آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

۱۷ مطلب در مهر ۱۳۹۹ ثبت شده است

Assaf

پنجشنبه, ۱۰ مهر ۱۳۹۹، ۰۶:۵۸ ب.ظ

تو چشمای بی‌روحش نگاه کن و بگو: 

Thank you for reminding me how unfair life can get.

Thank you for having a role in me creating a stronger character.

  • آقای مربّع

سر صپی

چهارشنبه, ۹ مهر ۱۳۹۹، ۰۶:۰۷ ب.ظ

خب، از امروز چه شاهکاری بسازیم؟ :)

 

  • آقای مربّع

بشمار ۴

سه شنبه, ۸ مهر ۱۳۹۹، ۰۴:۱۹ ق.ظ

بشمار، ۴!

امشب سخت‌ترین شبه.

امیدوارم بتونم.

 

  • آقای مربّع

شیشه و پر

شنبه, ۵ مهر ۱۳۹۹، ۰۸:۴۱ ق.ظ

امشب واسه بار سوم تا دریاچه دوییدم و برگشتم. 

Friday Night سنگین‌ترین روزِ هفته واسه من روزی که با شبش باید دوتا ریپورت سابمیت کنم هر هفته واسه دوتا از درسای آخرین مرحله‌ی دکتری. سخت‌ترین درسایی که تاحالا داشتم. شبی که فرداش آخر هفته شروع میشه ولی من آخر هفته هم ندارم چون دوشنبه‌ها و سشنبه‌ها باید به سه‌تا رئیس گزارش بدم. همین امشب بعد از سابمیت کردن ساعت طرفای ده شب بود. قدیما وقتی بیکار میشدم فقط به این فکر میکردم که چرا دورم شلوغ نیس. وقتایی هم که دورم شلوغ بود فقط به این فکر میکردم که such a waste of time. وقتایی که با هر آدمِ خاکستری‌ای وقت میگذروندم چون تمام عمرم فکر میکردم کول بودن با تنها بودن در تناقضه. نمیگم نیس ولی من الان توی سخت‌ترین مقطع زندگیمم. نه. یکی از سخت‌ترینا. خداییش وقتی به عقب نگاه میکنم یه صحنه‌هایی جلو چشمم فلش‌بک میزنن که  دیگه سختیا واسم کوچیک میشن. ولی نیمدم از این چیزا بنویسم.

 

نمیدونم ساعت چنده، از قبل از اینکه برم بدوئم گوشیمو ول کردم حتی نمیدونم کجا. دوباره شبا گوشیمو میندازم یه طرف. دورخونه ساعت‌ هم ندارم، کامپیوتر‌ها و دیوایسامم جوری تنظیم کردم که ساعتو نشون ندن. نمیدونم الان ساعت چنده، از دو که برگشتم مستقیم رفتم زیر دوش آب سرد و اومدم نشستم پشت میزِ چوبی با یه چراغ خیلی خیلی کم نور و دفتر یادداشتم و چندتا کتاب که همیشه دوست داشتم ورقشون بزنم (غیر درسی). شروع کردم یادداشتامو خوندن، این کارو خیلی دوست دارم. یه چیزی که همیشه باید یاد میگرفتم همین بود که چی حالمو خوب میکنه. این یکیشه. میشینم با خودم خلوت میکنم با حال خوب. نگاه میکنم ببینم کجای کارم و قدم بعدیم چیه. همین عادتِ کوچیک که سالها باهامه منو اینی کرده که الان هستم. خوب یا بد. انگار نمیخوام رندوم پیش بره میشینم و تا جایی که میتونم ناخودآگاهمو جهت میدم. یه کتاب که از ایران اوردم جلومه. کتابی که دوم دبیرستان که بودم از یه غریبه گرفتم و مسیر زندگیم عوض شد. سال ۲۰۰۸، من ۱۵ ساله بارها خوندمش و دورش پر از حاشیه نویسیه. همیشه دارمش آخرین یادداشتی که توش نوشتم همین امسال بود، ۲۲ سپتامبر ۲۰۲۰. نوشتم: - هنوزم میخونمش، با چشمای اشک‌‌آلود از حسرتِ رسیدن.

 

وقتی تونستم یکم از ددلاینا و یه هفته‌ی واقعا کشنده فاصله بگیرم، یادم اومد کجای کار بودم. تمرکزم رو عزت نفس بود. حس میکردم بدجور خورد شده بود و باید ترمیمش میکردم. این که درس و ورزش داره عالی پیش میره خیلی کمک کرده تا الان. انصافا هم تو این ۲۶-۲۷ سال عمرم اینجوری تلاش نکرده بودم. بدون اغراق میگم. واسه بار سوم مسیریو که همیشه واسم غیر ممکن به نظر میرسید دوییدم و یدفه متوجه یه چیزی شدم. هیچ نیازی نمیدیدم که بیام یه اسکرین شات از ۱۴-۱۵ کیلومتری که دوییدم بذارم اینستاگرامم یا اصن به کسی از دوستام بگم که همیشه با هم از دوییدن تا دریاچه حرف میزدیم. انگار جدی‌جدی این واسه خودمه. انگار ناخودآگاهمم داره بهم کمک میکنه که دوباره عزت‌نفسمو بسازم. نمیگم هیچوقت نمیخوام اینجور چیزارو با بقیه به اشتراک بذارم اتفاقا گاهی کار خوبیه ولی همین که نیاز به تایید بقیه نداری انگار جدی‌جدی فقط واسه خودم بعضی کارارو میکنم. به معنی واقعی. خودمو رشد میدم ذهنمو چلنج میکنم دوش آب سرد میگیرم مدیتیشن میکنم مث سگ درس میخونم. تازه فهمیدم چقد تاثیر داره مدیتیشن یه چیزی بهم یاد میده (که دوباره مثل کل چیزایی که تو این پست نوشتم به حرف آسونه) اینه که به هر چیزی فکر نکنی. تمریناش اینجوری شروع میشه که از جلسه‌های ۵ تا ۲۰ دیقه‌ای فقط روی تنفست تمرکز میکنی و بعد چیزای جالب‌تری بهش اضافه میشه. یکی از چیزای قشنگی که توی یکی از دوره‌هاش یاد گرفتم یه تشبیه قشنگِ ذهن به آسمون آبی بود. نمیگه فکر نکن میگه اتفاقا نمیشه فکر نکرد مثل ابرایی که میان و میرن تو آسمون ولی یکم برو عقب و فقط نگاه کن. حتی اگه حسابی هوا ابری بود آسمون ابری اون بالاس قطعا هس. بعد یه تکنیک بهت یاد میده میگه حالا فکر که میاد تو ذهنت که قطعا هم میاد، تصور کن جوری که یه پَِر رو آروم به شیشه میزنی، با همون حالت انگار پر رو به اون فکر میزنی و بعدش دیگه فکره نیست. نمیگه فکرارو سرکوب کن میگه acknowledge کن. ابر که میاد آروم با یه پر بهش بزن بگو اوهوم متوجهت هستم :) بعد بذار ابره بگذره. میگه فرق فکر و احساسو بدون ینی بدون که فلان فکر، فکره یا احساس. این courseش که اینارو توش یاد میده اصن اسمش Self Esteemعه. همون عزت‌نفس. 

 

یه چیز دیگه که یاد گرفتم اینه که ورزش بخصوص دوییدن میتونه یه تمرین عالی باشه واسه تمرکز. هم تمرکز به ورزشت کمک میکنه هم ورزش به تمرکز. این تمرکزه بعدا به همه‌جنبه‌های زندگی سرایت میکنه. اولین بار اینو تو دوچرخه سواری یاد گرفتم. مربیم میگفت روی نفست و رکاب زدنت تمرکز کن میگفت همش ریتمه. روی ریتم تمرکز کن. چقد ساده به ‌نظر میومد حرفش و البته اسون -به‌ نظر میومد-

انگار ذهنم داره اون پشت صحنه فکر میکنه چجوری خودشو ترمیم کنه. منم گاهی مثل الان که میتونم از روزمرگی‌های سختِ این روزا فاصله بگیرم سعی میکنم کمکش کنم. همین کتابی که ۱۲سال پیش با تمام وجودم میخوندمش. یه کتاب دیگه دیروز میخوندم (تو حموم!) نوشته بود فکر کنید یه ریل قطار جلوتونه از چپ به بی‌نهایت میره و از راست هم به بی‌نهایت. سمت چپ کل گذشتتونه و سمت راست آینده. بعد ازت میخواست که سرتو به چپ بچرخونی و کل گذشته رو از جولی چشمت -با تمرکز- بگذرونی. صحنه‌های boldرو ببینی. سختیایی که گذروندی، نمره‌ی ۱۴ای که یه زمانی واسش خیلی ناراحت بودی و الان خنده‌داره، بزرگ‌ترین درد‌هات و سیاه‌ترین لحظه‌هات که واسه من همین اخیرا بوده مثل یه فیلم رو دور سریع از جلو چشمت رد میشه.. و بعد ازت میخواد تصور کنی سمت راست ریل‌رو. مسیر زیادیو اومدم در نوع خودمم مث هر کس دیگه دهنم صاف شده. تمام جون‌کندناتو یادت بیاد تموم دووم آوردناتو. بذار عزت‌نفست ذره ذره ترمیم بشه. یادش بیار. دونه دونه تیکه‌هاشو از رو زمین جمع کن بذار کنار هم. خودشون به هم جوش میخورن به مرور.. با خودم حرف میزنم.

 

نوشته بود:

شروع می‌کنی به محاکمه‌ی خود،

میترسی غمش کمرنگ شده باشد... 

 

ایندفه با هیجان منتظر زمستونم. منتظر استادِ بزرگم، سرما! امیدوارم زمستون سردی باشه. خودمو میبینم که با شورت و پوتین توی برفا میدوئم. امیدوارم بتونم زودتر ۸ مایلو بزنم. 

 

مهم‌نیست نتیجه‌ی این ترم چی بشه. اون آدمی که از اونورش میام بیرون رو دوست دارم ببینم. یک‌چهارمش رفت.

  • آقای مربّع

Embrace the Uncertainty

شنبه, ۵ مهر ۱۳۹۹، ۰۱:۳۷ ق.ظ
  • آقای مربّع

Rebooting Concept

شنبه, ۵ مهر ۱۳۹۹، ۰۱:۳۴ ق.ظ
  • آقای مربّع

بازگشتِ گودزیلا

سه شنبه, ۱ مهر ۱۳۹۹، ۰۶:۰۱ ق.ظ

دوباره تا دریاچه دوییدم و برگشتم. ایندفه خیلی سخت‌تر بود چون اون هیجانِ -بالاخره به هدفم میرسم- دیگه نبود. وقتی یبار رسیدی دفه‌ی دیگه میگی خب که چی؟ دقیقا همینجاس که میشه تمرین ثبات. بعد از رسیدن نوبت نگهداریه.

بهترین‌چیزی که توی این مقطع از زندگیم دارم یاد میگیرم مفهومِ -هرچقد میتونی-عه. هروقت خواستم برم بدوئم و صداهای توی سرم هزاران هزار بهونه آوردن که منو از رفتن بازدارن، به خودم گفتم باشه میرم هرچقد تونستم میرم. موقع وزنه زدن امشب تمام ترسم این بود که وای بعد از سه ماه تمرین نکردن چجوری میخوام شروع کنم؟ ۲ هفتس که میخواستم شروع کنم و همین -ترس۰ لعنتیِ که همش میگه -اگه نتونم اگه نتونم؟- جلومو میگرفت. باشه شروع کن با ده‌پوندی شروع کن جای سی‌پوندی. باشه یدونه بارفیکس برو فقط برو. موقع درس یا پروژه‌هایی که ازشون وحشت داشتم هم همین بود. اگه نتونم؟ قبلا نتونستم بازم اگه نتونم؟ باشه شروع کن، ایندفه یکم بیشتر یاد میگیری. همین کانسپت به همین سادگی داره منو از عمیق‌ترین دره‌ی زندگیِ ۲۶سالم درمیاره. جالبه بلااستثنا وقتی خودمو -با مهربونی- راضی به -شروع- کردم ینی بدون استثنا خودمو شگفت‌زده کردم. یادم رفته بود من هویج‌محورم! در جریانی که؟ هویجی که جلوی خر میگیرنو میگم. این همون دومین‌چیزیه که حس میکنم دارم یاد‌میگیرم که بازم بی‌نهایت سادس: مهربونی با خودت. سخت‌ترین ترم زندگیم وارد هفته‌ی سوم شد. یک‌شیشمش رفت و من در شگفت‌زده‌ترین حالتم. چون هیچوقت اینقد خوب نتونسته بودم هندل کنم. رو میزم پر از چکنویسای ریاضیو الگوریتمه، کنارش بوردای الکترونیکی و بوردای development. این همون نیست که همیشه میخواستم؟ صبحا قبل ۸ میرسم آزمایشگاه و ۸وربع نشده شروع میکنم به کار. این همون نیست که خودمو به‌خاطرش میگــــــــایــــــــدم؟ آره سه‌چار هفته پشمم نیست  منم جوگیر نشدم که با سه‌چار هفته -تونستن- اونم بعد از اون روزای سیاه بیام ادای این مربیای مزخرفِ انگیزشیو در بیارم. نه حاجی مشکلا هستن خوبم هستن. اصلا نمیگم حالم همیشه خوبه، شاید بیشتر طول روز -خوشحال- نیستم ولی میدونی؟ حتی همینم کیف میده. همینم آرزو بود واسم: تلاش در ناامیدی. تلاش با خستگی. جلو رفتن با وجود ناراحتی. خوب‌شدن و درمان تدریجیه.. بعد از چندین بار زمین‌خوردن بلند‌شدنو یجورایی یاد میگیری. اول صورتتو از خاک برمیداری. بعد آرنجتو میزنی زمین سینتو از خاک برمیداری. دستتو میزنی زمین و بلند میشی. از بلند‌شدن خوشحالی، همین میشه دلخویشی.. وای‌میستی. وایسادنه میشه دلخوشی، شروع میکنی قدم زدن.. هر مرحله رو روی مرحله‌ی قبل میسازی. مثل استقرا (deduction) تو ریاضی. دیدی آشپزا چقد تند‌تند سبزیجاتو خورد میکنن؟ از بس که تمرین کردن. نه که عاشقِ خورد کردن باشن، باید خورد میکردن تا غذایی پخته شه. منم ناخواسته بارها باید بلند میشدم از جام. چون ناخواسته زمین‌خورده بودم.  عجب مثال مزخرفی زدم :)) ولی میرسونه دیگه..

 

- کِی بشه ۸مایل بدوئم... مث یه آرزوس.. جدی.

ولی چه از اون آرزوها که -میدونی میرسی- چقد قشنگه. کاش همه‌ی آرزوهام اینجوری بودن. که میدونستم میرسم.

شایدم خودم به خودم اجازه نمیدم باورش کنم؟ ... احتمالا همینه.

 

 

  • آقای مربّع