سیّالات
درد ینی ارزو فروختنِ خودت.
خیلیا ممکنه تورو اونجوری که باید نشناسن یا جوابِ بودنتو با پشتِ پا بدن. اشکالیم نداره اتفاقا شناختهنشدن یه حالِ درونیِ خوبی هم داره.
ولی یه سناریو هست که واسه من خیلی اتفاق میفته.
فرض کن به کسی خوبی میکنم(اقلا به خیال خودم) و بدی میبینم. یا نه حتی بدتر، بیتفاوتی میبینم. انگار یهجایی اون داخل به ریشم بر میخوره و چون نمیخوام اون آدمه باشم که از سر انتظار به دیگران خوبی میکنه، ایندفه سعی میکنم بیشتر و بیشتر برم سمتش.
ولی اگه باز بیتفاوتی ببینم؟ میفتم توی یه چرخهی بیمارگونهی از من توجه و توجه و توجه، از اون هیچ. از اون نگاه.
تبدیل میشه به یه سلسله فداکاریهای بیمارگونه از سر ناچاری. انگار یجور فریادِ خاموشِ اول به اون شخص یا اشخاص: چرا منو نمیبینی؟
دوم به این دنیا: مگه قرارمون نبود که خوبی کنی و خوبی ببینی؟ .. البته که نه.
آدما وقتی محک میخورن که باورهاشون نقض میشه. بالاخره باورامونو از یهجورایی هم از سر راه آوردیم. آره از سر راهی که توش بزرگ شدیم، خونواده و محیط و دیتابیس تجربههامون. از سر راه آوردیم.
میخوام این سناریورو تعمیمش بدم به تمام وقتایی که باورهام و پیشفرضام از این زندگی به چلنج کشیده میشه. واقعا من اینجور وقتا چیکار میکنم؟ لبخند میزنم و میگذرم؟ یا یه سیگار روشن میکنم(استعاره)؟
میدونی؟ دنیایی که توشیم همیشه در حال تغییره. آدمای دورمون بهخصوص. دنیا سیّاله، چرا ما نباشیم؟ خیلی وقته به این موضوع فکر میکنم که منم باید کمتر جامد باشم. هیچچیز درست مطلق نیست چون درستامونو از سر راه آوردیم. وقتی به چلنج کشیده میشم، میخوام سیال باشم. نه مقاومت کنم، نه قید عالم و آدمو بزنم، نه مقاومت کنم و سعی کنم آسمون رو به زمین بدوزم و فاز خیام و صادقهدایت بردارم و نه فاز مولانا. دوست دارم مشاهده کنم.
مثل سیّالی که خواسته یا ناخواسته ریخته میشه توی محیط جدید، مشاهده میکنه و جاری میشه.
نه مثل جامدِ یبسمسلک میمونه سر جاش جوری که با صدتا سیفونهم پایین نره، نه مثل گازجات که نگم برات.
باز من حس تشبیهم گل کرد و فلسفی شدم.
زندگی واقعی، زندگیِ خارج از کاغذ و بلاگ و دوربین توی سهچارتا قانون جا نمیشه.
نه هیچ چیزی خیلی درسته جوری که مو لا درزش نره، نه کسی آدمِ بدیه، نه تو قراره بالاخره راه و مسیری که توشی رو کامل بشناسی و نه قراره بفهمی که از کجا آمدی و آمدنت بهر چه بود و فلان. مارو آوردن ولمون کردن وسط همچین دنیایی بدون این که ازمون بپرسن.
و من تصمیم گرفتم که بیشتر مشاهده کنم تا این که دنبال قانونگذاری باشم.
با هر مشاهده، صرفا یه مشاهدهی بیشتر داشتم. همینقد بدیهی و سیّالوار.
- ۰ نظر
- ۰۸ بهمن ۹۸ ، ۲۲:۱۱