آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

۲۱ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

دست به آچار

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۳۱ ب.ظ

آخرین چلنج به دست آوردنِ دلِ آدماس... مخصوصا اگه اون آدم یه نفرِ خاص باشه 

حتی یه نفر که آلردی داریش ولی روز به روز میخوای بیشتر داشته باشیش.

چلنج اصلی توی حفظ کردنِ آدماس, نه به دست آوردنشون


به قول دکتر جهانگیر باید دست به آچار شد ! :‌‌ )

  • آقای مربّع

تاتی تاتی

چهارشنبه, ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۳۶ ق.ظ

خیلی وقتا یه اتفاق به مرور زمان مسیر زندگی آدمو تغییر میده .

  • آقای مربّع

بویینگ

سه شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۴۱ ق.ظ

من استیلم اصن اینه که برم دکتری بگیرم ! خیلی به شکل و شمایلم میخوره

انگار تازه دانشجو شدم بعد از ۷ ترم یکم دیره ! ولی تازه الان فاز این سال اولی بودنو دارم تازه میفهمم چجوری باید تمرین نوشت و پروژه زد و کلاس رفت و نوت برداشت و در کنارش زندگی رو داشت.

تا ساعت ۱۱ - ۱۱.۵ شب دانشگاه بودم داشتم تکلیفای سیگنالمو مینوشتم...

شوق دارم فردا شه پگاهو ببینم‌!‌ 

با علی که حرف میزدیم دیگه نسخه پیچیدیم که مثکه قراره من مهندس کامپیوتر شرکت بویینگ شم :/ جدی کنجکاوم بدونم سر از کجا در میارم ؟!

همیشه دوس داشتم کارم یه ربطی به پرواز اینا داشته باشه.

یه عکسی همیشه لای دفترم هست خیلی بهم دلگرمی میده. عکس هواپیمای باباست تو آسمون که هواپیما کناریه ازشون گرفته وقتی که جفتی رفته بودن تمرین کنن..

مهم ترین تصمیم این روزام اینه که مواظب حرفامم.

به قول ینفر مخصوصا واسه من پر حرف خیلی سخته

 اینم استک اخیر :


ایده دونی آقا شاهین !
Smoking Kills
شروع استخر شریف
روزی یه reading با صدای بلند !
مرور انتگرال و اعداد مختلط
خودت خودتو چجوری میدونی ؟
توی کپشن نوشتن عکس های اینستاگرام جسور باش !
people like people who are, “Up for whatever happens”.
کتاب مدیریت زمان - برایان تریسی
improvise
you need to form habits
کار نیکو کردن از پر کردن است !
“When you get to the top of the mountain – keep climbing.”
ظرفای خونه رو کمک مهدی بشورم
خرید چراغ مطالعه
مثلا سیگنالو با کلاس پیش برم و فصل به فصل "همه ی" مثالاشو حل کنم !!!
صبحای زود برم نون داغ بخرم صبحونه بزنم !
چکنویس خوشگل و منظم :دی
جنرالز دلم خواست !
  • آقای مربّع

بیب بیب

يكشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۲۴ ب.ظ

باید دلت بزرگ باشه ! میشه با تمرین دلو بزرگ کرد.

  • آقای مربّع

کمی حال خوب بپراکنیم !

يكشنبه, ۱۹ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۳۷ ق.ظ
یه چیزاییو واسه اولین بار تو زندگیم دارم تجربه میکنم...
خیلی زیادن ! شاید مصداق کلیش همین خط خوردن کامل آیتم های To-Do List باشه !
همه چیز تابع پله خورده انگار ساعت خوابم مثلا ۷ ساعت جابجا شده و ۴-۵ ساعت کم شده !
منی که از دانشگاه فراری بودم بیشتر وقتمو تو دانشگام و آخر شبا هم از ترس سرقت ماشین که در دانشگاه پارکه میام خونه.
و خیلی چیزای دیگه که بلد نیستم چجوری بگم یا شایدم نمیخوام
همه ی اینا از وقتی درست شد که به یه آرامشی احساس نیاز پیدا کردم.
نمیگم رسیدم ! همین که بخوای برسی کافیه 
تناقض قضیه اینه که تا وقتی که مقعد دنیا رو پاره نکنی و عن تفریح و بگا رفتن رو درنیاری و هزار تا غلظ دیگه نکنی به این لول از نیاز نمیرسی
برسی هم بر اساس اطلاعات ناقص حاصل از عدم گستردگی کافی تجربه ها بوده.. ( جمله رو =)) )

همین دیشب موقع پیاده روی به علی میگفتم : 
درد بهترین چیزیه که تا یه سنی میتونه واسه آدم رخ بده... درده که بالاخره از یه جایی از آستانه ی صبر و تحملت میگذره و مجبورت میکنی رشد کنی. شاید همین شهادت پدرت اگه اتفاق نمی افتاد الان انقدر مرد و محکم نبودی.. ! ... خندید.
علی پدرش ۶ سال پیش توی یه سانحه ی هوایی سقوط کرد ... خلبان بود. خودش سرپرستی مادرش و دوتا خواهرشو داره و در حال گذروندن دوره ی خلبانی مسافربریه...

دیروز از این روزا بود که اولش حس میکردم هیچ کاری نکردم و هیچی پیش نرفته ولی اندازه ی یه ماه برام دست آورد داشت‌!
 شروع به کار عکاسی تو روزنامه و دیدن چند تا دوست خیلی قدیمی شناختن چند تا آدم جدید و خاص و برنامه ریزی تدریس یه کلاس ریاضی و شروع جدی یه ایده ی تحقیقاتی و ورود به یه تیم صنعتی...
جالبه که تا آخر روز همش فکر میکردم چرا امروز هیچ غلطی نمیکنم ؟


life is beautiful :)
  • آقای مربّع

گرگین

پنجشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۱:۳۳ ق.ظ

خدارو شکر همه چیز داره خوب پیش میره و سرم گرمه به کارام. وقت آزادم بیشتره این ترم و باید یاد بگیرم بتونم هندلش کنم.

کارایی که دارم میکنمو دوست دارم و این خیلی حس جدیدیه ! 

در خونه رو که باز میکنم بوی خوب میاد از خونه... امروز بوی هلو میومد چون صبح چند تا هلو از یخچال گذاشته بودم بیرون که خشک شه.. 

یه زمانی خونه بوی سیگار میداد..

----------------------------

جلسه داشتم با یکی از استادای دانشگاه که واسه دانشجوها تمرین و پرژه طرح کنم... 

تا ۷ عصر تدریس داشت و جسمش خیییلی خسته بود ولی واقعت سرزنده و شاد بود اصن آدم حال میومد معلوم بود از اوناست که از صبح میره و واقعا کار میکنه و شب خسته با یه عرق روی پیشونی برمیگرده ! مرد باس اینجوری باشه مث دکتر گرگین.

----------------------------

یکی هست که وقتی یه مشکلیو که واسه توضیحش باید یه ربع اقلا حرف بزنم با یه جمله حل میکنه 

چقد عجیبه که من انقدر سخت به قضیه نگاه میکنم و اون انقدر راحت درکش میکنه... احساس مکمل بودن میده یجورایی...

--------------------|----------------


- یه دوست قدیمی داشتم که خیلی جاش خالی بود بعد یهو سر و کلش پیدا شد درست موقعی که باید میشد‌! قراره یه روز بریم بشینیم یه گوشه و بعد دو سال ندیدن ببینیم چه خبر ؟!

- قرار شده دو سه نفر شیم حالت سلف استادی طور یکم زبان بخونیم با هم چند تا آزمون تافل بدیم ولی فعلا نمیشه روش حساب کرد هنوز به مرحله اجرا نرسیده

- دوتا از بهترین دوستان دارن ازدواج میکنن ... ینی فعلا فاز خواستگاریه... فک کنم شب عروسیشون خودمو پاره کنم !

- در اولین فرصت باید یه کتابیو بخونم :/ کو وقت آزاد ؟!

  • آقای مربّع

حرفای مردم

دوشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۱۶ ب.ظ
چند تا مکالمه ی جالبی که اخیرا داشتم

م  پارسال تو دانشگاهشون بودم گفت میخواد حذف ترم کنه حتی... کلا اصن پاشیده بود..
گذشت تا اخیرا یه شب ساعت ۳ بامداد بود که که میدونستم بیدارهُ تکست دادم :بپوش دارم میام بریم بیرون ....و ریپلایش بسیار بی ادبی بود :))
رفتیم بالای کوه با ماشین تا جایی که جاده بود و فهمیدم شاگرد اول رشتش شده بود و دوجا داره کار میکنه و یکی دوتا پروژه تحقیقاتی و دورشم شلوغ جوری که تنها سخت میشد گیرش آورد.
گپ میزدیم و اینا یجا بحث همین مسیری که طی کرده شد پرسیدم راستی چجوری شد که انقدر فرق کردی و همه زندگی رو جمع کردی ؟ 
گفت من قبلا خیلی لش میکردم... این بود که به هیچی نمیرسیدم . ار یجایی فقط تصمیم گرفتم کمتر لش کنم همین.

------------------------------------
آقا فرزاد جدید اومده تو آزمایشگاه اسمش فرزاد نیست و خیلی هم زیاد اسمشو گفته بهم ولی از نظر من فرزاده ینی بهش میخوره فرزاد باشه دیگه. خلاصه این فرزاد خان خیلی جالبه ... اینجا داره دکتری شو میگیره قد بلند و لحن بسیار شیک و مودب و خیلی با شخصیت...
هر هفته که میاد یه شاخه ی گیاه خاص که توی راهش دیده و اجازه گرفته ازش تکثیر کنه دستشه و اطلاعات گیاهشناسی خوبی هم داره میاره توی آزمایشگاه  و قلمه میزنه.. اینجاها رو پر از اینا کرده . هر هفته کوه میره هر بار با یه دوست که کمتر دیدتش این مدت و ازش بی خبر بوده به قول خودش اینجوری دوستاشو حفظ میکنه...
یحث کار و مقاله و اینا بود که میگفت من خیلی کار کردم و تحقیقاتم به جاهای خوبی رسیده بود اما بلد نبودم از کارم چند تا مقاله بسازم !
یه کاری رو که بهتر میکنی و جلو میبری کلی هم side effect داره که میشه اونا رو هم دریابید!

-------------------------------------
یکی بود از پسرای سال پایینی دانشگاه باهام حرف میزد.. خیلی زمینگیر بود تو زندگیش و انگار نمیتونست از پس خودش بربیاد. زیاد میومد پیش من که غر بزنه و درددل طوری ... آخرین باری که دیدیم همو اصن شده بود یه آدم دیگه. شده بود از این آدما که لامصب انگار همه چیزو توی مشتش داشت و خیلی محکم و قوی بدون این که من چیزی بگم خودش گفت یشب با دوتا از دوستام تو ماشین اونا بودیم و آهنگ گوش میدادیم با صدای بلند که اتفاقا آهنگ شادی هم بود ولی من انگار اشک تو چشام بود عقب نشسته بودم و اون دوتا جلو... یدفه یه جمله به دل آوردم ... تو دلم التماس میکردم که خدایا! منو از این ذلت نجات بده!!! ولی میدونستم کار اون نیست که بخواد نجات بده کار خودمه.

-------------------------------------

فکر میکنم بزرگ ترین چلنج زندگی یه نفر قبل از هرچیز, جمع کردن خودشه ...     
                                                                                                                    "آقا شاهین :)"


  • آقای مربّع

پلاک اصفهان

چهارشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۴، ۱۲:۱۰ ق.ظ
تو ترافیک دوساعت و نیمه تو کوچه پس کوچه های پارک وی ، به جهت حیف بودن بنزین، ماشینو خاموش کرده بودیم هر ده دیقه روشن میکردیم یکم بریم جلو . یه موتوری اومد کنار ماشینم، میخواست از لا به لای ماشینا رد شه گفت داداش یکم میری جلوتر ما رد شیم؟
گفتم حاجی ماشین خاموشه باید هل بدی !! 
به همین برکت قسم رفت پشت ماشین یه نگاه به پلاک اصفهان کرد یکی دو متر هل داد و برگشت سوار موتورش شدرفت...
ملت پاره شده بودن از خنده
  • آقای مربّع

recovery mode

دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۴:۴۳ ب.ظ

آدمه دیگه... گاهی غرغرش میاد. گاهی سرِ ملتو میخوره با این که خودش همه ی جوابارو میدونه انگار دلش میخواد از زبونِ بقیه بشنوه.

کلاً تغییر سخته به نظر منم تغییر باید یهویی باشه.. ینی اینا که میگن خورد خور و ذره ذره حرفشون حقه ولی من تو کتم نمیره هیچوقت نرفته... همیشه همه بهم میگفتن : جوگیر - صفر و یکی - عن در بیار :)) تاحالاش از بالا که نگاه میکنم جواب داده پس همینه که هست !

از درسای دانشگاه هنوز هیچی نشده عقبم چون مسافرت بودم و خوابمم تنظیم نیست ولی میرسم خیلی نگرانش نیستم. کارا هم خوب داره پیش میره ولی نباید دلخوش بود... تا دلخوشی و آسایش و اینا خیلی مونده فعلانه باید مردونه جر بخوریم.

خلاصه تو این مدت اندازه عمرم غر زدم و فاز دادم... چقدر وقت بود غر نزده بودم !!

 وقتی اینجوری به قول معروف squeezed میشی یا به قول خودم جر میخوری ینی مرزارو رد کردی و این کلا خوبه. اگه فکر کنی تا اینجوری squeezed نشی چیزی تو دنیا بهتر نمیشه انگار به قول این آقای مرحوم  Wayne Dyre :

What comes out of you when you are squeezed is what is inside of you.

 خلاصه که تا میتونی "مشتی" باش و نذار مثل یه کشتی بی بادبان باشی که با جریانِ باد جابجا میشه.

خبری در راه است :)


  • آقای مربّع

فصل 4

شنبه, ۴ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۵۷ ب.ظ

دیدی یه وقتایی یه حسی داری که قراره شرایطِ دنیا یه تکونی بخوره ؟ از اون تکون مشتیا که زمین و زمانتو عوض میکنه

اینجور وقتا اگه یه قلم و کاغذ دمِ دستم باشه روش مینویسم : خبری در راه است... و شروع میکنم دورشو خط خطی کردن و نقاشی کشیدن و فقط فکر میکنم ایندفعه قراره چی بشه؟

اینا رو ول کن... صبح رسیدم تهران بعد از یه هفته.

از همون یه هفته ها که یدفه میزنه به سرت که باید بری 

و همه ی دنیا باهم دست به یکی میکنن که نباید بری وقتایی هست که واقعا نباید بری ! 

که اگه بری کارها و پروژه ها رو زمین میمونه که دلِ عزیزات میشکنه و هیچ جوری نمیتونی براشون توضیح بدی انگار دلای آدما زبونِ همدیگه رو بلد نیستن.

ولی دلت که میگه برو باید بری.

اگه بخوام تعریف کنم نمیدونم از کجا شروع کنم ولی کل سفر یه طرف سفری که پر از تفریح و دوست و فامیل و ماجراجویی بود  یه ساعتشم یه طرفِ دیگه!

اون یه ساعتی که با پدربزرگم نشستم اخبار گوش کردم.

باید میرفتم... باید همه چیزو ول میکردم و 900 کیلومتر رانندگی میکردم که برم برسم و با پدربزرگم یه ساعت اخبار گوش کنم.

حالا میتونم به زندگیم برسم


-----------

پویا میگفت همین که با رفتنت چند تا پروژه رو زمین میمونه و دلی برات تنگ میشه ینی بُردی : )

  • آقای مربّع