بیشین سر جات
دیروزو آف کردم. رفتم یه استیت بالاتر، نیوهمشایر. یه مسیر کوهنوردی ۸مایلی بود که وقتی میرسیدی اون بالا تازه یه دریاچه بود و چندتا کوه دیگه. نمیدونم چطوری :/ ولی آخرای مسیرش خیلی سخت شده بود پاهام از دیشبش که اون تپهی همیشگی رو دوبار با کولهی سنگین با دوچرخه رکاب زده بودم درد میکرد هنوز. با یکی از دوستام رفته بودم و خیلی آرومتر از من میومد خودش گفت تو برو من آروم آروم میام. اون آخراش داشتم با تمام توانم میرفتم دیدم یه دختره از عقب داره مث برق میاد و زدم رو دنده لج تا جایی که میشد گازشو گرفتم ولی لاااامصب خیلی سخت شده بود خلاصه نفسم رسما برید ویژژژژژد از کنارم زد جلو و یه نگاهِ بیشین سر جات طوری هم بهم انداخت :)) دلمو برد که :دی
تو راه برگشت دوباره جاده بود و شب. درِ مغزمو باز کردم گذاشتم فکرایی که باید acknowledge بشن بیان و برن. دوباره یکم عزاداری کردم براش. گذاشتم دلم بگیره. ایدفه دیگه از این که چرا دلم گرفته اعصابم خورد نبود خب حق دارم. اون دختره که باهاش رفته بودم گف شب بیا خونه من بخواب، آمادگیشو نداشتم، گفتم بهتره برم واسه فردا که اول هفتس استراحت کنم. آخر شب هنوز دو سه ساعتی میتونستم واسه خودم داشته باشم. نشستم چندتا تصمیم گرفتم. بیشتر درسی طور. سهتا کتاب دربارهی تغذیه سفارش دادم. به این نتیجه رسیده بودم که از اینجا به بعد مشکل اراده نیس، دانششو ندارم که چی بخورم چی نخورم. از وقتی نون و برنج نمیخورم تازه فهمیدم چقد الکی خودمو با نون و برنج پر میکردم ولی وقتی فهمیدم شیر و میوه هم اونقدرا خوب نیست دیگه اعصابم خورد شد. خو چی بخورم؟ مخصوصا الان که وقتش نیست تغییر توی blood sugerام بدم چون مغز روی شکر میچرخه ولی میتونم یکم یاد بگیرم که بعدا که وقتش شد بدونم باید چیکار کنم. دیگه تصمیم گرفتم دیگه عکسایی که خودم توشونم رو ادیت نکنم. این اپلیکیشنا دهن مارو صاف کرده بدون این که خودمون بدونیم حتی دوربین معمولیِ گوشی فیلتر داره و به خودت میگی خب این که ادیت محسوب نمیشه. خودتو تو آینه میبینی میبینی به اون قشنگی که تو عکس هفته پیشت بودی نیستی فک میکنی تو بگا رفتی خودتم یادت میره تمام عکسایی که تو چندسال گذشته از خودت داری یا یکم ادیت داره یا بهترین از چندتا عکسیه که اون لحظه گرفتی. چون مزخرفاشو پاک میکنی کاکو. نمیدونم چی شد اصن این اومد تو ذهنم. ولی فکر کردم کار درستیه که کم کم خودمو واسه بزرگسالی آماده کنم. با هورمونِ کورتیزول اعلامِ جنگ کردم و هرجور شده میخوام نذارم بیشتر از حد ترشح بشه. یادمه قبلاها مینوشتم الان چی حالتو بهتر میکنه؟ فک کنم کمکم باید بنویسم الان چی حالِ الان و فرداتو بهتر میکنه. دیگه به هفتهی عالیای که گذشت فکر کردم و این که هنوز خیلی وقت تلف شده داشتم. فک کنم میدونم چجوری بهترش کنم. خلاصه بازم به خودم یادآوری کردم که It's going to suck for a time, let it suck.
سهتا جلسهی امروز هم عالی بود، واسه فرداییه هم آمادم و اومدم لب که یکم مشقامو بنویسم ولی نوشتنم اومد. بیشتر دلم میخواست عکسِ دریاچههه (با گوشی) و چندتا عکس خففففففففففففففن که با دوربین گرفتم رو بذارم اینستاگرامی جایی ولی خب چون فعلا نمیخوام برم اینستا انرژیم سمت بلاگ redirectمیشه..
فک کنم دریاچههه حاصل آب شدن برفای بالای کوه بود. یخ بود یخ!
- ۹۹/۰۷/۲۲
می تونی از قند های طبیعی استفاده کنی، مثل عسل، شیره ی انگور، خرما، کشمش و غیره.
آخ جون، حاجی هر چی یاد گرفتی در مورد تغذیه بیا به منم بگوو.