دوشنبه - ۷ تیر ۱۳۹۵ - بامداد - صبحانه با TED
معجزه شده؟
پسری که افسار زندگی از دستش در رفته بود و با جریان باد به هر سمتی میرفت؛ دیشب تصمیم گرفت امروز ساعت شیش صیح بیدار شه و به سادگی از تخت اومد بیرون.
پسری که تا همین پریروز تا چهار عصر میخوابید!
چقدر راضیم از خودم :)
بیدار شی... پردرو بزنی کنار؛ نور بیاد تو خونه و بری آب بذاری جوش بیاد واسه چایی!
همیشه تو یادداشتام مینوشتم ... همیشه مینوشتم که دوست دارم زندگیم اینجوری باشه... گاهی برم کوه..
گاهی صبحا واسه خودم میز صبحونهی مفصل بچینم.. حتی شاید یکم زیادی شریفی بازی باشه ولی همیشه دوست داشتم تو فانتزیام سرِ صبحونه یکی دوتا از سخنرانی های TED رو ببینم که بهم روحیه بده..
همیشه آرزوم بود نورِخورشید صبحا بیاد تو خونه. رو میزِ صبحونه..
همیشه دوست داشتم چند تا گلدون اون گوشه باشه گاهی مثل همین الان بیارمشون بذارم رو میزِ کارم.. نگاشون کنم کیف کنم.
دارم زندگیرو مهندسی میکنم! شروع همیشه آسونه اما نگهداشتنش سخته.
امروز که ساعت زنگ زد رفتم که خاموشش کنم و برگردم به تخت ولی تا رفتم دم پنجره(ساعت اونجا بود) یهو نور رو دیدم از پشتِ پرده. پرده رو زدم کنار... وای! نور اومد تو دیدم چه روزی! شروع کردم میزِ صبحونه چیدم و یه قهوه گذاشتم دم بکشه.
همین شروعِ سادهی یه روزِخوب واسه من چندیییییییییییییین وقته که آرزو شده.
امشبم جات خالی با خانوم رفتیم بامِ تهران... یه بارونِنازِ تابستونی هم اومد... کلی گفتیم و خندیدم.
حسِ دوست داشتن و دوست داشته شدن خیلی قشنگه :)
100HappyDays #Day2 #roozkhosh
- ۰ نظر
- ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۴۰