چند تا مکالمه ی جالبی که اخیرا داشتم
م پارسال تو دانشگاهشون بودم گفت میخواد حذف ترم کنه حتی... کلا اصن پاشیده بود..
گذشت تا اخیرا یه شب ساعت ۳ بامداد بود که که میدونستم بیدارهُ تکست دادم :بپوش دارم میام بریم بیرون ....و ریپلایش بسیار بی ادبی بود :))
رفتیم بالای کوه با ماشین تا جایی که جاده بود و فهمیدم شاگرد اول رشتش شده بود و دوجا داره کار میکنه و یکی دوتا پروژه تحقیقاتی و دورشم شلوغ جوری که تنها سخت میشد گیرش آورد.
گپ میزدیم و اینا یجا بحث همین مسیری که طی کرده شد پرسیدم راستی چجوری شد که انقدر فرق کردی و همه زندگی رو جمع کردی ؟
گفت من قبلا خیلی لش میکردم... این بود که به هیچی نمیرسیدم . ار یجایی فقط تصمیم گرفتم کمتر لش کنم همین.
------------------------------------
آقا فرزاد جدید اومده تو آزمایشگاه اسمش فرزاد نیست و خیلی هم زیاد اسمشو گفته بهم ولی از نظر من فرزاده ینی بهش میخوره فرزاد باشه دیگه. خلاصه این فرزاد خان خیلی جالبه ... اینجا داره دکتری شو میگیره قد بلند و لحن بسیار شیک و مودب و خیلی با شخصیت...
هر هفته که میاد یه شاخه ی گیاه خاص که توی راهش دیده و اجازه گرفته ازش تکثیر کنه دستشه و اطلاعات گیاهشناسی خوبی هم داره میاره توی آزمایشگاه و قلمه میزنه.. اینجاها رو پر از اینا کرده . هر هفته کوه میره هر بار با یه دوست که کمتر دیدتش این مدت و ازش بی خبر بوده به قول خودش اینجوری دوستاشو حفظ میکنه...
یحث کار و مقاله و اینا بود که میگفت من خیلی کار کردم و تحقیقاتم به جاهای خوبی رسیده بود اما بلد نبودم از کارم چند تا مقاله بسازم !
یه کاری رو که بهتر میکنی و جلو میبری کلی هم side effect داره که میشه اونا رو هم دریابید!
-------------------------------------
یکی بود از پسرای سال پایینی دانشگاه باهام حرف میزد.. خیلی زمینگیر بود تو زندگیش و انگار نمیتونست از پس خودش بربیاد. زیاد میومد پیش من که غر بزنه و درددل طوری ... آخرین باری که دیدیم همو اصن شده بود یه آدم دیگه. شده بود از این آدما که لامصب انگار همه چیزو توی مشتش داشت و خیلی محکم و قوی بدون این که من چیزی بگم خودش گفت یشب با دوتا از دوستام تو ماشین اونا بودیم و آهنگ گوش میدادیم با صدای بلند که اتفاقا آهنگ شادی هم بود ولی من انگار اشک تو چشام بود عقب نشسته بودم و اون دوتا جلو... یدفه یه جمله به دل آوردم ... تو دلم التماس میکردم که خدایا! منو از این ذلت نجات بده!!! ولی میدونستم کار اون نیست که بخواد نجات بده کار خودمه.
-------------------------------------
فکر میکنم بزرگ ترین چلنج زندگی یه نفر قبل از هرچیز, جمع کردن خودشه ...
"آقا شاهین :)"