جمعه - ۲۸ خرداد ۱۳۹۵
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور | کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور | |
این دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن | وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور |
- ۰ نظر
- ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۲۹
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور | کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور | |
این دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن | وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور |
فاک فاک فاک
بازم خواب موندم که
اصلا حتی نفهمیدم گوشیم کی زنگ خورده فقط یادمه که با کلی تلاش خاموشش کردم اما چرا اون لحظه یادم نبود که میخواستم بیدار شم؟ چرا درست لحظهی بیدار شدن هیچی از دیشبش یادم نمیاد؟
چرا نمیتونم بیدار شم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با مغز خوردم کف زمین.
- مهدی میاد خونه... کلی خرید سالم کرده واسه خودش. ناهار درست میکنه واسه خودش...
عصر هم میخواد بره ورزش... انقد به خودش میرسه و خودشو دوست داره...
من نزدیک ساعت ۲ از خواب بیدار میشم و هرچی فحش بلدم نثار خودم میکنم... همین. این شد زندگی من...
لجن بگیرن.............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
من نمیدانم... ولی الان فقط میخوام از این فرصت خارقالعاده ینی زندگی و سلامتی استفاده کنم.
آره من دوست نداشتم جای اون آدمی بودم که فقیر یا ناقص به دنیا اومده. جای این که از این فرصت استفاده کنم همش درگیر همین سوالا شدم.
واقعا این که آدم زیاد میخوابه یا زیاد تو خودشه ینی کمتر داره زندگی میکنه.
حاجی! باید پاشد و زندگی کرد... میگیری چی میگم؟ باید زندگی کرد.. باید حال کرد.
باید حس خوب داشت...
خب چی به من حس خوب میده؟
اول از همه که آدم خودش به خودش حس خوب میده. و این حس خوب باعث عمل میشه و دوباره اون عمل حس خوب میده.. این یه لوپ سازندس. شاید همینه که میگن مثبت فکر کنید چون بالاخره از یجا باید وارد این لوپ سازنده شد.
و اما برعکسش همون لوپ منفیس... که فکر منفی باعث رخوت و یا بد تر از اون گند زدن میشه و اون عمل منفی و یا بیعملی هم باعث فکر منفی در میشه.
میبینی؟
خیلی سادس وقتی انتظار آدم با عملش و شرایط موجود یکی نباشه لوپ شروع میشه.
واسه من اینجوریه ها! اگه این مچ نبودنه از یه حدی بیشتر باشه واسه من میشه لوپ!
فکر بسه :)
عمل لازمه... پس...
شب بخیر.
این یه شروعه...
شروعی که خودم به خودم هدیه میدم.
چه آرامشی و چه حال خوبی :)
یه شب آروم بهاری... توی حیاط خونهی اصفهان..
باد خنک میاد اون دور یه آتیش میسوزه و بوی چوب سوخته.
چای سبز و یه آهنگ ملایم... و باز هم بادی که صورتمو نوازش میده.
انقدر خوبه انقدر خوبه انقدر خوبه!
با دلی آروم و لبی خندون :)
بسه حال بدی..
امروز با پویا و پگاه و مهدی هرکدوم جدا حرف زدم.
نمیدونم چی شدم که اینقدر خودم خودمو اذیت میکنمو سخت میگیرم.
فکر کنم دیگه تهشو دارم در میارم... همش فکر و فکر و فکر..
بسه دیگه.
دنبال حقیقت بودن خستم کرده. هیچ پیشرفتی نمیبینم.
شاید باید بپذیرم رسیدن به همهی جواب ها شاید آخرای بازی میسر بشه.
ول کن این سوالارو... ینی نه که ول کنا! اگه بخوای الان درگیر اینا شی هیچ چیزی نمیتونی بفهمی.
شاید الان فقط باید یکم اعتماد کنی و ... به قول زیزیگولو:
تو باید زندگی کنی تا به جواب هات برسی
اگه به جواب ها برسی بعد تازه بخوای زندگی کنی چه فایده ای داره؟
یا به قول کزیوه:
چرا فکر میکنی وظیفت اینه که همه چی رو بدونی بعد حرکت کنی؟
خب دو سه روزه که زیاد دارم مینویسم و آماده میکنم خودمو واسه یه شروع. هرچی منتظر میشم چیزی نمیاد که تکونم بده و منو به شروع وا داره ...
هرچی صبر میکنم.. هرچی میگردم و به آدما و نشونه ها گوش میکنم...
کسی به کمک من نمیاد.
چیزی که مسلمه من از وضع موجون راضی نیستم... لذت نمیبرم.
خب باید اینجا انتخاب کنم. که آیا میخوام کاری کنم ، میخوام درگیر شم یا نه؟
اگه الان الکی و هول هولکی بخوام درگیر شم ممکنه فردا باز به راحتی پا پس بکشم.
واسه همینه که انگار منتظر یه معجزم یه چیز خیلی بزرگ که بهم بگه شروع کن.
مفهمی؟ چون میخوام یه شروع واقعی و خیلی قوی داشته باشم، شروع نمیکنم!
خب اشتباس! اصن فکر کن هرچی که بخوای میشه. دوس داری چی بشه که بهت بفهمونه : حاجی! شروع کن!
ها؟
خودتم نمیدونی !!!!!!!!!!! یه معجزا از آسمون میخوای؟ به فرضی که اینی که میخوای شدنی باشه، الان تو این مرحله که هستی وقتش نیست.
پس صبر کن... صبر کن و اینقدر لبازانه منتظر چیزی که حتی نمیدونی چیه نباش.
شروع از دل میاد.
دل چیه؟ .. دل نمیدونم چیه! یه ربطایی به همون -من- داره که واسه هرکس همیشه ثابته. در همین حد میدونم.
خلاصه شروع از یه جایی میاد که از فکر یکم خاص تره... یکم فاصله داره. یه جایی که عموم مردم بهش میگن دل.
ما هم عجالتا از کلمه ای که نمیدونیم چیه استفاده میکنیم و میگیم گور بابای دونستن همه چیز.
گور بابای دنیا..
میخوام شروع کنم.
شروع به چی؟
به حال خوب :)
اولین قدم واسه من... یکم حال خوب میخوام :) یکم لذت.
این یه شروعِ از ته دلیه... این یه سنده واسه من که دیگه منتظر زمان نمیشم...
خودم دارم آستینامو واسه خودم بالا میزنم.
قدم اول: حس خوب... ینی هر کاری که حالمو خوب میکنه بکنم و هر کاری که حالمو بد میکنه نکنم. سادس نه؟
۱۶ خرداد ۹۵
بپذیر گاهی بعضیا هستن که تو بعضی زمینه ها از تو بهترن.
و اینا خیلی هم دوست داشتنین :)
از اینا تا میتونی یاد بگیر... یادت نره کسایی هستین با هدفا یا علایق مشترک.
یادت نره همیشه یه تیم بهتر از یه نفره... با اینا دوست شو چون وجه مشترک دارین. چون مسیر مشترک دارین..
هم از همدیگه میتونین یاد بگیرین و هم میتونین کلی ماجرا بسازید..
دفعهی دیگه که فکر کردی یه رقیب پیدا کردی، یکم فکر کن... شاید یه دوست پیدا کرده باشی.
و اما پایان.
مشاهدات عجیبی دارم.
زشتیِ حسادت.
سبکیِ خانهبهدوشی..
زیباییِ -عادی بودن- .
لذّتِ بودن!
زیبایی صبر و عمل به موقع. زیباییِ سروسامون دادن درون در ابتدا و بیرون در ادامه.
و ترس مواجه شدن به همهی اینها.
و پشیمانیهای بعد از اشتباه..
و دلمردگیِ بعد از زها شدن. و سختی شروع دوباره.
سختی که نه! این که نمیفهمی چی به چی شد!
ما نیمچه مهندسا عادت کردیم بدونیم چی به چیه اگه وضعیت یه سیستم عوض میشه عامل چیه و کجاس.
ولی آدم لامصب معلوم نیست.
نمیشه مهندسیش کرد. خیلی عاملا هستن که موثرن.
چند قدم از لاکم اومدم بیرون.
چند تا قدم کوچیک... آدمایی رو میبنیم که از خیلی جهات از من خیییلی قوی ترن. میترسم! ناامید میشم.
میترسم که باز هم نتونم..
ناامید میشم که نکنه من از اساس مشکلی دارم... و خلاصه تموم این حرف و فکرا که سراغ همه میاد.
مثلا این که من کسی رو ندارم...
ندارم؟
کی گفته ندارم؟
همم
بهتره ننویسم چون خودمم نمیدونم چی میخوام بنویسم.
بهتره چشمامو ببندم.
فکر چی ؟
بکنم یا نکنم؟
خب بیا یکم به دلمون بپردازیم.
دل من که اصلا خوب نیست رفیق... خیلی وقته ازش بیخبرم.
من اگه میدونستم که چی میشه که گاهی مثل یه برگ پاییزی که از درخت جدا میشه با جریان باد میرقصیم و به هر سمتی که اون بخواد میریم...
که وقتی بیدار میشیم یهو از خودمون میپرسیم اینجا کجاست؟
حکایت منه... راستش میتونستم به تختهچوب روی آب هم تشبیه کنم ولی همیشه رقص یه برگ رو با یه ملودی تصور میکنم... هربار که یه برگی که از درخت میفته رو میبینم، اول یاد اون ملودی میفتم و بعد هم یاد خودم..
بیدار شدم و از خودم میپرسم من چرا اینجام؟
من چرا اینجام؟
من چرا اینجام؟
آخرین تصویری که قبل از به خواب رفتن یادمه با اینجا خیلی فرق داشت.
انگار یه میلیون سال پیش بود..
به هر جون کردنی خودتو میری و میرسونی به یه پناهگاه.. بعد از یکم استراحت ادامه میدی... داری پیش میری که دوباره پاییز میاد..
بدون این که بفهمی از درخت جدا میشی و دوباره یه میلیون سال بعد جایی بیدار میشی.
باز هم از خودت میپرسی: من چرا اینجام؟
ایندفه رمق کمتری هم واسه بلند شدن واست مونده.
دنیات یه رنگ دیگس..
حالا، چیکار باید کرد؟