آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

بازگشتِ گودزیلا

سه شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۹، ۰۶:۰۱ ق.ظ

دوباره تا دریاچه دوییدم و برگشتم. ایندفه خیلی سخت‌تر بود چون اون هیجانِ -بالاخره به هدفم میرسم- دیگه نبود. وقتی یبار رسیدی دفه‌ی دیگه میگی خب که چی؟ دقیقا همینجاس که میشه تمرین ثبات. بعد از رسیدن نوبت نگهداریه.

بهترین‌چیزی که توی این مقطع از زندگیم دارم یاد میگیرم مفهومِ -هرچقد میتونی-عه. هروقت خواستم برم بدوئم و صداهای توی سرم هزاران هزار بهونه آوردن که منو از رفتن بازدارن، به خودم گفتم باشه میرم هرچقد تونستم میرم. موقع وزنه زدن امشب تمام ترسم این بود که وای بعد از سه ماه تمرین نکردن چجوری میخوام شروع کنم؟ ۲ هفتس که میخواستم شروع کنم و همین -ترس۰ لعنتیِ که همش میگه -اگه نتونم اگه نتونم؟- جلومو میگرفت. باشه شروع کن با ده‌پوندی شروع کن جای سی‌پوندی. باشه یدونه بارفیکس برو فقط برو. موقع درس یا پروژه‌هایی که ازشون وحشت داشتم هم همین بود. اگه نتونم؟ قبلا نتونستم بازم اگه نتونم؟ باشه شروع کن، ایندفه یکم بیشتر یاد میگیری. همین کانسپت به همین سادگی داره منو از عمیق‌ترین دره‌ی زندگیِ ۲۶سالم درمیاره. جالبه بلااستثنا وقتی خودمو -با مهربونی- راضی به -شروع- کردم ینی بدون استثنا خودمو شگفت‌زده کردم. یادم رفته بود من هویج‌محورم! در جریانی که؟ هویجی که جلوی خر میگیرنو میگم. این همون دومین‌چیزیه که حس میکنم دارم یاد‌میگیرم که بازم بی‌نهایت سادس: مهربونی با خودت. سخت‌ترین ترم زندگیم وارد هفته‌ی سوم شد. یک‌شیشمش رفت و من در شگفت‌زده‌ترین حالتم. چون هیچوقت اینقد خوب نتونسته بودم هندل کنم. رو میزم پر از چکنویسای ریاضیو الگوریتمه، کنارش بوردای الکترونیکی و بوردای development. این همون نیست که همیشه میخواستم؟ صبحا قبل ۸ میرسم آزمایشگاه و ۸وربع نشده شروع میکنم به کار. این همون نیست که خودمو به‌خاطرش میگــــــــایــــــــدم؟ آره سه‌چار هفته پشمم نیست  منم جوگیر نشدم که با سه‌چار هفته -تونستن- اونم بعد از اون روزای سیاه بیام ادای این مربیای مزخرفِ انگیزشیو در بیارم. نه حاجی مشکلا هستن خوبم هستن. اصلا نمیگم حالم همیشه خوبه، شاید بیشتر طول روز -خوشحال- نیستم ولی میدونی؟ حتی همینم کیف میده. همینم آرزو بود واسم: تلاش در ناامیدی. تلاش با خستگی. جلو رفتن با وجود ناراحتی. خوب‌شدن و درمان تدریجیه.. بعد از چندین بار زمین‌خوردن بلند‌شدنو یجورایی یاد میگیری. اول صورتتو از خاک برمیداری. بعد آرنجتو میزنی زمین سینتو از خاک برمیداری. دستتو میزنی زمین و بلند میشی. از بلند‌شدن خوشحالی، همین میشه دلخویشی.. وای‌میستی. وایسادنه میشه دلخوشی، شروع میکنی قدم زدن.. هر مرحله رو روی مرحله‌ی قبل میسازی. مثل استقرا (deduction) تو ریاضی. دیدی آشپزا چقد تند‌تند سبزیجاتو خورد میکنن؟ از بس که تمرین کردن. نه که عاشقِ خورد کردن باشن، باید خورد میکردن تا غذایی پخته شه. منم ناخواسته بارها باید بلند میشدم از جام. چون ناخواسته زمین‌خورده بودم.  عجب مثال مزخرفی زدم :)) ولی میرسونه دیگه..

 

- کِی بشه ۸مایل بدوئم... مث یه آرزوس.. جدی.

ولی چه از اون آرزوها که -میدونی میرسی- چقد قشنگه. کاش همه‌ی آرزوهام اینجوری بودن. که میدونستم میرسم.

شایدم خودم به خودم اجازه نمیدم باورش کنم؟ ... احتمالا همینه.

 

 

  • آقای مربّع

نظرات (۱)

  • مبینا حسن زاده
  • :)

    باورش کن روز خوش :)))

    میبینم روزات خوش شده! :)

    تو از پس هر چیزی برمیای :)

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی