چهارشنبه - ۲ تیر ۱۳۹۵ - دور شدن از متوسطها!

- ۰ نظر
- ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۳۴
و خبر خوب پشت خبر خوب!
از دکتری که مدارک و عکسای پزشکیم دستشه تماس گرفتن.
گفتن کمرت سالمه :) هیچیت نیست!
واااااااااای
چقد همه چیز خوبه چقدددددددددد اوضا داره درست میشه.
فقط دارم انگیزه میگیرم واسه تلاش بیشتر.
بهترین خبر زندگیم بود... چه خبری بهتر از سلامتی؟
از صبح که زود بیدار شدم، آره تونستم زود بیدار شم! تونستم چون دیشب واقعا به عمل با لبخند خوابم برد.
تونستم چون امید داشتم هدف داشتم حالم خوب بود... خونه داشتم آسایش داشتم...
از همون صبح عجب صبحونهی مشتیای واسه خودم درست کردم ...
بعدش خونه یکم برقکاری داشت اونارو انجام دادم و رفتم کتابخونه.
تا غروب مواد شام که چع عرض کنم کنسرو گرفتم اومدم خونه. دوتا دوستام از قبل اینجا بودن خواب بدون... غذا درست کردم و اونا رفتن گردش..
ادامه دادم درسو... وسطش زنگ زدن و گفتن آقا شما سالمی :))
+ یه لامپ اضافه کردم به خونه... پرنورِ پرنور شده اینجا... نور خیلی مهمه :) دل آدمو حال میاره..
فردا پایانترم دارم. بعدشم باید دوروز حسابی برنامهنویسی کنم..
حالم خوبه :) خوبتر از دیروز... خوب تر از چندماه گذشته.
یه کاری که ما، من و هماتاقیم واسه شاید یهسال و نیمه که داریم میکنیم، عمل به یه قرارداد احمقانس.
من خونه رو طی و جارو میکنم... شاید ماهی یبار! اون ظرفارو میشوره. شاید هفته ای چند بار.
و اینجوری من همیشه از زیر این کار در میرفتم.. ظرف شستن. و به خیال خودم چقد کیف میکردم که ظرفنمیشستم و چقد من زرنگم !
وقتی دورانی سخت شروع میشه اولین چیزی که آدمای کار درست و با تجربه بهت میگن اینه که: "به هر قیمیتی شده حتی اگه اونقدرا هم شاد نیستی، از کاریای روزمرت غافل نشو. اگه مثلا همیشه دوشنبه ها پیراهنتو اتو میزدی، هنوز هم این کارو انجام بده."
ولی من حتی خیلی از کارامو تو حالت خوبم نمیکردم و از یه حس بزرگ محروم میموندم: حس انجام دادن!
میگن هربار که یه کاریو انجام میدی یه هورمونی تو بدن ترشح میشه که اصن وجود آدمو حال میاره :)) که یه کاری رو هرچند کوچیک انجام دادی که میتونی هنوزم کاری کنی.. حتی کارای روزمرت، مثل ظرف شستن.
سرتونو درد نیارم ... تجربهای که دارم ازش حرف میزنم اینه که این کارای خورده ریز همین ظرف شستن روزانه، همین اتو کردنِ لباس... همین مسواک و نخدندونِ آخر شبها لازمن. حیاتین! از دو جهت..
اول این که هربار انجامشون میدی یبار دیگه میبینی که داری انجام میدی. داری از پس خودت و کارات برمیای... به زبود علمی تر اون هورمون حیاطی ترشح میشه!
دوم هم این که هروقت زندگی از دستت میخواست در بره همینا هستن که مثل گیره هایی میشن که نمیذارن جریانِ باد همه چیزو با خودش ببره.
و یه چیز دیگه هم که الان یادم اومد اینه که وقتی ظرفای خونهی منو یکی دیگه میشست که شاید کمترین وقتشو اینجا حضور داشت، هربار که میخواستم یه دستی به سروگوش زندگیم بکشم یا اصلا از جا ظرفی استفاده کنم، باید منتظرِ اون میموندم تا ببینیم که سرش خلوت میشه یا حال داره که بیاد ظرفای منو بشوره...
حتی تعریف کردنش هم خجالت آوره.
:)
اینروزا یه وقتایی برمیگردم و زیرچشمی یه نمیمنگاهی به عقب میندازم.
میبینم چند تا چیز مشتی یاد گرفتم.
اولی و دومیشو که گفتم، این بود که به طرز مشکوکی به نظر میرسه از وقتی که آدم شروع نکنه به دوست نداشتنِ خودش، اوضاع قاراشمیش میشه!
اما چیز بعدی که امروز بعد از امتحان یهو به ذهنم رسید.. من دروافع واسه چیزی که فکر میکردم دیسک کمره پیش دوتا دکتر رفتم.
و واسه اون مشکل دوتا دیدگاه مختلف داشتن. انقدر تفاوت عجیب بود که انقدر میتونست روی زندگی من تاثیر بذاره.
اولی میگفت: کمرت پیر شده... شما به سادگی سنت رفته بالا و دیگه نمیتونی یه سری فعالیتهارو انجام بدی.
دومی میگفت: کمرت جوونه و ضعیف... باید تقویتش کنی با بدنسازی یا ورزش باید حسابی ورزش کنی.
عجیبه .. یجورایی انگار جفتشون به یه چیز نگاه میکنن و هرکس یه بازخوردی از ذهن خودشو بیان میکنن.
هردونفر دکتر بودن و مسلما وضع زندگی خیلی خوبی داشتن. ولی اولیه یه حالت غمی داشت... از نشستنش رو صندلی معلوم بود.
دومی ولی تازهدخترش عروسی کرده بود. یه حال خوبی داشت! شوخی میکرد.
ادامه ندم دیگه!
قوی ترین شروع ممکن.
نمیدونی چه حسی داره بعد از پنج شیش ماه مصیبت و حال خرابی بتونی حال خودتو خوب کنی. بتونی تصمیم بگیری و بفهمی زندگیت چی کم داره؟ و در کمتر از یک هفته همه چیزو از صفر به چیزی که دوست داری باشه تبدیل کنی.
نمیدونی چقدر این سوالو تاحالا از خودم پرسیدم که: چرا ما زندگی ای که همیشه آرزوشو داریمو شروع نمیکنیم؟
من کردم! من کمین کردم.. خیلی ریزبینانه زندگی ای که میخوام رو تعریف کردم.. قدم اول که چه عرض کنم؛ ده قدم اولو برداشتم و دنیا هم روی خوش بهم نشون داد..
این هفته پر از اتفاقات خوب بود.
از تحویل خونه ی جدید بگیر تا ریلیز کردن مقاله ی دومم تو این سن کم و تا خبر سلامتیم.
آره چندین ماهه که به اشتباه به من گفته بودن که دیسک کمر دارم... همین یکی دو روز پیش فهمیدم که سالمم!
دلم لک زده بود واسه حس سلامتی...
امروز تو کوه میدویدم. میفهمی؟ میدویدم و فریاد میزدم من سالمم من سالمم من سالمم! مث دیوونه ها...
هشت ساعت کوهنوردی کردم با این که دیشب یه ثانیه هم نخوابیدم.
تمام بدنم کوفتس و درد میکنه ولی حالم عجیب خوبه!
اینم عکس لحظه ایه که بالاخره رسیدم بالا.
فکرشم نمیکردم تا اونجا بتونم برم!
بینگو!
8:52 دقیقه صبحه.
من بیرون از تختم. یه لیوان قهوه هم جلومه!
زندگی زیباست :)
----------------------
دوتا چیز! یک این که دیشب موقع خوابیدن خیلی خوب خوابیدم ینی عملا لبخند رو لبم بود و خوابم برد. رادیو دم گوشم بود مث این پیرمردا... با یه پارازیت نازی آهنگای مهستی پخش میشد... همین پارازیت منو میبرد به عالم کودکی... یاد پدربزرگ خدابیامرزم که بدون رادیو خوابش نمیبرد...
چه صبحونه مشتی ای زدم! نون تو فریزر داشتیم. نون تازه بود مال دیروز. رو بخار آب گرمش کردم و بعد با پنیر و گوجهتازه و لیموای که زدم رو گوجه و مربای آلبالو نوش جان کردم.
بعدشم یه لیوان قهوهی مشتی که ماگ نوشته بود: You Are Going To Feel Better Soon.
بعد مهتابیِ خونه رو وصل کردیم و.. یه ایدهی مشتی زدم :دی
پرورش گفت ببین فقط یه مهندس میتونست :)) آخه ۳ تا مرد بزرگ بودن و نمیدونستن یه مشل برقکشی رو چجوری حل کنن.
خلاصه الانم کتابخونم و دارم جزوهی DSA رو قورت میدم :دی
منتظرم شب شه برم خونه ادامه بدم... موقع خواب رادیو... آخ!
باید هرچه زودتر چند تا گلدون بخرم واسه خونه.. نمیدونم این تابستونو برم کارآموزی یا نه!
مهلتش تا فرداس مثکه.
فردا میرم دنبالش... همم؟ بعدشم میرم کافهای جایی پروژهی برنامهنویسیمو میزنم.
ایمیل زدم به شرکتی که میخوام تابستون توش کار کنم.. گفتم من از ۲ تیر میخوام بیام خدمتتون :دی
میخوام تو این تابستون یه کار شاخ کرده باشم. یه چیزی راه انداخته باشم اقلا...
دیگه دارم فکر میکنم از شرایطی که شاید به ظاهر سخت باشه (که من دارم و بقیه ندارن) چه استفادهای میشه کرد؟
مثلا خونهی من یه جای کوچیک دور از مرکز شهره ولی پاک ترین هوای تهران مال اون منطقس... میتونم کلی ورزش کنم.
دیشب موقع ورزش (که شب اول بود) ریم تیر میکشید! نفسم بالا نمیومد... سیگار منو داغون کرده بود.
امیدوارم جای جبران داشته باشه.
و بالخره همین الان فهمیدم که امشب شبیه که زمین و آسمون به هم وصل میشن..
همونجایی که دره به قله تبدیل میشه!
من تونستم! من انجامش دادم... وای پسر!
حس میکنم تو زندگی یه مرحله رفتم جلو...
من تونستم :)
واقعا.. فصلِ جدیدی از زندگیم شروع شد.. حالِ الانمو فقط میخواستم ثبت کنم :)
عکسی که یه ساعت پیش گرفتم .. اونموقع نمیدونستم امشب چه شبیه..
۷ تیر ۹۵... نقطهی عطف بزرگترین درهای که تاحالا داشتم.. هیجان نیست... I just Know IT
تبریک : )
راستی شبِ قدر هم هست..
: ) نقطهی عطف.. فکر کنم روزای تاریک رسما تموم شدن... فقط حسش میکنم.
امیدوارم همونقدر که به حسم مطمئنم حقیقت داشته باشه... حسه فقط حس
اگه چیزایی که درباره شبِ قدر میگن درست بشه.. چه شبیه! چه سالی بشه..
سالهاست انقدر واسه خودم از درووووووووووووون خوشحال نبودم.
مفصله که این حس از کجا پیداش شد... فقط میخواستم به یکی بگم..
امشب...۷تیر...شب قدر... شب عطف.
عطف تو ریاضی جاییه که مشتق و حتی مشتقِ مشتقِ یه تابع هیجانانگیز میشه..
جاییه که یه تابع نزولی میتونه به یه تابع صعودی تبدیل شه یا یه صعودی که همیشه صعود بوده به اوجِ خودش برسه.. اونجاس که میفهما خیلی وقته در حالِ صعودی و نمیفهمیدی..
مثلِ..
جایی که یه دره به یه قله وصل میشه..!
کی میدونه آخرِ دره و اولِ قله کجاس؟ یه حسه.. یه جایی اون وسطاس :)
و اما میرسیم به فردا.
روز اولی که من با دستهای مشت شده میخوام از تخت بیام بیرون... روزی که حساس ترین روزه.
اگه بهت بگم تقریبا هر بار که خودمو جمعوجور کردم بلافاصله با مشت تو فرق سرم کوبیده شده بهم میخندی یا فکر میکنی که خیالاتی شدم.
فردا واقعا قراره یه جنگ دربگیره...
چند تا ایده که میتونه خوب باشه اینن:
- هم گوشی و هم آیپد رو آلارم بذارم.
- واسه نرمافزاری سرچ کنم که لپتاپ اتوماتیک روشن شه و یه کاری بکنه!
- کنترل تلویزیون کنار دستم باشه تا بیدار شدم با صدای رادیو یا تلویزیون تو خونه پخش شه.
- خونه مرتب باشه! آقا تجربه نشون داده وقتایی که خونه نامرتب و بههمریختس، خیلی رغبتی به بیرون اومدن از تخت ندارم :)) بله در همین حد غیر منطقی!
- ساعت یا گوشی که زنگ میزنه حتما باید از تخت فاصله داشته باشه که من مجبور به حرکت شم. تجربه نشون داده هیچگونه استثنایی هم نداره.
- وقتایی که میخوای بگی حالا ۵ دقیقه بیشتر اولین چیزی که به ذهن میاد اینه که خب من که کسلم.. قراره کل روزم نابود شه و فلان. من که مثلا الان بیدار شدم که این کارو کنم یا رو این موضوع تمرکز کنم با این خوابآلودگی که نمیتونم! پس بازم بخوابم... آقا برین به این صدا :)) چون تجربه نشون داده هیچوقت فقط ۵ دقیقه بیشتر نمیخوابی... میره تا چند ساعت یا اگه هم واقعا ۵ دقیقه باشه بعدش فقط شدت خواب بیشتره... با کلافگی همراهه.
- وقتایی که میخوای شروع کنی به این چابکی، انگار بدنت باهات میجنگه... شروع میکنی به سردرد داشتن یا هزار چیز دیگه. تحمل کن... اینا همش ترفنده. واقعا انگار بدن تمایل کامل به سکون داره. یجور ضریب مقاوت درونی... همون چیزی که فردا اولین روزی که من شروع به خودسازی از خیلی جهات کردم با تمام قدرتش میخواد بیاد نذاره من شروع کنم.
- و در آخر... حتی اگه نتونم شروع پرفکت داشته باشم، مهم نیست! اصلا پرفکت آدمو اسیر میکنه. مهم نیست اگه شروع دست تو نباشه. ادامه دادن که دست توئه... بخند و ادامه بده. قدرتی که این کار میخواد حتی از قدرتِ صبح زود بیدار شدن بیشتره... قبول داری؟
در آخر هم... خودتو دوست داشته باش :)
ادکلن بزن.. خوب بگرد و خوب بپوش و سالم بخور!
لبخند رو لبات باشه.. تا جایی که میتونی به خودت برس.