Square Pace
هشتاد ف@ا$ک*ی&ن#گ دقیقه! Nonstop
حاجیییی ۱۰.۵ کیلومتر!
امروز مبینا گفت همینجور که خودتو زور میکنی که ورزش کنی باید خودتو زور کنی که خوشحال باشی،
همینجور که ورزش آسونتر میشه اینم اسونتر میشه.
همین امروز حانیه گفت اینو فبریهی ۲۰۱۷ نوشته بودی:
and just for now:
Happiness is a choice, not a result. Nothing will make you happy until you choose to be happy. No person will make you decide to be happy. Your happiness will not come to you. It can only come from you.
و بعدش رفتم یکم بدوئم، امروز از اون روزایی بود که اصلا فکر نمیکردم بخوام ورزش کنم. نتونسنم کار کنم امروز ولی استرسشو به دوش میکشیدم. به این فکر کردم که از صفر یا حتی زیر صفر شروعکردن راحت نیست که از خودم انتظار آنچنانی داشته باشم؛ که الانشم میتونه بس باشه ولی میخوام یکم شلش کنم ولی ادامه بدم، مهم اینه که قبل ۳۰ سالگی دکتریمو بگیرم حتی اونم مهم نیست. عجله واسه چی؟ که تازه بعدش شروع کنم به زندگی؟ من که الانشم خوب بلدم، من که این روزا بخصوص دارن بهترین روزای عمرم میشن از نظر دستآوردای شخصی. که تصمیم میگیرم واسه اون «بعد» عجله نکنم، زندگیمو کتم، خودمو از نظر جسمی و روحی، مخصوصا روحی قویتر کنم، دکتری که بتونه یه ماراتونو بدوعه یا بدن و روح سالم داشته باشه صد شرف داره به دکتری که صرفا جوونه. اینا دقیقا همون 🔇شعرایی که تو دانشگاه شریف حالمو به هم میزد، که بچه ها فقط و فقط به فکر بعدش بودن. هیچوقتم مث اونا نشدم، ینی خواستما ولی نتونستم. من اون ادمم که امشبم وقتی با بنزِ رفیقم رفتم پیتزاهارو واسشون بگیرم، اروم میرفتم و پنجرههارو داده بودم پایین تا از مسیر لذت ببرم. باز تو شریف کذایی یه دلیل بود که خودتو پاره کنی که یا کنکور قبول شی یا اپلای کنی. اینجا اونم نیس، چرا اینقد استرس؟
که مثلا اینقد خفن باشی که یهجای غول استخدام شی؟ من اونم نمیخوام. از الان میدونم که میخوام بعد از فارقالتحصیلب تمرکزم رو چی باشه.
------
تو دوچرخهسواری با مربیم، Ross، یاد گرفتم که everyone should ride at his own pace اصن راهش همینه که بتونی بالای ۴۰ مایل بری و ازشم لذت ببری وگرنه هر ثانیش میشه زجر. اگه اول مسیر یه سربالایی باشه و تو همهی زورتو مصرف کنی که عقب نمونی، کارت تمومه. کلی پاره شدم تا یاد بگیرم اشکالی نداره اگه اون اول کار ازش یه مایل عقب بیفتم، اتفاقا وقتایی که دیگه تو افق دیدم نبود تمرکزم میرف روی خودم و رکابزدنم نه این که همش چشمم روش باشه و با حرص رکاب برنم تا بهش برسم. از اینجا شروع کردم تازه به کیف کردن! و جالبه که ناخودآگاه انگار سرعتمم بیشتر میشد تا دیروز که تقریبا بهش رسیدم اون اخر. وقتایی که رو خودم تمرکز میکنم و سعی میکنم حال کنم با مسیر خیلی بهتر رکاب میزنم تا وقتایی که همش چشمم به مربیمه که ازم جلوتر میره و سعی میکنم با دندونای روی هم فشار داده شده فاصلمو باهاش کمتر کنم.. دیگه یاد گرفتم که نباید سعی کنم پابهپای اون برم، باید سعی کنم لذت ببرم. این شعار نیست چون واقعا به عمل دارم تجربه میکنم. همینجور که میدوییدم به این چیزا فکر میکردم؛ که اصن راهی جز این که at your pace بری وجود نداره! وگرنه ادامهدار نخواهد بود. بخشی از فلسفهی دوستداشتنِ خود هم همینه که حدتو پیداکنی، باهاش به صلحبرسی تا حالا بتونی بهتر و بهترش کنی. همیشه هم ادمایی هستن که از تو جلوتر میرن، همممیشه هستن و چقدم خوبه که هستن، خداروشکر! اما قطعا با تو قابل مقایسه نیستن. قطعا مربی دوچرخهسواری من، مقالههای دکتری نمینویسه و قطعا استاد راهنمای من، دوچرخهسواریِ ۴۰ مایلی نمیکنه و قطعا من به خوبی هیچکدومشون تو کار خودشون نیستم ولی امشب میخوام بیشتر از همیشه بدوئم.
مبینا واسم اهنگای بندری فرستاده بود دوتا میکس طولااانی. پشمام ریخت وقتی یادم اومد تو ایران همش ازینا گوش میکردم تو ماشینم. موقع دوییدن اهنگارو با هدفونم با صدای بلند گوش میکردم و باهاش میخوندم و به این فکر میکردم که I wanna choose to be happy . اندورفین ترشح شده از ورزش هوازی هم خالی از لطف نبود ولی نه به اندازهی آقام سندی، با دَسّای بندری 👋🏻👋🏻🏃🏻♂️
- ۹۹/۰۲/۲۰