چشات
- ۴ نظر
- ۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۷:۰۱
همونجور که کاملا انتظارشو داشتم ترس و سیاهی اومده سراعم امشب و فقط هم امشبه.
میدونم واسه چیه میدونم که چیکار کردم که همچین چیزی رو نتیجه داده.
مینویسم که یادم بمونه که هیچچیز هیییچ چیز ارزششو نداره که آدم بخواد خودشو به زانو در بیاره.
کمکم ترسام دارن شروع میشن کمکم جلسات سالانهی بچههارو دارم میبینم که هز سال واسشون کمیته تشکیل میشه که آیا نگهشون دارن یا نه... چقد ترسناکه پسر نه؟
زمستون ساحل شرقیِ آمریکا شوخی نیست. توی فیلمه هم میگفت نه؟ Winter is Comming!
یهو روزا کوتاه میشه و یهو چندروز میتونه پشتسر هم برف و بارون باشه. پاییز و زمستونم حال خودشونو دارن چون درست درون تورو منعکس میکنن.
پاییز واسه یه آدم خوشحال قشنگترین فصله و واسه یکی که بگامگاس بدترین!
نمیدونم چقدر واسه این زمستون آمادم حاجی خیلیم میترسم. هرکی میگه نمیترسم دروغ میگه همه آدما میترسن و منم یکیشون.
اومدم تو کافه نشستم و فقط دلم میخواد چندنفر بیدار باشن یکم حرف بزنم. تلگراممو باز میکنم و ...
هیچکس نیست!
فک کن حتی هیشکی بیدار نیست از دوستام (تو ایران) انگار یدفه میفهمی تنهایی!
میفهمی کل زندگیت مسئولیتش با خودته. میفهمی الان اگه از این پله پرت شی پایین هیچکس نیست ینی خب وقتی تهران تنها بودمم هیچکس نبود اما اینجا هییییییییییییییییییچکس نیس!
اگه درساتو تو ایران برینی خب چیزی نمیشه میشه؟ اینجا چی؟ حتی یه درست نباید نمرش کم شه و تو تنهایی!
--------------------------------------------
ینی امشب عجیب دلم خالی شده.
خیلی باید بیشتر از اینا مواظب باشم ینی واقعا گاهی یه سیلی آدمو به خودش میاره و من خوششانسانه دیگه میتونم بدون سیلی هم به خودم بیام.
یهکار خوب اینه که از خودم بپرسم باشه، طبعیه که بترسی ولی دقیقا از چیا؟
ینی جز این کمیتهی هرسالهی دانشگاه آیا چیز دیگهای هست؟
میترسم از این که حالا که هیچکی حواسش بهم نیست خودم نتونم مواظب خودم باشم. جدی یه لحظه بهش فکر کن تاحالا فقط خودت و خودت بودی؟ اگه آره یادت بیاد به اولینباری که باورش کردی..!
بدبختی اینه که قبح همهچی هم واسم ریخته.
ولی خودم تا الان نمیدونستم هنوزم بعد از اینجا اومدن دغدغهی اولم درسمه!! شت!
جالبه که وقتی ایران بودم حتی چیزایی مثل ورزش یا شناختآدما یا حتی دختربازی دغدغه بودن واسم ولی الان وقتی به خودم رجوع میکنم هیچکدوم از اینا واسم مهم نیست دیگه!
حقیقتا باید بگم امشب خوشحالم که شروع کردم به اینجا نوشتن چون همین نوشتن یبار دیگه باعث شد فکر کنم و بتونم خودمو بشناسم. و سورپراییز!من کاملا فکر میکردم بعد از اینجا اومدن دقیقا برعکس باشه ینی اتفاقا شروع کنم به کارای دیگه بخصوص به جوونی کردن و اینا ولی... !!!!!
-----------------------
چند وقت یبار کارای -خوب- خودتو مرور میکنی؟
بهشتِ من وقتیه که از خودم راضی باشم.
من خوب میدونم چجوری باشم که از خودم راضی باشم
تو هم میدونی، مگه نه ; )
آدم عقل داره! امتحان کردی یه چیزیو دیدی دوسش نداری یا نمیخوایش،
خب عوضش میکنی.
مگه نه؟
Hey man, It's 6:36 a.m. here, and I just finished reading ur blog... God! Now I wish I could read a lil bit slower. I mean don't U dare stop writing ok? Ur insta? Ur choice but this blog? No! Absolutely not plz? Tnx. ;)
I dunno what to say... Im a changed girl in almost a week? I mean I really found what's missing, I can't even measure the level of my motivation now, Believe it or not, everything there in ur blog is so humane, so inspiring! Im telling U. U made a change ok? Even a person counts right? Thats not nothing! U should really be proud of yourself! It's not easy, to express and share ur feelings and stories and not be afraid of being judged or anything! I've tried it several times... Couldn't go on... but U did it. I really wish I could show U how energetic I am right now! I watched the sunrise and it was different! I was solving some Discrete math tests earlier... generating functions? Should practice more. ;)) I was so tired... but now, I dont even remember being slightly tired the whole day! All thanks to U man. I have to wake up at 9 and Im not even worried. I'll be fine right??? Right I have sleeping problems too and Im not gonna mention how freakishly similar U were describing me in ur blog... cause U gonna think Im a weirdo! ;)) Anyway, I know U dont have time to read this long long note from a stranger, but U came so far! :p That wouldnt be fair If I said nothing. Im sry I just couldnt! And U shouldnt feel lonely ok? U know why U are there! U know who U are! U deserved it after all you've been through. So just cheer up these days plz? Dont feel so nostalgic? Cause U know U dont have time for that. U have time for studying harder huh? Im not just saying it... Im also studying harder.
There was sth missing and I searched and I searched and finally I found it! I should really stfu and sleep right? :))
I'm Sry again.
It's just, now, I can really imagine myself in 5 years!
Isn't it sth!?
I'll go dream! ^^)/
جنتا چیز! (واسه من)
- یه تصمیم بگیر که فورا کیفیت زندگیتو بهتر کنه!
- یبارِ دیگه: راهِ حل رو از کسی که تونسته به چیزی که میخوای برسه، بگیر، از زندگیش بخون. بهترین منبع همینه.
- وقتی که حتی یاد میگیره و -میتونی- از عیبات، اتفاقا سکوی پرتاب بسازی میتونی به خودت بنازی. خودت میدونی چی میگم..!
- وقتی داری یه کاریو تو زندگی دنبال میکنی، دقیقا از اونجایی که شروع میکنه به دشوارشدن و دردگرفتن داری پیشرفت میکنی. وقتی شروع میکنی شنا بری، درست همون آخریاس که میسازتت، همونا که قبلش فکر میکنی دیگه نمیتونی.
- تکتک این آدمایی که میبینی حتی کوچیکترین موفقیتی دارن بدون چه ک.*.ن.ی واسش دادن و انصافا هم دارن به همین سرعت به تلاششون ادامه میدن. شانسی در کار نیس.
- من بیشتر از هرکسی میتونم کار کنم. بیشتر از هزکسی هم میتونم روی اون کار متمرکز بشم. ترکیبِ این دوتا میسوزونه!
- مهمترین چیز دنیا اینه که مراقب خودت باشی و به خودت خوب برسی. غذای خوب بهداشت خوب روح و روان خوب و خواب خوب. اصلا اینا ینی خوشبختی.
- اگه باور داشته باشی که مثلا با زیر ۶ساعت خواب نمیتونی فانکشنالیتیِ خوبی داشته باشی خب مشخصه که همینم میشه. حالا علم هرچی میخواد بگه.
- بهترین چیزی که خریدم از روزی که اومدم آمریکا یه دفترچهی بزرگِ فنریِ ۷دلاری بوده که همیشه همرامه و همهچیزی توش نوشته میشه.
- هفتِ صبح عیارِ آدمو مشخص میکنه. هرکسی باس ببینه هفتَ صبش در چه حالتیه.
- وقتی واسه یه کاری دو ساعت وقت بذاری، دوساعته تمومش میکنی وقتی ۱۰ ساعت وقت بذاری، ۱۲ ساعته.
- وقتی واسه خودت از پیشرفت یه بازی میسازی، خب یجوری بسازش که بتونی ببری! تو میسازیش.
Set the Game to Win
- باید دست از خر کردن خودت یا بهتر جلوه دادن شرایط برداری. باید اذیت شی تا کاری کنی وگرنه آدم عاقل و بیانگیزه دلیلی نداره واسه کاری کردن اصلا منطق میگه.
- عکس، همین آخر هفته که گذشت. بالاخره شرو کردم به قلمه زدن ^_^
چلنجِ روزهی تکنولوژی؟
روزای بدون گوشی هوشمند؟
شبای بدون فضای مجازی؟
خودکار بجای کیبورد؟
کاغذ بجای LCD؟
احمقانه یا جالب؟
واسه یه ریسرچر کامپیوترساینس ینی فاجعه!
بالای نوتها و کارای روزانم همیشه دوتا یادداشت ثابت بود.
اولیش(پایینی) شاید ۴ ساله که هست و دومیش(بالایی)، نزدیک دو سال. امروز تصمیم گرفتم دومی رو عوض کنم که فکر کردم داستان این دوتا یادداشت رو بگم واستون که سالهاست هرروز میبینمشون.
اولی با رنگ زرد نوشته بودم:
ته داستان:
تمام حال خوب امروزو مدیون یه تصمیم درستم، وقتی چندتا انتخاب جلوم بود گزینهی درسترو انتخاب کردم.
اگه صبح که ساعتم زنگ میخورد ۵ دیقه فقط بیشتر میخوابیدم
اگه وقتی دلم سیگار میخواست و عصبی بودم میرفتم پایین سیگار میگرفتم
اگه ترجیح میدادم با صدای گرفته جواب تلفنمو ندم
اگه فکر میکردم آخه کی شب امتحان باشگاه به اون دوری میره
اگه سر کلاس نمیرفتم چون خب کلاسش قرار نبود به درد بخوره
اگه چون وقت غذا درس کردن نداشتم غذای آشغال میگرفتم
اگه وقتی یه نفر میخواست یه اعلامیه بهم بده با بداخلاقی میگفتم وقت ندارم
تمام این اگهها بارها و بارها تو زندگیم جلوم قرار گرفتن و من تا دلت بخواد انتخابای غلطی داشتم.
میخوام امروزو تعریف کنم.
امروز از اون روزا بود!
از اونا که مث مرغ پرکنده دستوپا میزدم دنبال یه آرامش.
پسفردا اولین امتحان دوره دکتریمو دارم. خب هم درسش سخته هم به یه زبون دیگس و هم کلا اینجا طبق قانون مکتوب اگه نمرهای زیر B بگیری نمیتونی دورتو تموم کنی. مرز اخراج! مطلب که خیلی زیاده و کلاسم پر از آدمای عجیبغریبه و خفن.
طبیعی بود که استرس داشته باشم و دارم(حتی اگه الان حسش نمیکنم) و صبح با چندتا چیز دیگه قاطی شده بود که حسابی اعصابمو ریخته بود به هم. هم دوست دارم بگم چی و هم نه. خلاصه موضوعی بود که امروز صب ساعت ۶:۳۰ که از خواب پا شدم از همون اول حتی آروم نمیگرفتم که بشینم انقدر اعصابم خورد بود. هما یکم سرد شده و آسمون هنوز درس حسابی روشن نیست.
منِ قدیمی اینجور وقتا چیکار میکرد؟
اول از همه ۶:۳۰ صبح بیدار نمیشد.
سیگار میکشید! میزد بیرون شاید حتی امتحانشو نمیداد.
قید کاراشو میزد. شاید میرفت بیرون یه قدم طولانی میزد یا دورشو با آدما پر میکرد.
رانندگی میکرد و کون به کون سیگار میکشید؟ از تهران میزد بیرون؟
با خودم فکر کردم اول از همه باید استیت بدنمو عوض کنم. باید خودمو توی یه شرایط جدید بذارم شاید با یکم ورزش؟ قهومو که درستکردم، نشستم مباحثی که کامل سرکلاس رفته بودمو فقط ورق زدم دیدم هیچی نمیفهمم انقدر اعصابم پریشونه.
زدم بیرون سمت باشگاه همین که یکم راه رفتم حالم بهتر شد. پیاده رفتم تا اونجا ۵۰ دیقه تو راه که حالم بهتر شده بود با گوشی سعی کردم یکم بخونم. از ایران بهم زنگ زدن خونواده بود و منم صدام شاد نبود. شاید نباید جواب میدادم؟
جواب دادم. گپ زدیم. یه داستانی واسم تعریف کردن خیلی انگیزه داد.
تو باشگاه حسابی ورزش میکردم که هرچی تنش و انرژی منفیه فقط ازم خارج بشه. چقدر هم تاثیر داره! بعدشم کلاس همون درس با این که یه مهمان اومده بود سر کلاس و یه چیزای متفرقه طور که تو امتحانم قرار نبود بیاد رو شرکت کردم. سر کلاس با یه دختره دوست شدم کلی به استاد دریوری میگفتیم که بلد نیس درس بده حالا امتحانشو چه کنیم؟
تو خیابونم یه اتفاق جالبی افتاد. یه پسری یه بروشور جالب بهم داد درباره عیسی مسیح. و شروع کردیم با هم حرف زدن. هیچ اعتقاد مشترکی نداشتیم ولی صحبت باهاش خیلی لذتبخش بود واقعا آدم مودب و پر از ایمانی بود. احتمالا بازم ببینمش.
الان که نیمهشبه تو تختم دراز کشیدم با جزوهها و همین لپتاپ نازدار(!) یه حال خوبی دارم و هیچ اثری از اون حسای منفیه امروز صبح نیست.
اگه صبح که ساعتم زنگ میخورد ۵ دیقه فقط بیشتر میخوابیدم
اگه وقتی دلم سیگار میخواست و عصبی بودم میرفتم پایین سیگار میگرفتم
.
.
عکس: پارکی که تازه پیداش کردم. کنار خونم.