش کردم به یه موزهی خیلی جادویی نزدیک جایی که زندگی میکنم و ساعتها اونجا قدم زدیم و به نقاشیا نگاه کردیم. اونم دانشجوی دکتری هست توی دانشگاه ما. شروع کردیم به بیشتر وقت گذروندن و حرف زدن همین امروز اومد آفیسم که با هم چای بخوریم و یهسری خوراکیهای خوشمزه از تاتارستان واسمون آورده بود. داشتیم دربارهی دوستی حرف میزدیم میگفت که به خودش اومده و دیده که دوستاش آدمایی که میخوان نیستن و میخواد آدمای دورشو تغییر بده. بهش گفتم شاید باورت نشه ولی منم چند وقت پیش همین فکرو میکردم و بهش گفتم که یجا اسم چندنفرو یادداشت کردم که دلم میخواد با این آدما دوست باشم. اسم تو هم توشون بود و فرداش بهم تکست دادی که با هم بریم بیرون و من موزه رو پیشنهاد دادم.
میدونی؟ طبق تجربه میگم، دلیل علمی واسش ندارم ولی همیشه اگه یه نفر به تو حس خوب میده، تو هم به اون حس خوب میدی. همیشه به دلت باید گوش کنی و بدونی که اون چیزی که بهش میگن وایب یا انرژی واقعیه و دوطرفس. باید خودت باشی خودِ واقعیت اونموقعس که وایبت میتونه مثبت باشه. وقتی خودت نباشی یا معذب باشی هرکاری که بکنی طرف مقابلت حس میکنه شاید خودآگاه نباشه حسش ولی ناخودآگاهش ناخودآگاهتو حس میکنه و برعکس...
خیلی جالبه... ذهن خیلی جالبه. محدوده ولی همون مقدار محدود اگه متمرکز بشه اگه با مزخرف پر نشه هر کاری میتونه بکنه. از کسب مهارت گرفته تا دوستی با آدما. اینارو مینویسم که یادم باشه مهمترین تصمیمی که من میتونم بگیرم انتخاب آدماییه که باهاشون وقت میگذرونم و من تا دلت بخواد اشتباه کردم. خیلی وقتا از سر لج انگار به آدمایی نزدیک میشدم که واسه من سیاهیو تداعی میکردن. حاجی همیشه به دلت گوش کن. اگه یه آدمی به تو حس خوب میده تو هم به اون حس خوب میدی.
یکی دیگه از مهمترین تصمیمایی که میتونیم بگیریم اینه که چه فکراییو به خودمون راه بدیم؟ نصف بیشتر نگرانیامون هیچ سودی ندارن واقعا. یجا خوندم که:
Fear is healthy, Doubt is toxic!
ترس سالمه و شک، سمّی
این همه نگرانی کردیم چی شد آخرش؟ واقعا بهتر نبود که همون انرژی رو صرف عمل کنیم؟
وقتی باورت بشه که چقدر روی فکرات و وایب و انرژیت میتونی کنترل داشته باشی، پشمات میریزه. میریزه از ظلمی که داری به خودت میکنی... واقعا هر چند وقت یبار به خودت بیا و ببین فکرایی که تو سرتن دارن بهت کمک میکنن یا دارن میکوبنت؟
هرچی بیشتر با آدمایی که ازشون خوشم میاد و تحسینشون میکنم وقت میگذرونم، بیشتر به یهسری ویژگی مشترک توشون پی میبرم.
ویژگیهایی مثل به هر مزخرفی فکر نکردن
مثل واقعی بودن.. نترسیدن از بروز ضعفهاشون
از خوشحال شدن از حالِ خوبِ دیگران
مهمتر از همه، دلیل کارها و تلاشهاشون موفقیت شخصیشون نیست. میخوان به یهدردی بخورن!
مستقل از دین و مذهب و فرهنگ انگار کنجکاون که بدونن حالا که اینجان، حالا که -هستن- باهاش چیکار میتونن بکنن؟
میخوام لیست آدمایی که دوست دارم باهاشون وقت بگذرونم رو ادامه بدم،
و آدمای سمّی دورمو بذارم کنار. آره یکم خودخواهانه ;) اتفاقا اینجاس که اگه خودخواه نباشی و با هر آشغالی وقت بگذرونی، به خودت بیاحترامی کردی و حرمتِ خودتو نگه نداشتی. آره همینقد عصبانی! ها کاکو :دی
- ۹۸/۱۱/۱۸