Get a New Mental Picture of Yourself
یکشنبه، ۲۱ بهمن ۹۸
آخه یکی از المانای جذابیت سرزندگیه.
حسها و فکرای توی سرم گره خوردن.
- امروز باز خواب موندم. ۵ عصر بیدار شدم حاجی! در حالی که قرار بود ۷ صبح بیدار شم. مگه میشه کسی اینقدر بخوابه؟ آره خب میشه.
هنوز نمیتونم به خودم بگم نه. اینی که درونمه خیلی سرکشتر از این حرفاس. امروز روز ۱۴امه Monk mode هستم. بعد از سه یا چهار سال تلاش هنوز نتونستم به سه ماه برسم و رکوردم این تابستون بود که ۲ماه بود. ایندفه خیلی سخته.. شاید چون فشار کار و دانشگاه باهاش همراه شده. هر روز سعی میکنم ورزش کنم تو خونه مخصوصا وسایل بدنسازی و یه دوچرخه ثابت گرفتم و روزمو اونجوری شروع میکنم و خیلی کیف میکنم! ولی باورت میشه که بعد از این همه سال من هنوز نمیتونم درست از خواب بیدار شم؟
البته که میتونم.
این روزا هربار شکست میخورم تو هر کاری فقط وحشیتر میشم. امروز وقتی فهمیدم ساعت ۴:۳۰ عصره که بیدار شدم دلم میخواست با تمام زوری که توم جمع شده مشت بکوبم توی دیوار یا یه کیسه بوکس. حتی فکر کردم برم باشگاه که طبقهی بالاش چند تا کیسه بوکس هست با تمام وجودم مشت و لگد بکوبم توش. بعد با خودم فکر کردم چرا اینقدر عصبانیم؟ باید خودمو آروم کنم نه؟ نه! میخوام عصبانی و وحشی بمونم. خسته شدم از این همه نشدن ها. یه وقت هست که آدم یه کاری رو نمیدونه. نمیدونه و خب خیلی منطقیه که نتیجهای که میخواد رو نگیره. درد من از اینه که میدونم چی میخوام کی میخوام باشم. مشتامو گره کردم و دندونامو رو هم فشار میدم
حتی نمیخوام بشینم چسناله کنم دیگه. تنها چیزی که میدونم اینه که میخوام فردا با اولین آلارمم از تخت بپرم بیرون. هنوز خیلی چیزا هست که امتحانشون نکردم خیلی راه ها واسه یه خواب خوب و یه بیدار شدن خوب.
میدونم که رسیدم به بنیادی ترین مشکلاتم. چیزایی که سالها یا حتی کل عمرمو باهاشون سر کردم. نمیدونی چقدر زور میخواد که سرِ یه اسبی که داره با سرعت میتازه رو بگیری و با زوور بچرخونی به یه سمت دیگه. دقیقا همچین حسی دارم! میدونم که زورم میرسه.
وقت قرار مداره،
هیچوقت دیگه نمیذارم حسرت بیدار شدن به دلم بمونه. وقتشه که یبار واسه همیشه اینو هم درست کنم.
یاد گرفتم که همیشه اولین آلارم واسه بیدار شدن آسونترین الارمه. یاد گرفتم وقتی که ساعت زنگ میزنه تنها کاری که -نباید- کرد اینه که برگردم به تخت. حتی خیلی جالبه که یاد گرفتم وقتایی که آدم کمتر میخوابه حتی شارپتره.
سالهای سال به خاطر این خواب موندنایی که حتی از سر تنبلی هم نبودن(!!!) درگیر یه عالمه مشکل شدم.
مسیری که تا الان اومدم:
- خودمو از شر سیگار راحت کردم. امکان نداره برگردم. امکان نداره دیگه به هر دلیلی بخوام بهش لب بزنم
- خودمو از شر اضافهوزن خلاص کردم.. امکان نداره دیگه بذارم ۲ یا ۳ روز بدون این که ورزش کنم بگذره.
- خودمو از شر پرخوریهای عصبی که بیشتر به خاطر سرزنش کردن خودم بوده خلاص کردم. دیگه هیچوقت نمیذارم این احساساتم باشه که غذارو میبلعه. همیشه یادم باشه که غذا، سوختِ واسه بدن.
- خودمو از شر شبکههای اجتماعی خلاص کردم. از این اعتیاد مزخرف به گوشی که آرامش و محبت رو توی پکت های اینترنت جستجو میکرد. از این عطش واسه تایید شدن توسط بقیه... دیگه امکان نداره خودِ واقعیای که میتونم باشم رو فدای صرفا یه تصویر زیبا از خودم بکنم.
- خودمو از شر علف راحت کردم.. علف چیزی بود که به طور موقت به من یه حس سرخوشی میداد. و به خودم اومدم و دیدم که بهش وابسته شدم... دیگه امکان نداره حتی واسه یهبار سمتش برم. دیگه امکان نداره خودمو تا اون حد توی خطر بذارم...
- باشگاه و بدنسازیو وارد زندگیم کردم و جزو جدانشدنی از روزمرگیام شد.
- خودمو توی درس و کارم بالا کشیدم خودمو به هزار بدبختی رسوندم اینجا توی این دانشگاه و توی این پروگرم.. با این که توی لیسانس هیچی درس نخوندم خودمو کشتم و میکشم که بتونم جبرانش کنم. نه تنها جبرانش کنم، بتونم یه سر و گردن از رقیبام بالاتر باشم. دیگه امکان نداره ارزش درسها و تمرینایی که جلومهرو ندونم دیگه امکان نداره که بخوام فقط سرسری چیزیو بگذرونم بدون این که یادش بگیرم...
- خودمو عادت دادم به کتاب خوندن. بخصوص بجای تلف کردن وقت و تمرکز توی فضای مجازی چندتا کتابی که همیشه دلم میخواست بخونمو خریدم و گذاشتم جلوی چشمم توی یه کتابخونهی کوچیک. امشب اولیش تموم میشه فقط ۱۵ صفحه ازش مونده
- خودمو با دنیای مدیتیشن و یوگا آشنا کردم. درست جایی که درون و بیرونِ آدم به هم پیوند میخوره. بعد از اون به سادگی بیشتر حضور دارم. بیشتر توی لحظه هستم و واقعا از سادهترین چیزا هم لذت میبرم.. حتی نفس کشیدن. بخصوص نفس کشیدن!!
- کلی دوست پیدا کردم. دوست واقعی! خودمو از شر ترس از این که آیا من به اندازهی کافی خوب هستم یا نه خلاص کردم. واسه اولین بار تو زندگیم اعتمادبنفس واقعی دارم... خودِ خودمم!
از یجایی باید شروع کنی و بزنی تو دهن خودت. به خودت بگی -نه-
یاد گرفتم که سیر شدن تو کار آدم نیس.
یکی از بهترین راهها واسه ساختن یه دژ محکم اینه که روزی چندبار تو دهن خودت بزنی.
- What Happened?
- I ordered a pizza...
هرچی اسمشو بذاری و هرجور توجیهش کنی من نمیخوام اینو.
این سستی و این کرختیو نمیخوام.
تجربس دیگه؟ نه؟
میخواستی خودت تجربش کنی. کردی.
تو میخوای نهرو کنی دریا!
"Before ye call I shall answer."
تمام این مسیرو اومدم.
وقتشه که یبار واسه همیشه با اولین مشکلی که داشتم روبرو شم. از الان ببعد فقط روی یه چیز تمرکز میکنم، بیدار شدن.
واقعا بسه. واقعا بسه هرچی کشیدم از این قضیه... هرچند از خیلی جهات باعث رشدم شده ولی دیگه بسه.
توی دو سه ماه آینده دوتا هدف دارم:
- هر روز قبل از ۷:۳۰ صبح بیدار باشم
- Monk Mode رو بتونم برسونم به ۹۰ روز...
امشب میخوام یکم بیشتر با خودم خلوت کنم... خودمو ورق بزنم.
تمام چیزایی که تو زندگیم ازشون میترسیدم رو بیارم جلوی چشمم. ببینم حالا که من یه فیل گنده شدم، هنوزم اون چیزا ترسناکن؟
سالهای ساله که خواب و بیداری واسه من یه غول بوده. واقعا هنوزم هست؟
من که بعید میدونم.
وقتِ تغییرِ واسه من. چیزای کوچیک و بزرگ..
- من دیگه آدمی نیستم که ناخوناشو میجوه. تصمیم میگیرم ناخونامو بلند کنم.
- من دیگه اون آدمی نیستم که از سر احساسات یا به خاطر هندل کردن احساسات غذا بخورم. تصمیم میگیرم وعدهی غذاییمو همیشه کمتر از چیزی که فکر میکنم لازمه بذارم جلوم. هیچوقت سرِ دیگ نشینم :دی
- یاد گرفتم خیلی وقتا موضوع تمرکزه. انگار یادمون میره که تصمیم گرفتیم روی چه چیزایی متمرکز باشیم.
یبار دیگه میخوام شروع کنم.. به همون کاری که بارها و بارها شروعش کردم. به این که یه لیست داشته باشم از تصمیمای کوچیک وبزرگم و هر روز و شب دورشون کنم. که از هرچیزی فرصت بسازم.. که صبحها از زندگیم جلو بیفتم..
تصمیم میگیرم از همین فردا شروع کنم و باز تمرکزم رو بیارم روی زندگیم.
به کارایی که همیشه دلم میخواست انجام بدم برسم. وقتمو واسه هر کسی تلف نکنم.
- ۹۸/۱۱/۲۱
احسنت به این اراده، خیلی خوب و قوی خودت رو کشوندی جلو.
پ.ن: منم حسرت بزرگم اینه که لیسانس درس نخوندم و معدلم خرابه. پارسال فقط از MILA تونستم پذیرش بگیرم که اونم اتفاقاتی افتاد و نشد برم. چطوری جبران کردی و رسوندی خودت رو به اون پروگرم؟ من معدلم همیشه نظر مثبت استادها رو برمیگردونه. :/