دسته گل
- ۱۴ دی ۹۵ ، ۰۵:۳۴
شاید بشه گفت من به تعدادِ پستای اینجا شکست خوردم و هربار سعی کردم بفهمم از این شکست چی میتونم باد بگیرم؟ چیو میتونم با بقیه درمیون بذارم؟
شکست واسه من به معنی نرسیدن نیست؛ شکست واسه من یعنی فاصلهی بین "جوری که هست" و "جوری که میخوام باشه".
و این فاصلس که در طی زمان نوسان میکنه و کم و زیاد میشه. همون سینوسیِ که تو زندگی هست. هرچی بیشتر حواست به خودت باشه بیشتر میتونی کنترلش کنی.
خوبیش اینه که تو "خود حواس جمعی" حسابی حرفهای شدم. مثلا وقتی رانندهی خوبی باشی؛ اگه تو یه شبِ بارونی یهو یه کامیون بپیچه جلوت سمت چپتم یه ماشین میخواد رد شه میتونیتو کسری از ثانیه ردش کنی میدونی باس یه نیش ترمز بزنی، کلاچو بگیری و دنده رو دوتا کمکنی بعد نرم بگیری چپ و بعدش راست ولی تو اون لحظه به اینا فکر نمیکنی که کدومو اول انجامبدی و کدومو دوم فقط ردش میکنی حتی دقت همنمیکنی دقیقا چطور الان زنده ای؟
حواست به خودت باشه.
یه دیواره یه دیواره یه دیواره
یه دیواره که پشتش هیچی نداره
بیچاره اون دیوارایی که پشتشون هیچی ندارن
شاید باید دنیارو کوبید از نو ساخت
دلم میسوزه؛ وقتی دیوارایی رو میبینم که پشتشون هیچی ندارن.
آرزو میکنم میشد از خجالتِ همشون دربیام.
آرزو میکنم فرصتای زیادی واسه کمک به کلی آدم برام رخ بده.
نکنه هفتهای بگذره و نتونم حالِ کسیو هرقدر هم کم، بهتر کنم.
نمیدونی چقدر سنگینم. آخرین باری که درست حسابی اشک ریختم رو یادم نیست؛ نکنه دارم قاطیِ "آدم بزرگا" میشم؟
یه چیزِ جدید یاد گرفتم. همه تجربهی این که دلشون واسه گذشتشون تنگ شه رو دارن. کارِ بیخودیه. هر روزی که میگذره تو دیگه اون آدم نیستی. شرایط جوری بوده که در لحظه بهترین تصمیمارو گرفتی و ذره ذره توی مسیری پیش رفتی که آخرش شده اینی که الان هست. تو دیگه اون آدمِ قدیم نیستی وقتتو صرف حسرت و یا حتی دلتنگی نکن. قطعا الانت کاملتر و بهتره.
الان اینی! با همین پیش برو و بر اساسش خیز بردار. این کامل ترین مجموعهی ممکن از تمامِ چیزاییه که تاحالا بودی و خواستی. یه جعبه ابزارِ کامل و البته گرون دستته و یادت نره؛ تجربه ثابت کرده تقریبا واسه توی هر مسیری افتادن دو هفته کافیه : )
دلم خونواده خواست... شاید فرداشب خودم رو مهمون یه خونواده کردم.
- دلم واسه مواظب رفتارم بودن تنگ شده !
- زندگی دقییییقا همون چیزیو بهت میده که میخوای : ) اگه حتی یه ذره هم شک داشتم دیگه ندارم.
- شبا با لخند خوابم میبره و صبحا با ذوق بیدار میشم : ) یه نصیحت طلایی بکنم؟ از فرصتایی که واسه کمک به آدما جلوتون سبز میشه نهایت استفاده رو بکنید، اینا واقعا فرصتایِ بزرگین؛ واسه شما !
- چار تا رفیق مشتی داشتن تو زندگی مثل نمکِ غذاس. بهش مزه میده! ولی اگه نبودم نبود عوضش سالمه. زیادشم خوب نیست.
- جذابیت تو درونِ مثلا میخوای جذاب شی باید بیشتر از این که باشگاه میری کتاب بخونی یا چای بنوشی یا سالسا برقصی یا هرکاری که حالِ درونتو خوب میکنه.
- به راستی آدم اگه از همهی تواناییهاش استفاده میکرد حیرتزده میشد! (یا یه همچین چیزِ حقی!) "ادیسون"
- جرئت کن فکر کنی. اگه لازم بود از سیستمی که توشی خارج شی.
- همه ته دلشون یهسری ترسا هست؛ عموما با "اگه" شروع میشن. تو هم داری؟ هیچوقت بهشون فکر نکن. نترس چیزی نمیشه. تو هم مث بقیه عادی هستی. کلا زیاد فکر نکن ولی جرئتشو داشته باش به موقعش.
- یه تصمیمبگیر. زیاد تصمیم بگیر با این عضو بدنت کار کن. یجا تو مغزه واسه تصمیمه.
- آهنگ شاد گوش کن. اقلا خودتو به پایین بودن عادت نده. همه چیز عادنیه مثل باخت یا پیروزی.
- صبحا آهنگ "دوست دارمزندگیرو" گوش بده.
- به خودت برس. ادکلن خوبتو بزن گور بابای مهمونی نگهش ندار واسه شرایط به اصطلاح خاص، خاص همین امروزه همین الانه . کفشات واکس داشته باشه.
- سخاوتمند باش تو شریک شدن تجربههات. گاهی خوندن یا شنیدن حتی یه جمله از تو تو یه شرایط خیلی بحرانی میتونه یکی رو نجات بده. شاید اونروز اصن مرده باشی.
- یه راه بذار واسه آدمایی که میخوان بشناسنت. بذار بیان و شانس داشته باشن شاید همونا زندگیتو عوض کنن. خودتو چس نکن !
- چرا که نه؟ : )
- هر از گاهی عقایدو عوض کن ولی ذاتتو نه. اساسا نمیتونی هم. هممون خوبیم.
- اگه کسی تونسته، تو هم میتونی. اگه کسی نتونسته، میتونی اولی باشی ولی خب هیجانی تصمیم نگیر شاید واقعا اونقدرا نمیارزه.
- به نظرت راه سادهتری وجود نداره؟ گشاد باش.
- این آدما هستن چون واسشون میصرفه باشن. اشکالی نداره! کی گفته این بده؟ ینی تو سود داری. بذار باشن ولی بذار بدونن که دلیل بودنشونو میدونی.
- اینا فک میکنن تلاش باس درد داشته باشه. آخه کاملا برعکسه.استهلاک یه چیزه و تلاش یه چیز دیگه.
- امروز بهترین روزِ ممکن بود! انقدر هیجان دارم و شادم که علیرغم خستگی(پارگی) خوابمنمیبره با گوشی نوشتم تا خواب بیاد تو چشام..
- یکی از همینروزا تلگرامم پاک میکنم. آدم نباس زیادی در دسترس باشه.
۱۳ بهمن ۹۵
یهچیزی اگه بخواد بشه جوری میشه که بشه تو بشونیش.
پس چرا خوابم؟
یه چیز خیلی درونیه.
چشاتو وا کن.. بیدار شو تا ببینی : )
یکی از تفریحات آخر هر ماهم اینهکه برم پستای سال پیشِ همون ماهو بخونم ببینم امسال کجا و پارسال کجا؟
اولا که آذر به بهترین شکل ممکن تموم شد! حدود ۵ صبحه و خوابم نمیبره امشب شب یلدا بود واقعا هم روز طولانیای بود الانم خونهی دوستمم چند نفر دو طرفم خوابیدن یه سریم تو اتاقا خوابن همه خروپف کنان و بعضا هذیون گویان شما مثل سکانس آخر یه فیلم نگاش کن این که چه اتفاقاتی افتاد که فیلم به این سکانس که الان ینی ۵ صبح باشه رسیده سرِ درااااز داره و نیمدم اینجا امروزو تعریف کنم هرچند پست خوبی میشه ولی خب خیلی وقته حقیقتش اننننقدر روزام شلوغ و پر هیجان داره میگذره که کاری مثل نوشتن خیلی خستهکننده جلوه میکنه.
همین امروز شاید هر چند ساعتش خودش یه ماجراجویی کامل بود. از صبح شاید با ۱۵ نفر جداگانه ملاقات کردم و با ۲۰ نفر دیگه تلفنی یا با تکست. تازه اینستاگراممو بستم و به نسبت دورم خلوت شده ولی چیزی که هست اینه که داشتم حال و روز آذرهای قبلیمو میخوندم که یهو این چیزا به چشمم اومد.
یهو فهمیدم هر روزِ من یه فیلم سینمایی شده انگار پر از اتفاق و هیجان و آدمای مختلف و چه میدونم دیروز فقط با ۴تا ماشین مختلف رانندگی کردم واسه کارای مختلف تو شه.ر وقتی همین پارسالو میخونم باورم نمیشه فقط یهسال گذشته؟ این همه تفاوت؟ چقدر منزوی و تئوری بودم.. انگار رو کاغذ بودم.
این آذر لامصب مردادی بود واسه خودش.
ولی وقتی شرو کردم یکم از پارسالو خوندم واقعا نتونستم توقف کنم جالبه واسم انقدر دور بهنظر میاد که حتی یادم نیست اینارو نوشتم، اینه که نشستم چند ماهو خوندم مثل یه کتابی که یادت نیست خودت نوشتیش و خیلی خوندنش واست جالبه.
همیشه همینه روزایی که فرداش کار زیاد دارم خوابم نمیبره فردا باید یه سر برم قم مثلاینکه عصرشم چند تا قرار دارم این وسط باید یه پروژه بزنم و سرکار هم برم. اصن اومدم اینجا بلکه یکم بنویسم فکرم سامون بگیره ولی خیلی باس بنویسم تا اونی که میخوام بشه. با گوشیم که میدونی چقد تایپ سخته.
به شدت جای خالی زمانی واسه خودم تو زندگیم حس میشه. شاید مثلا یه سال پیش وقتی که تنها چیزی که داشتم زمان واسه خودم بود فکرشم نمیکردم این تایم انقدر حیاتی باشه.
مثلا دلم میخواد صبحونمو فردا توی یه کافه با پنجرههای بزرگ بخورم که نور بیفته رو کتاب رو میزم و تنها باشم واسه خودم آبپرتقالمو هورت بکشم مردمو نگاه کنم چیز یاد بگیرم و یا یکم توی اینترنت چیزمیز بخونم. دلم از این سبک تایمای خصوصی میخواد.
عه مثکه خواب اومد به چشام +_+