آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

فیلم

جمعه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۷:۵۰ ب.ظ

غم 

سنگینی نفسهای بعد از سیگار

سنگینی سر و پیشونی..

وقتی به چشم میبینی که داری -میرینی- توی هرچی به زحمت به دست آوردی

کمری که صاف نمیشه.

فیلیپ: چرا از هرکدوم که حرف میزنی فقط بدیاشو میگی؟

تمام شکلات‌هارو تموم کردی

انقد بخوری تا بترکی

انقد داستان کنی تا تموم شی

:)

داستان همیشگی..

انقدر ضعیف نباش.

با وجودِ گناهکاری‌ها از تو دارم امیدواری‌ها...

حتی گریه و غصه هم فایده نداره..

شایدم گذاشتی که به جایی برسه که دردش بیشتر از این باشه که بتونی پشت گوش بندازی.

تنهاچیزی که حالتو بهتر میکنه شروعه :)

نظری گر به من رسد، چه ضرر؟

 

گاهی شاید خودتو فقط گول میزنی شایدم نه. فقط میخوای از یه‌نفر بخوای که دعات کنه. 

 

به آرزوهام نگاه میکنم. کدومشو نمیتونم همین الان شروع کنم؟..

چرا شروع نمیکنی؟ منتظر زمان مناسبی نه؟

که قهوه‌رو بذاری کنار

که سس رو بذاری کنار

که هر وعده‌ی غذایی واست یه‌جور تمرین نفس باشه.

گفتم قهوه... برم یه لیوان درست کنم. 

یه سیگارم دود کنم.

 

پاکتو مچاله کردم، بارِ چندمه؟ ۱۰۰ بار شده؟

 

در کل که آره حاجی میشه شل کرد. میشه ول کرد اصن. 

ولی شاد نیستی. تا وقتی هم که یه‌سری چیزارو واسه همیشه سروسامون ندی شاد نخواهی شد.

تا وقتی که بخوای درگیر -همه‌ی اینا- باشی. اصلا منظورت از همه‌ی اینا چیه؟ اینقد گفتی که شده جزوی از بودنت. 

 

۵ دقیقه تا نیمه‌شب. ینی امشب میتونه او شبی باشه که عمرِ منو به دو قسمت تقسیم میکنه؟ البته که نه، فیلم خو نیس. ولی اگه میشد چجوری میشد؟ اکه اتفاقا فیلم بود چی؟

 

  • آقای مربّع

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی