آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

۹ هفته مونده

دوشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۹، ۱۲:۳۷ ق.ظ

احساسات.

 

پسر تو چرا اینقد احساساتی‌ای؟ تو زندگیم بارها شده که آرزو کردم کاش کمتر احساساتی بودم. یه وقتا هم شده که قدردانش بودم. خیلی از چیزایی که الآن هستم رو مدیون همین احساساتم.

سینوسی که چه عرض کنم. 

البته نباید یادم بره، مغزم همون بافتِ نرمِ اون بالا بدجور تحت فشاره. اقلا از اممم ۴ جهت! دیروز یه ویدیو میدیدم درباره‌ی فقط یدونه از تغییراتی که دارم سعی میکنم ایجاد کنم، یارو میگفت هفته‌ی دوم و سوم مغزتون مثل مغز اون کسیه که تشنس و وسط یه صحرا سرگردونه. در‌به در دنبالِ آب میگرده حتی سرآب میبینه (ینی حتی چیزی که غلطه رو درست جلوه بده، کسی که سرآب میبینه واقعا باور داره باید اون‌وری بره، یقین داره) و حاضره هررر کاری بکنه که تو رو به آب برسونه. من آبو از ۴ جهت روی خودم بستم.  یکم بیشتر که خوندم و گوش کردم یه حرفی شنیدم که خیلی چسبید. میگفت اتفاقا اگه دچارِ این حالت شدین بدونین دقیقا کارتون داره روال عادیشو طی میکنه تازه داره جواب میده. your brain has begun stretching ممکنه تا یه‌ماه طول بکشه. 

 

ولی من همیشه احساساتی‌تر از تمام اطرافیانم بودم. یکی دوبار تو زندگیم تصمیم خیلی جدی گرفته بودم که عمدا کمش کنم اتفاقا جواب‌هم داد. نمیدونم که دلم میخواد دوباره یه‌ لول از احساساتم کم کنم یا نه. شاید با خودت میگی طرف یجوری حرف میزنه انگار یه دکمه‌رو میپیچونه و دست‌ِ خودشه. راستش من خودمم همیشه واسم سوال بوده که چقدر از احساسات یا کلا بعدِ غیرِ فیزیکم تحت کنترل خودمه. ولی همیشه از نتیجه سورپرایز شدم. بهم حق بده که بر اساس تمام تجربیات گذشته باور داشته باشم تا حد زیادی دستِ خودمه. بالاخره باورامون از تجربه‌هامون میان.

 

باید چند‌ماهی اقلا گلیمِ خودم و فقط خودمو از آب بکشم بیرون. یه سخنرانی از آرنولد(!) بود که از محمد‌علی میگفت همون بوکسور خفنه. ازش پرسیده بودن که چندتا درازنشست میری؟ (درحال درازنشست بود) جواب داد تا وقتی که شروع به درد گرفتن نکنه شروع به شمردن نمیکنم. توی مسیر فعلیم خودمو مثل آدمی میبینم که شروع کرده به درازنشست، خودش سخت‌ترین کاری بود که و عمرم‌ کردم، و تازه داره درد میگیره. تازه از وقتی که درد میگیره عضله شروع میکنه به ساخته شدن. میدونی که چی میشه که عضله ساخته میشه؟ پاره میشه! literally مویرگهاش زیر فشار پاره میشه خون‌ریزی میکنه و توی اون اتیام پیدا کردنس که خودشو قوی‌تر و قطور‌تر میسازه... تا وقتی که دوباره -پارش- کنی. دوباره یه metaphorِ دیگه که یادم اومد همون جمله‌ معروفس که هیشکی پایینِ کوه خسته نمیشه، اتفاقا آدم نزدیکای قله خسته میشه. کاش شهرم کوه داشت دلم لک زده واسه توچال.

 

پریروز بود که به مخال‌ترین آرزوم رسیدم. ۸ مایل دوییدم. تا مایل ۶ با رفیقم میگفتیم و میخندیدیم. (از اول تمرینمون یکی دو ماه پیش سعی میکردم حین دوییدن حرف بزنیم با هم حرف زدن باعث میشه سرعتت با ضربانت تنضیم شه) از مایل ۶ به بعد فقط سکوت بود. داشتیم جر میخوردیم پاااااااااااااره. یکی دوبار خواست وایسه، به زوور کشوندمش حتی یبار با اعصاب‌خوردی گفت من یکم راه میرم، با بی‌رحمی گفتم باشه ولی من ادامه میدم، تو دلش مطمئنم فحش میداد و شروع کرد دوباره با من دوییدن. مایل ۷.۵ تا ۸ جهنم بود. همیشه فک میکردم نزدیکای قله شوق رسیدن به قله اینقد قوی‌ باشه که دیگه فکر برگشتن هم نکنی، ولی مغزت اون موقع مثل الانت فکر نمیکنه، مایل ۷.۵ تا ۸ مغزم مثل همون تشنه‌ی توی بیابون بود. فقط سعی میکردم ساعتمو دم و دیقه نگاه نکنم. ۸ مایلو زدیم. من کلِ اون شب و فرداش رو تو دسشویی بودم گلاب به روتون. از شدت فشار ینی انقد فشار اورده بودم که اس**ل شده بودم اونم واسه دو روز. ضعف شدید اینقدری که شادیِ پیروزی حتی دو ساعت هم دووم نیاورد. امروز بالاخره ریکاور شدم با کلی حس خوب، چندتا جلسه‌ی عالی داشتم و بعدشم یکم وزنه زدم.

 

نیم ساعت از زدنِ ۸ مایل نگذشته بود که با رفیقم هدف بعدیو ست کردیم، ۱۰ مایل. ینی میشه یه‌روز من ۱۰ مایل بدوئم؟ منی که وقتی اومدم آمریکا ۹۷ کیلو بودم؟ به شوخی به همه میگم وقتی از هواپیما پیاده شدم هواپیما گرومپ برگشت سر جاش :))  بگذریم. یه چیزی که یاد گرفته بودم این بود که تا به هدفی میرسی فورا بعدیو ست کن بی‌رحمانه. وگرنه جوری دچار پوچی میشی که خد نداره. همیشه باید یه هویجی جلویِ تویِ خر باشه. از این حرفا که بگذریم، هفته‌ی پنجمِ این ترمِ دوست‌داشتنی شروع شد و آلردی زیر بمبارون احساساتم. خیلی سخته که با وجود درگیریای عاطفی روی کار تمرکز کنم ولی تصویر همون ضربه‌ی پر به شیشه خیلی کمک میکنه.. این هفته شاید یجور پیک باشه، پروژه‌های هفتگی سر‌جاشه، ریپورت‌های هفتگی سرجاشه بخصوص که هفته‌ی پیش خیلی خوب نبود ریپورتام.. هم مغزم داره له‌له میزنه واسه یه قطره‌ آب  هم آلردی دچار سردرگمیِ بعد از رسیدن شدم یکم و هم باید جلوی احساساتمو بگیرم و از عمد یکم لا***ش*ی باشم. متاسفانه. توی این بگایی استادم توی یه پروژه‌ی جدید و خیلی جدی واردم کرد با یه تیم خفن از سوئیس. امیدوارم دووم بیارم، ۹ هفته مونده.. از این ترمِ Let's say personality shaping

  • آقای مربّع

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی