آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع

سلا....م : )

آقای مربّع
بایگانی

چشات

سه شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۰۱ ق.ظ

چشاتو ببند به ۱۰ سال دیگه فکر کن.

چشاتو ببند به ۵ سال دیگه فکر‌کن!

چشاتو باز کن و به فردا فکر کن...


  • آقای مربّع

تو هم میدونی

دوشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۳:۴۳ ق.ظ

همونجور که کاملا انتظارشو داشتم ترس و سیاهی اومده سراعم امشب و فقط هم امشبه.

میدونم واسه چیه میدونم که چیکار کردم که همچین چیزی رو نتیجه داده.

مینویسم که یادم بمونه که هیچ‌چیز هیییچ چیز ارزششو نداره که آدم بخواد خودشو به زانو در بیاره.

کم‌کم ترسام دارن شروع میشن کم‌کم جلسات سالانه‌ی بچه‌هارو دارم میبینم که هز سال واسشون کمیته تشکیل میشه که آیا نگهشون دارن یا نه... چقد ترسناکه پسر نه؟

زمستون ساحل شرقیِ آمریکا شوخی نیست. توی فیلمه هم میگفت نه؟ Winter is Comming!

یهو روزا کوتاه میشه و یهو چندروز میتونه پشت‌سر هم برف و بارون باشه. پاییز و زمستونم حال خودشونو دارن چون درست درون تورو منعکس میکنن.

پاییز واسه یه آدم خوشحال قشنگ‌ترین فصله و واسه یکی که بگامگاس بدترین! 

نمیدونم چقدر واسه این زمستون آمادم حاجی خیلیم میترسم. هرکی میگه نمیترسم دروغ میگه همه آدما میترسن و منم یکیشون. 


اومدم تو کافه نشستم و فقط دلم میخواد چندنفر بیدار باشن یکم حرف بزنم. تلگراممو باز میکنم و ...

هیچکس نیست!

فک کن حتی هیشکی بیدار نیست از دوستام (تو ایران) انگار یدفه میفهمی تنهایی!

میفهمی کل زندگیت مسئولیتش با خودته. میفهمی الان اگه از این پله پرت شی پایین هیچکس نیست ینی خب وقتی تهران تنها بودمم هیچکس نبود اما اینجا هییییییییییییییییییچکس نیس!

اگه درساتو تو ایران برینی خب چیزی نمیشه میشه؟ اینجا چی؟ حتی یه درست نباید نمرش کم شه و تو تنهایی! 

--------------------------------------------

ینی امشب عجیب دلم خالی شده.

خیلی باید بیشتر از اینا مواظب باشم ینی واقعا گاهی یه سیلی آدمو به خودش میاره و من خوش‌شانسانه دیگه میتونم بدون سیلی هم به خودم بیام.


یه‌کار خوب اینه که از خودم بپرسم باشه، طبعیه که بترسی ولی دقیقا از چیا؟

ینی جز این کمیته‌ی هرساله‌ی دانشگاه آیا چیز دیگه‌ای هست؟

میترسم از این که حالا که هیچکی حواسش بهم نیست خودم نتونم مواظب خودم باشم. جدی یه لحظه بهش فکر کن تاحالا فقط خودت و خودت بودی؟ اگه آره یادت بیاد به اولین‌باری که باورش کردی..‌!

بدبختی اینه که قبح همه‌چی هم واسم ریخته. 


ولی خودم تا الان نمیدونستم هنوزم بعد از اینجا اومدن دغدغه‌ی اولم درسمه!! شت!

جالبه که وقتی ایران بودم حتی چیزایی مثل ورزش یا شناخت‌آدما یا حتی دختربازی دغدغه بودن واسم ولی الان وقتی به خودم رجوع میکنم هیچکدوم از اینا واسم مهم نیست دیگه!

حقیقتا باید بگم امشب خوشحالم که شروع کردم به اینجا نوشتن چون همین نوشتن یبار دیگه باعث شد فکر کنم و بتونم خودمو بشناسم. و سورپراییز!‌من کاملا فکر میکردم بعد از اینجا اومدن دقیقا برعکس باشه ینی اتفاقا شروع کنم به کارای دیگه بخصوص به جوونی کردن و اینا ولی... !!!!!



-----------------------

چند وقت یبار کارای -خوب- خودتو مرور میکنی؟

بهشتِ من وقتیه که از خودم راضی باشم. 

من خوب میدونم چجوری باشم که از خودم راضی باشم

تو هم میدونی، مگه نه ; )

  • آقای مربّع

جدی

يكشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۰۶ ب.ظ
کلی نوشتم دیدم کل حرفم تو ۳ خط آخر جمع شد:
نه پشیمونم و نه راضی. هیچ‌چیز خوب یا بد مطلق نیست. به هرچی که آروم بگیری همون واست میشه دیفالت. 
سوال هوشمندانه اینه که -این- اگه بشه دیفالتت، تورو به اون جایی که میخوای میرسونه یا نه؟
همین هفته‌ یا دوهفته‌ای که گذشتو اگه بذاری زیر ذره‌بین میتونی ببینی روزمرگیت چجوری تعریف شده. هدفتم میدونی، کافیه چندسال fastforward کنی و نتیجه رو تخمین بزنی.




چیزای مهمی دارم که باید تصمیم بگیرم چجوری بنویسمشون که همیشه واسم بمونن.
دوماه زندگی رو اینجا تجربه کردم.
و یه چیزاییو تجربه کردم و درک کردم که واسم خیلی ارزشمنده. 

اوفف تاحالا اینقدر نوشتن واسم سخت نبوده. شاید باید یکم اعتراف کنم شاید دلم نمیخواد هیچوقت اعتراف کنم. شاید خجالت میکشم؟
خجالت میکشم از این که بگم آگاهانه اشتباهاتی کردم.

درسته که همیشه میگن خودتو قوق‌تر از چیزی که هستی بدون و همیشه داده‌ی پرت باش ولی اگه یه‌روز که میدونستی داری راهیو کج میری و برگشتی به خودت گفتی خب من فرق دارم بدون کارت تمومه.
فکر کنم بچه بودم که پدربزرگم این حرفو بهم زد. همیشه‌هم آویزه‌ی گوشم بوده و هست. زیاد هم تجربش‌کردم معمولا هم میدونستم که دارم اشتباه میکنم.

بذار اینجوری بگم، زندگی میتونه بهشتِ تو باشه. این جایی که الان هستی خود بهشته ینی پتانسیل بهشت بودنو داره. و من کشف کردم درست اون وقتایی که من در حرکتم،‌ در پیشرفتم و درحال اضافه‌کردن به خودم هستم این حس قشنگ رو به زندگی دارم.
بجاش با خوابیدن و ول‌گشتن و الواطی کردن چیزایی که باید به ظاهر خوب باشن! همه‌چی برعکس میشه. من یه حسرتی رو درک کردم به اسم زمان. به اسم سن! همینه که دیگه هیچوقت زندگی مث قبل نمیشه واسم.
چون با تمام وجود درک کردم چیزی که بین همه مساوق تقسیم شده و شاید تنها چیزی که تو دنیا عادلانه تقسیم شده، زمانه.
ماه دومی که اینجا بودم مث برق گذشت چون من اشتباه ازش استقاده کردم شاید یکم میخواستم به خیال خودم طعم زندگیو یچشم ولی به روشی اشتباه.

واسه من این که بفهمم از وقتم درست استفاده میکنم یا غلط خیلی راحته چون چندتا هدف واسه خودم مشخص کردم که جنبه‌های مختلفیو شامل میشه. هر لحظه کافیه ببینم کاری که دارم میکنم به اون اهداف نزدیکترم میکنه یا ... سکون؟
مثل برق میگذره بخصوص اگه خودت گند بزنی و لذتِ رسیدن‌های بلند‌مدت رو با کوتاه‌مدت‌ها جاجبا کنی. درست مثل خواب میمونه که بعدش فقط بیدار میشی و معمولا نه تنها از اون خوابِ هرچند خوب چیزی یادت نمیاد حتی احساس بهتری‌هم نداری چون درست مثل این میمونه که زمان واست fast forward شده به اینجایی که الان هستی.
درست مثل این دوماهی که از اینجا بودنم میگذره و من فکر میکنم اندازه‌ی یه‌ماهشو استفاده کردم. آدم همینجوری خودشو به خودش بدهکار میکنه.
ببین همش به این برمیگرده که وقتی داری یه کاریو میکنی مثلا توی یه مسابقه شرکت میکنی خودتو با کی مقایسه کنی... و گاهی به خودت میبازی. چون حتی اگه برنده شده باشی بازم از خودت میپرسی ینی این تمام چیزی بود که من میتونستم ببرم؟

تو این دوماه قشنگ‌ترین حسایی که من داشتم مربوط به وقتایین که خسته و کوفته از پس یه کار سخت برومدم، وقتایی که آخر شب آخرین نفر از دانشکده بیرون میومدم یا وقتایی که با تمام کارایی که داشتم به ورزش یا غذای سالم حسابی اهمیت میدادم. وقتایی که حتی از کوچیک‌ترین زمانی که داشتم‌هم برای  یادگرفتن استفاده میکردم.
برعکسش، اگه کلاسیو مثلا پیچوندم که فلان تفریح کنم یا روزهاییو از خودم مرخصی گرفتم که یکم واسه خودم شنگولی کنم یا خستگیو بهونه کردم که ورزش نکنم یا زود بخوابم یا روزهایی که دیرتر از خودم(!) از تختم بیرون اومدم.. این مرخصی‌هایی که واسه خودم رد کردم ازشون نه ذره‌ای حس خوب مونده و نه خاطره‌ی خوب چون زمان میگذره و قثط دست‌آوردها میمونه.
نمیگم نباید استراحت کرد یا نباید احساسات نابو تجربه کرد اما قطعا راه‌های بهتری واسه تجربه‌های ناب انسانی هست کارایی مثل عشق ورزیدن یا شناخت آدما یا کشف کردن دنیای اطراق یا تجربه‌های واقعا باحال مثل شرکت توی رژه‌ی هالوویین. میفهمی چی میگم؟ توی ایران ما هروقتی واسه استراحت پیدا میکردیم خب یا غذا میخوردیم چون تنها تفریح بود یا مینوشیدیم یا میکشیدیم خوش هم میگذشت خوش هم میگذره در لحظه ولی سوال اینه که چه کار بهتری مبتونیم وا وقتمون بکنیم؟ بنده همینجا برائتمو از تمام محصولاتی که عقل و وقت رو تحت‌تاثیر خودشون قرار میدن اعلام میکنم از مشروبات بگیر تا سیگار و هر چیز دیگه.
به عنوان یه تست که نگاهش کنیم من قشنگ همه‌چیزو توی این عمر کوتاهم تست کردم بیشتر از چیزی که تصورشم بکنی تو جمعای مختلف و آدمای مختلفی که مغزت سوت میکشه بودم.
اینجا همین اینجا توی این جمعای لش و رپ‌استایل سیاه‌پوستا بودم (که خودم پشمام میریزه چجوری تونستم با این آدما دوست شم) با هر مدل آدم دیگه که فکرشو بکنی. ایران که بودم به هر نوع آدمی که فکر کنی گشتم از کوه رفتن با استادای دانشگاه شریف تا قمار‌های زیرزمینی توی شیراز از کارای خیریه توی اصفهان تا مهمونی‌های شبانه‌ی تهران از رفاقت و وقت گذروندن با چندتا آدم عشق دود و پوکر توی فلوریدا تا آشنایی با یکی از گنده‌های مواد مخدر آمریکا! همش تو دوماه. من از ارتباط گرفتن با‌ آدما لذت میبرم انگار میخوام توی زندگی همه سرک بکشم و بهتریناشونو انتخاب کنم.
آدمیو دیدم ۳۲ ساله مهندس الکترونیک که شغلشو توی یه شرکت بزرگ ول کرده بود و سیگارای الکترونیکی میساخت و میفروخت و ۴ تا پسر و یدونه سگ داشت، آدمیو دیدم که شبا کف آزمایشگاه میخوابه تا بتونه ریسرچشو زودتر کامل کنه.  تو تهران به بهونه‌ی عکاسی با این اکیپای به اصطلاح سلبریتی گشتم و از اون‌طرف با فلان‌کاره‌های حکومت آشنا شده بودم و میدیدم زندگیشونو. با آدم آخوند دوست بودم و ساعت‌ها حرف زدیم تا با آدم معتاد پای منقل تا نفرات اول کنکور سراسری و ارشد. 
یه شبی هم با رفیقم ۲ صبح مست پاره توی ساحل خزر اینقد شنا کردیم که ساحلو به سختی میشد دید هیچکسیم نبود! هنوز با مهدی حرف میزنیم نمیدونیم چطوری اون شب نمردیم؟
چه شبای قشنگی بالای کوه (معمولا توچال) چادر زدیم و تو سرما یا گرما شب رو گذروندیم با رفقا، از اون طرف چه شبایی حتی شد تو پاسگاه گذروندیم. چه شبایی شخص خودم تا صب روی میز کار آزمایشگاه خوابیدم (و یخ زدم) یادمه یه سجاده نماز بود گوشه آزمایشگاه اوردم انداختم روی شیشه‌ی میز که یکم اقلا نرم تر بشه سطحش ولی فایده نداشت. شبایی که مهمونی بود و دختر و پسر قاطی هم تا صب میرقصیدن و مست بودن یا های. 

نه پشیمونم و نه راضی. هیچ‌چیز خوب یا بد مطلق نیست. به هرچی که آروم بگیری همون واست میشه دیفالت. 
سوال هوشمندانه اینه که -این- اگه بشه دیفالتت، تورو به اون جایی که میخوای میرسونه یا نه؟
همین هفته‌ یا دوهفته‌ای که گذشتو اگه بذاری زیر ذره‌بین میتونی ببینی روزمرگیت چجوری تعریف شده. هدفتم میدونی، کافیه چندسال fastforward کنی و نتیجه رو تخمین بزنی.


  • آقای مربّع

من که درخت نیستم

جمعه, ۴ آبان ۱۳۹۷، ۱۱:۰۴ ب.ظ

آدم عقل داره! امتحان کردی یه چیزیو دیدی دوسش نداری یا نمیخوایش،

خب عوضش میکنی.

مگه نه؟

  • آقای مربّع

نظرتون

چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۲۷ ق.ظ

Hey man, It's 6:36 a.m. here, and I just finished reading ur blog... God! Now I wish I could read a lil bit slower. I mean don't U dare stop writing ok? Ur insta? Ur choice but this blog? No! Absolutely not plz? Tnx. ;)

I dunno what to say... Im a changed girl in almost a week? I mean I really found what's missing, I can't even measure the level of my motivation now, Believe it or not, everything there in ur blog is so humane, so inspiring! Im telling U. U made a change ok? Even a person counts right? Thats not nothing! U should really be proud of yourself! It's not easy, to express and share ur feelings and stories and not be afraid of being judged or anything! I've tried it several times... Couldn't go on... but U did it. I really wish I could show U how energetic I am right now! I watched the sunrise and it was different! I was solving some Discrete math tests earlier... generating functions? Should practice more. ;)) I was so tired... but now, I dont even remember being slightly tired the whole day! All thanks to U man. I have to wake up at 9 and Im not even worried. I'll be fine right??? Right I have sleeping problems too and Im not gonna mention how freakishly similar U were describing me in ur blog... cause U gonna think Im a weirdo! ;)) Anyway, I know U dont have time to read this long long note from a stranger, but U came so far! :p That wouldnt be fair If I said nothing. Im sry I just couldnt! And U shouldnt feel lonely ok? U know why U are there! U know who U are! U deserved it after all you've been through. So just cheer up these days plz? Dont feel so nostalgic? Cause U know U dont have time for that. U have time for studying harder huh? Im not just saying it... Im also studying harder. 

There was sth missing and I searched and I searched and finally I found it! I should really stfu and sleep right? :)) 

I'm Sry again. 

It's just, now, I can really imagine myself in 5 years! 

Isn't it sth!?

I'll go dream! ^^)/

  • آقای مربّع

چنتا چیز

چهارشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۸:۰۶ ق.ظ

جنتا چیز! (واسه من)


یه تصمیم بگیر که فورا کیفیت زندگیتو بهتر کنه!

- یبارِ دیگه: راهِ حل‌ رو از کسی که تونسته به چیزی که میخوای برسه، بگیر، از زندگیش بخون. بهترین منبع همینه.

- وقتی که حتی یاد‌ میگیره و -میتونی- از عیبات، اتفاقا سکوی پرتاب بسازی میتونی به خودت بنازی. خودت میدونی چی میگم..!

- وقتی داری یه کاریو تو زندگی دنبال میکنی، دقیقا از اونجایی که شروع میکنه به دشوارشدن و درد‌گرفتن داری پیشرفت میکنی. وقتی شروع میکنی شنا بری، درست همون آخریاس که میسازتت، همونا که قبلش فکر میکنی دیگه نمیتونی.

- تک‌تک این آدمایی که میبینی حتی کوچیکترین موفقیتی دارن بدون چه ک.*.ن.ی واسش دادن و انصافا هم دارن به همین سرعت به تلاششون ادامه میدن. شانسی در کار نیس.

- من بیشتر از هرکسی میتونم کار کنم. بیشتر از هزکسی هم میتونم روی اون کار متمرکز بشم. ترکیبِ این دوتا میسوزونه!

- مهم‌ترین چیز دنیا اینه که مراقب خودت باشی و به خودت خوب برسی. غذای خوب بهداشت خوب روح و روان خوب و خواب خوب. اصلا اینا ینی خوشبختی.

- اگه باور داشته باشی که مثلا با زیر ۶ساعت خواب نمیتونی فانکشنالیتیِ خوبی داشته باشی خب مشخصه که همینم میشه. حالا علم هرچی میخواد بگه.

- بهترین چیزی که خریدم از روزی که اومدم آمریکا یه دفترچه‌ی بزرگِ فنریِ ۷دلاری بوده که همیشه همرامه و همه‌چیزی توش نوشته میشه.

- هفتِ صبح عیارِ آدمو مشخص میکنه. هرکسی باس ببینه هفتَ صبش در چه حالتیه.  

- وقتی واسه یه کاری دو ساعت وقت بذاری، دوساعته تمومش میکنی وقتی ۱۰ ساعت وقت بذاری، ۱۲ ساعته.

- وقتی واسه خودت از پیشرفت یه بازی میسازی، خب یجوری بسازش که بتونی ببری! تو میسازیش.

                                                   Set the Game to Win

- باید دست از خر کردن خودت یا بهتر جلوه دادن شرایط برداری. باید اذیت شی تا کاری کنی وگرنه آدم عاقل و بی‌انگیزه دلیلی نداره واسه کاری کردن اصلا منطق میگه.

- عکس، همین آخر هفته که گذشت. بالاخره شرو کردم به قلمه زدن ^_^



  • آقای مربّع

حضور

شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۴۲ ب.ظ

چلنجِ روزه‌ی تکنولوژی؟

روزای بدون گوشی هوشمند؟

شبای بدون فضای مجازی؟

خودکار بجای کیبورد؟

کاغذ بجای LCD؟


احمقانه یا جالب؟

واسه یه ریسرچر کامپیوترساینس ینی فاجعه!


  • آقای مربّع

که یادم بمونه

جمعه, ۲۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۶:۳۹ ق.ظ


ث





  • آقای مربّع

هب

پنجشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۷، ۰۸:۰۶ ق.ظ

بالای نوت‌ها و کارای روزانم همیشه دوتا یادداشت ثابت بود.


Don't even consider the possibility of getting that low again.
Synaptic strengths in the brain change in response to experience Hebb [1949]


اولیش(پایینی) شاید ۴ ساله که هست و دومیش(بالایی)، نزدیک دو سال. امروز تصمیم گرفتم دومی رو عوض کنم که فکر کردم داستان این دوتا یادداشت رو بگم واستون که سالهاست هرروز میبینمشون.



اولی با رنگ زرد نوشته بودم: 

Synaptic strengths in the brain change in response to experience Hebb [1949]

ینی هر کاری که میکنی چه یه آهنگ گوش‌کردن ساده باشه و چه همین الان خوندن این متن (یا نوشتن واسه من) تو دیگه اون آدم قبلی نیستی. یه تجربه (exprience) به مغزت اضافه شده ینی نورونات یه جریان جدیدی رو دارن تجربه میکنن و هر تجربه‌ای قدرت یا بهتر بگیم رساناییِ اونارو در قبال هم تغییر میده.
آقای هب سال ۱۹۴۹ اینو فهمیده که خودش یکی از سنگ بناهای علم نوروساینس و حتی کم‌کم کامپیوتر ساینس شده. (همین درسی که دارم میخونم با الگو گیری از مغز سعی داره یه شبکه‌های نورونی بسازه که بتونن -یاد‌ بگیرن- ) 

چند ساله که این یادداشت اون بالا بود و هر چندوقت یبار نگاهم بهش میفتاد. واسه من مفهومش این بود: اگه خودتو دوست نداری، میتونی خودتو عوض کنی.
اگه قسمتی از خودتو مثلا اخلاق یا عادتی از خودتو دوست نداری میتونی اونو عوض کنی فقط باید ارتباط نورونایی که اصطلاحا excite شدنشون یا spike زدنشون یا ساده تر، روشن شدنشون باعث میشه اون -چیز- اتفاق بیفته رو کم کنی. اگه میخوای عادتی به خودت اضافه کنی فقط باید اون -چیزی- رو که باعث میشه اون نورون‌های مربوطش به هیجان بیان رو پیدا کنی و البته اینقدر تکرارش کنی که ارتباط یا رسانش بینشون قوی بشه.

به همین سادگیه؟ قطعا نه.
ولی فقط میخواستم هر روز و هرروز تا هنوز که هنوزه روزی چند‌ده بار ببینمش و بدونم اقلا شدنیه. اگه شک دارین سرچ کنین یا مثلا اینو گوگل کنید: Brain Placticity یا روش کلیک کنید. همین که بدونی -میشه- همین که با هزارتا سند و مدرک و دلیل دنیا ثابت کرده که میشه همونجوری که به مخدر معتاد شد هزار کار دیگه هم با مغز کرد و فقط باید یادش گرفت. همین بهم ایمان میده که خودمو واقعا یه بوم نقاشی ببینم که میتونم هرچی میخوام روش بکشم. کافیه راهشو پیدا کنم. چجوری؟ خب خیلی راه‌ها هست واسش یکیش مثلا مثلا میتونه این باشه که یکیو پیدا کنی که تونسته. ببینی چیکار میکنه یا چیکار میکرده الان این شده؟ 
میخوای ریاضیت خوب شه؟ میخوای دونده‌ی خوبی باشی؟ میخوای زبان یاد بگیری؟ میخوای سحرخیز باشی؟ اینجاس که میشه دنیارو یه کاتالوگ دید که فقط قراره از توش انتخاب کنی.

اما دومی، بالاخره پارسال بود که واسه یه مدت کم تونستم حال خودمو خوب کنم.
بعد از کلی جون کندن و به هر در زدن و کتاب خوندن. یه جمله‌ی معروفی هست که آدما به خودشون میگن که دیگه هیچوقت به اون بدبختی نمیافتم. منم این جمله رو نوشته‌بودم اون بالا که همیشه یادم بیاد به چه دردایی میتونم دچار بشم. ولی میدونی چی شد؟ دوباره به همون بدبختی افتادم حتی شاید از یه جهاتیم بدتر.. نمیدونم.
خلاصه دوباره حال خراب و وضعیت قهوه‌ای تا این که تو همون وضعیت یه‌بار دیگه چشمم به این جمله افتاد، میتونی طنز لحظه رو تصور کنی که دقیقا همونقدر low باشی و ببینی اون بالا نوشتی:

Don't even consider the possibility of getting that low again.

اول میخواستم پاکش کنم. 
با خودم فکر کردم که واقعا نمیخوام دیگه اینقدر low باشم. هیچوقت. دفه‌ی پیشی که اینو نوشته بودم اتفاقا تو حال خوب و توی اوج بودم که نوشته بودمش و هیچ درکی از چیزی که مینویسم نداشتم. ولی اینبار توی خود قعر و حال خرابی، ایندفه میدونستم دقیقا دارم از چی حرف میزنم. هنوزم که هنوزه وقتی میخونمش قشنگ یادم میاد اون -لحظه- رو.  


ولی امشب فکر کردم که وقتشه عوضش کنم.


  • آقای مربّع

اکتاو

چهارشنبه, ۲۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۷:۴۷ ق.ظ

ته داستان:

تمام حال خوب امروزو مدیون یه تصمیم درستم، وقتی چندتا انتخاب جلوم بود گزینه‌ی درست‌رو انتخاب کردم. 


اگه صبح که ساعتم زنگ میخورد ۵ دیقه فقط بیشتر میخوابیدم

اگه وقتی دلم سیگار میخواست و عصبی بودم میرفتم پایین سیگار میگرفتم

اگه ترجیح میدادم با صدای گرفته جواب تلفنمو ندم

اگه فکر میکردم آخه کی شب امتحان باشگاه به اون دوری میره

اگه سر کلاس نمیرفتم چون خب کلاسش قرار نبود به درد بخوره 

اگه چون وقت غذا درس کردن نداشتم غذای آشغال میگرفتم

اگه وقتی یه نفر میخواست یه اعلامیه بهم بده با بداخلاقی میگفتم وقت ندارم


تمام این اگه‌ها بارها و بارها تو زندگیم جلوم قرار گرفتن و من تا دلت بخواد انتخابای غلطی داشتم.

میخوام امروزو تعریف کنم.


امروز از اون روزا بود!

از اونا که مث مرغ پرکنده دست‌وپا میزدم دنبال یه آرامش.


پسفردا اولین امتحان دوره دکتری‌مو دارم. خب هم درسش سخته هم به یه زبون دیگس و هم کلا اینجا طبق قانون مکتوب اگه نمره‌ای زیر B بگیری نمیتونی دورتو تموم کنی. مرز اخراج! مطلب که خیلی زیاده و کلاسم پر از آدمای عجیب‌غریبه و خفن.


طبیعی بود که استرس داشته باشم و دارم(حتی اگه الان حسش نمیکنم) و صبح با چندتا چیز دیگه قاطی شده بود که حسابی اعصابمو ریخته بود به هم. هم دوست دارم بگم چی و هم نه. خلاصه موضوعی بود که امروز صب ساعت ۶:۳۰ که از خواب پا شدم از همون اول حتی آروم نمیگرفتم که بشینم انقدر اعصابم خورد بود. هما یکم سرد شده و آسمون هنوز درس حسابی روشن نیست. 


منِ قدیمی اینجور وقتا چیکار میکرد؟

اول از همه ۶:۳۰ صبح بیدار نمیشد. 

سیگار میکشید! میزد بیرون شاید حتی امتحانشو نمیداد.

قید کاراشو میزد. شاید میرفت بیرون یه قدم طولانی میزد یا دورشو با آدما پر میکرد.

رانندگی میکرد و کون به کون سیگار میکشید؟ از تهران میزد بیرون؟


با خودم فکر کردم اول از همه باید استیت بدنمو عوض کنم. باید خودمو توی یه شرایط جدید بذارم شاید با یکم ورزش؟ قهومو که درست‌کردم، نشستم مباحثی که کامل سرکلاس رفته بودمو فقط ورق زدم دیدم هیچی نمیفهمم انقدر اعصابم پریشونه.


زدم بیرون سمت باشگاه همین که یکم راه رفتم حالم بهتر شد. پیاده رفتم تا اونجا ۵۰ دیقه تو راه که حالم بهتر شده بود با گوشی سعی کردم یکم بخونم. از ایران بهم زنگ زدن خونواده بود و منم صدام شاد نبود. شاید نباید جواب میدادم؟ 

جواب دادم. گپ زدیم. یه داستانی واسم تعریف کردن خیلی انگیزه داد.

تو باشگاه حسابی ورزش میکردم که هرچی تنش و انرژی منفیه فقط ازم خارج بشه. چقدر هم تاثیر داره! بعدشم کلاس همون درس با این که یه مهمان اومده بود سر کلاس و یه چیزای متفرقه طور که تو امتحانم قرار نبود بیاد رو شرکت کردم. سر کلاس با یه دختره دوست شدم کلی به استاد دری‌وری میگفتیم که بلد نیس درس بده حالا امتحانشو چه کنیم؟

تو خیابونم یه اتفاق جالبی افتاد. یه پسری یه بروشور جالب بهم داد درباره عیسی مسیح. و شروع کردیم با هم حرف زدن. هیچ اعتقاد مشترکی نداشتیم ولی صحبت باهاش خیلی لذت‌بخش بود واقعا آدم مودب و پر از ایمانی بود. احتمالا بازم ببینمش. 


الان که نیمه‌شبه تو تختم دراز کشیدم با جزوه‌ها و همین لپتاپ نازدار(!) یه حال خوبی دارم و هیچ اثری از اون حسای منفیه امروز صبح نیست.


اگه صبح که ساعتم زنگ میخورد ۵ دیقه فقط بیشتر میخوابیدم

اگه وقتی دلم سیگار میخواست و عصبی بودم میرفتم پایین سیگار میگرفتم

.

.

عکس: پارکی که تازه پیداش کردم. کنار خونم.






  • آقای مربّع