آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

۲۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

نقطه‌ها

دوشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۲ ق.ظ

راضی باش، از خودت راضی باش ولی باری بهتر بودن تلاش کن.

از خودم میپرسم چجوری میتونم بهتر باشم؟ هممم از یه نظر جمله اصن خنده داره وقتی تو حال خرابیات اینو از خودت میپرسی، تو دلت میگی بهتر؟ به تر؟ مگه من خوبم که بخوام بهترش کنم؟

شرط میبندم تو همون شرایطم کلی چیزای خوب هست که صرفا نمیبینیشون چون روی حال‌خرابیا تمرکز کردی و حواست نیست. 

من اینو تا حد خوبی قبول دارم که روی هرچیزی تمرکز کنی همون میشه ولی نمیدونم چرا به کار نمیگیرمش..

مربی میگفت حواست به نقطه‌ها باشه به اون 20 درصدی که 80 درصد دیگه رو کنترل میکنه.

حواست نیست... حواست نیست که همین چیزای کوچیک کوچیک میتونن تغییرات نجومی ایجاد کنن و چون مشکل رو واسه خودت خیلی خیلی بزرگش کردی انگار انتظار داری یه راه‌حل عجیب غریبی داشته باشه و البته سخت..

هر چیزی که واست گنده شده رو ببینش ... قطعا قبل از تو کسایی بودن که تونستن یا نه حتی خودت قبلا تو زندگیت بازه‎ای بوده که تونستی..  راهِش همون کارای روزمره و ریزریزین که اون روزای زندگیت جزو عادتات بودن.

عادتارو، نقطه‌هارو باید دستکاری کنی. 

وقتشه به قدرتی که توی کوچکترین عادتای همیشگیت، کارایی که هر روز و هر شب بای‌دیفالت انجامشون میدی نهفته، ایمان بیاری.

به عقیده‌ی من بهترین گزینه واسه شروع همونان. ینی بذار به بهترین حالتی که تاحالا تو زندگیت داشتی برسی، بهترینی که تاحالا بودی رو میگم.. وقتی اون شدی وقتشه که حالا شروع کنه به راه باز کردن... که خط‌شکن بشی.

برای بهتر بودن تلاش کنی !


  • آقای مربّع

برین به نورونت

جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۱ ق.ظ

یه وقتایی هست یه قرص بهت میدن. میگن اینو بخوری خوب میشی. واقعا هم میشه! 

میزنه هورموناتو جوری دسکاری میکنه تهش این پیامیه که به مغزت مخابره میشه: "من خوبم... همه چی هم خوبه." 

از یجا ببعد همه چیز فقط همین پیاما میشن. یه سری پالس و سیگنال. 

دیدی بعضیا میگن شاید زندگی همش یه توهمه که تو ذهنته؟ تو کاملا میتونی فقط یه مغز یا چیزی شبیه به مغز توی یه شیشه باشی که شبانه روز داره سیگنالهایی بهش مخابره میشه که همچین زندگی ای که فکر میکنی داریو واسش تداعی میکنه.

میخوام بگم از یه جایی ببعد همه چیز به جهانبینی و ایمان تو برمیگرده. اوجاس که باید تصمیم بگیری که میخوام "قرص بشین سر جات و خوب باش" رو بخورم؟ یا این که میخوام به قواعد بازی تن بدم و چیزی بیشتر از یه مشت معادله و سیگنال الیکتریکی با ولتاژ حداکثر بیست میلی ولت باشم....؟



  • آقای مربّع

منِ زشت.. منِ زیبا..

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۰ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۰
  • آقای مربّع

حس سنگینی

چهارشنبه, ۳ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۲ ق.ظ

خب الان که اینجارو باز کردم که شروع کنم بنویسم اشک تو چشامه.

نه به معنی استعاریش... به معنی خیلی واقعیش جوری که اگه پلک بزنم میچکه رو گونه‌هام... نمیدونم این که این همزمانی اتفاق‌های زندگی چه رمز و رازی توشه؟ نمیدونم هنوز که باید دیدم به دنیای دورم چجوری باشه؟ کسی باشم که همه‌چیز رو یه معجزه میبینم یا کسی باشم که توی دنیایی پر از احتمالات تصادفی داره سرگردون میچرخه؟


انقدر ننوشتم و انقدر واسه خودم وقت پیدا نکردم که الان نوشتن واسم درد داره.

یکی درد این که با خبرای خوبی نیمدم اینجا و یه‌جورایی انگار دارم شماهایی که منو میخونید رو ناامید میکنم... این بزرگترین درده.

و دومی درد این که نمیدونی داستان چجوری به اینجا رسید؟

الآن نوشتن مثل اینه که چندین قسمت از سریال مورد علاقت گم شده باشه و حالا با دیدن این قسمت جدید باید حدس بزنی چه اتفاقایی افتاده..

واسه خودمم همینجوره. خودم هم نمیدونم که این وسطا چی شده... ینی واقعا آدم انقدر کم حافظس؟

ینی واقعا باید خیلی سفت و سخت ترکِ زندگیتو داشته باشی...؟ وگرنه مثل یه تخته چوب میشی که موج با خودش به هر سمتی دلش میخواد می‌برتت..

و این ینی الآنِ‌ من.

یادت باشه... بالا که نری محکوم به سقوطی.. چیزی به اسم سکون یا درجا بودن وجود نداره.. یه وقتی به خودت میای که میبینی چقدر از اصلِ‌خودت دور شدی.

این دور شدن لزوما به معنی خوبتر یا بدتر شدن نیست.. شاید طرف آدم خوش‌شانسی باشه و اتفاقا جریان به جاهای خوبی ببرتش.. من الان یه جاییم.. وسط یه جزیره‌که نمیدونم کجام؟

نمیدونم از پارسال این موقع‌ها آدم بهتریم یا بدتر... سالم تر یا خراب تر...

ولی به جرأت به  خودم میگم که احساس سنگینی میکنم.. من سنگین‌تر از همیشه‌ام.

اگه بخوام بقیه‌ی چیزارو کنار این سنگینیه بگم انگار به نوعی اغماض کردم و اینارو هم‌سطح شمردم.. اصلا این سنگین بودنه یه طرف و همه‌ چیزای دیگه یه طرفِ دیگه..

نمیدونم چجوری میتونم حتی یذره هم که شده از شر این حس خلاص شم..

موضوع همون آب که از سر گذشت میشه.. یه وقتایی جوری بار رو شونه‌هات حس میکنی که دیگه هیچی واست مهم نیست و فاجعه به بار میاد.

میخوام شروع کنم و تا جاییکه یادم میاد بنویسم..

بلکه بتونم کمی پیدا شم.

  • موافقین ۰ مخالفین ۰
  • ۰۳ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۲
  • آقای مربّع